چه گوارا و اخلاق در پیکار سیاسى

71

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده: ژانت هابل / ترجمه: تراب حق شناس

مقاله زیر را که خانم ژانت هابل به مناسبت سى امین سالگرد چه گوارا نوشته همان زمان ترجمه کرده بودم که در مجله آرش منتشر شد و اکنون در بزرگداشت آن شخصیت انقلابى بى نظیر به مبارزانى تقدیم مى کنم که در راه رهایى از امپریالیسم و سلطه سرمایه دارى خستگى نمى شناسند. سخن از چه گوارا بسیار است و «هر کسى از ظن خود» در باره او مى اندیشد و چیزى مى گوید. براى ما مهم این است که سال ها پس از قتل وى توسط مأموران سیا و همدستان آنان در بولیوى، پس از سقوط اتحاد شوروى و به اصطلاح “سوسیالیسم واقعاً موجود” و پس از آنکه تبلیغات بورژوازى “پایان تاریخ” و “پایان ایدئولوژى ها”! را اعلام کرد، “چه گوارا همچنان زنده است” و آرمان او براى خروج از چارچوب سرمایه دارى، تلاش در راه تغییر جهان، برقرارى آزادى و برابرى و آفریدن انسان سوسیالیست و… همچنان الهام بخش تجربه ملیون ها انسانى ست که از ستم سرمایه به جان آمده اند. و چه درس ها که مى توان از تجربهء خلاق، غیر دگماتیک، انتقادى، رادیکال و نیز اخلاقى وى آموخت… با اینکه مى دانیم تجربهء او نیز مانند هر آزمون تاریخى دیگر عیناً قابل تکرار نیست. مترجم.

***

از ۱۹۶۷ تا ۱۹۹۷ سى سال مى گذرد. اگر زنده بود حالا ۶۹ سال داشت. در نظم جهانى اى که او تصورش را هم نکرده بود، در قاره اى که نئولیبرالیسم آن را به ویرانى کشانده، در جزیره اى که زیر یوغ اجبارهاى ناشى از دلار دست و پا مى زند، چگونه باید به “چه” اندیشید یا او را باز اندیشید؟ تصویر مغشوشِ چه گوارا در دنیاى پرآشوب و تیره و تار کنونى بین برداشت هاى غلط و ریشخند در نوسان است. اسطوره اى تهى از معنا یا اوتوپیستى مستبد و جویاى مرگ. برخى او را چریکى قهرمان اما افسرى ناشى مى دانند و دیگرانى او را سازمانگرى ناتوان. و باز کسان دیگرى هستند که وى را یک نزاهت طلبِ خودآزار و بى رحم مى شمارند که به افراط در استفاده از قدرت دست یازید و عدم احساس مسئولیت و خشک مغزىِ سیاسى اش – در غیاب نبوغ پراگماتیک فیدل کاسترو – مى توانست انقلاب را در کوبا، همانطور که در کنگو و بلیوى، به شکست بکشاند. چگونه مى توان در پایان قرن بیستم معناى پیکارى را بازیافت که در دهه ی ۱۹۶۰، این دههء انقلابى جریان داشت؟ این است ارزش کتاب میکائل لووى [اندیشهء چه گوارا] که این سال هاى آکنده از دود باروت را دوباره جان مى بخشد. امروزه از پایان زندگىِ چه گوارا چیزهاى بیشترى مى دانیم، اما نوشته هاى فراوان او در کوبا بایگانى ست و هنوز دسترسى به آن ها ممکن نیست. خط سیر ایدئولوژیک وى را بعدها باید کشف کرد. تند گذر بودنِ عمر سیاسىِ او (سیزده سال: از پیروزىِ CIA بر هاکوبو آربنتز در گواتمالا تا مرگ «چه» در بولیوى، منجمله هشت سال در کوبا که شش سالش پس از پیروزى بود) و شتاب ناگهانى حوادث تاریخى که او درآن ها سهیم بود تفسیر برخى از نوشته هاى او را دشوارتر مى سازد. اندیشهء چه گوارا دائماً در تحول بود. با آنکه او خود را به هیچ رو تئوریسین نمى دانست و پیش از قبول تعهد در انقلاب کوبا هرگز به عضویت حزبى سیاسى در نیامده بود، همهء شواهد یک زبان گواه آن اند که خواه در سى یرامائسترا و خواه آنگاه که قدرت را به دست آوردند او یکى از سرچشمه هاى الهام – و حتى عمده ترین منبع – براى جریان رادیکالى بود که انقلاب آن را پى گیرى کرد. اما آگاهىِ سیاسىِ او طى چند سال عمیقاً تحول یافت.

از زمانى که در سى یرامائسترا از نقش مثبت کشورهاى «پشت پردهء آهنین» سخن مى گفت (طى نامه اى به یکى از مسؤولین جنبش ۲۶ ژوئیه۱ به نام رنه راموس لاتور، نامه اى که بعدها خود وى آن را «احمقانه» توصیف کرد) تا انتقاد بى رحمانه از اتحاد شوروى و کشورهاى اروپاى مرکزى در سال هاى ۱۹۶۵-۱۹۶۴ به زحمت شش سال مى گذشت. در اکتبر ۱۹۶۰ به مسکو سفر مى کند. جزیره در نتیجهء محاصرهء اقتصادى آمریکا، مصوب ۱۳ اکتبر، دارد خفه مى شود. از بلوک شوروى اعتباراتى دریافت مى کند. خرید بخش عمدهء شکر کوبا در برابر تحویل نفت (چین هم بعداً بقیهء شکر را مى خرد). در جشن سالگرد انقلاب اکتبر حضور دارد و با استقبال پرشور مردم رو به رو مى شود. وى اطمینان دارد که تجاوز آمریکا در شرف وقوع است (حملهء خلیج خوک ها چهار ماه بعد رخ مى دهد) و با این اعتقاد به کوبا باز مى گردد که «اتحاد شوروى و همهء کشورهاى سوسیالیستى آماده اند در دفاع از حق حاکمیت ما وارد جنگ شوند». در اکتبر ۱۹۶۲، بحران موشک ها نادرستىِ توهمات او را به نحوى فاحش نشان مى دهد و چریکى که وزیر شده بود عملکرد تجارىِ شوروى و دیپلماسىِ ابرقدرت مآب مسکو را در دورهء بحران موشک ها تجربه مى کند. او واقعیت غم انگیز سوسیالیسم آمرانهء دیوانسالار و امتیازاتى را که حکومتگران از آن ها برخوردارند کشف مى کند. در کنفرانس هاى وزارت صنایع چیزى را که هنوز سوسیالیسم واقعاً موجود نمى خواندند افشا مى کند.

اندیشهء او در آن زمان مؤید همان اومانیسمى ست که طى سفر دراز به کشورهاى آمریکاى لاتین در او شکل گرفته است. وى که آرژانتینى ست از رفتار مشترى جمع کن و پوپولیستى پرونیسم آگاه است. بعدها با امتیازات «مدیران» و مسؤولین حزب رو به رو مى شود. «انسان نوین» که او مى خواهد پدید آورد و از آن کاریکاتورى مستبدانه ارائه مى دهند، رفتار نمونه اى که به عنوان رهبر داشت و کار داوطلبانه اى که تبلیغ مى کرد و بدان فرا مى خواند، همگى در نقطه مقابل کردارهاى استالینى هستند. منبع الهام او مفهومى اخلاقى از قدرت است که یک ضرورت سیاسى نیز هست. هنگامى که در ۱۹۶۱ به کارگران نیشکر اعلام کرد که کمیابىِ ارزاق عمومى تشدید خواهد شد (گوشت و شیر از این به بعد جیره بندى مى شوند) تعهدى به گردن مى گیرد که حضار را غرق شور و شعف مى کند:

«در این مرحله ی نوین از مبارزه انقلابى هیچ کس بیش از دیگرى دریافت نخواهد کرد، نه کارمند ممتاز در کار خواهد بود و نه وابستگان به لاتیفوندیا [زمینداران بزرگ]. در کوبا تنها بچه ها هستند که از امتیازات ویژه برخوردار خواهند بود».

از مدتى پیش، مردم از انواع محرومیت ها رنج مى برند و مقاومت در برابر تجاوز آمریکا مشروط به بسیج توده اى وسیعى ست که بدون پیوستن به یک پروژهء انقلابى میسر نیست؛ مگر نه این است که پیروزى ساحل خیرون [معروف به خلیج خوک ها]، نخستین شکست امپریالیست ها در آمریکاى لاتین، تنها از این راه قابل توضیح است.

به دور از فساد و دادن امتیاز به خانواده و دوستان که خاص جویندگان قدرت در آمریکاى لاتین است، چه گوارا سیماى رهبرى پرهیزگار پدید آورد که با خود نیز همچون با دیگران سختگیر بود. از او حکایات بى شمار بر سرِ زبان ها ست. آن مقدار اضافى از مواد غذایى را که خانواده اش از آن برخوردار بوده حذف مى کند. علناً براى مردم توضیح مى دهد که سکونت موقت او در خانه اى ییلاقى در کنار دریا، در حالى که حقوقش تکافوى پرداخت اجارهء آن را ندارد، بدین علت است که بیمار است. چه گوارا خیلى سریع در مى یابد که ضرورى ست با امتیازها و خاصه خرجى ها مبارزه کند؛ به نظر او طرح (پروژه) انقلابى باید رهبرى پدید آورد که از هرگونه فساد مبرا باشد و گفتار و کردارش را با هم منطبق کند. پرهیزگارى شخصىِ او افسانه اى ست.

به مبارزه اى بى وقفه علیه دیوانسالارى دستگاه حاکمه جدید دست مى زند و مى کوشد شیوه کاملاً تازه اى از اعمال قدرت سیاسى باب کند. او در این کار ناکام مى ماند و «آرژانتینى»، آنطور که برخى از کارمندان از سرِ اهانت او را چنین مى نامیدند، دشمنان زیادى براى خود مى تراشد. گاه از سختگیرى هاى او تفسیرهاى روانکاوانه ارائه مى دهند. این ها نمى دانند که چرا قدرت جدید باید تجسم گسست قطعى از فساد رژیم گذشته باشد. دلیلش این است که آدم خیلى سریع به «سرشت» خود باز مى گردد: نمونهء آن همین چریک هاى ۲۶ ژوئیه اند که پس از پیروزى استراتژیک در سانتاکلارا و در حالى که باتیستا شکست خورده بود، سوار کادیلاک هاى پلیس دیکتاتور شدند تا خود را به هاوانا برسانند. «چه» آن ها را فوراً مورد تنبیه قرار داد. امروزه مى گویند که این تنبیهات، حتى مجازات هاى سختگیرانهء او استالینیسم خاص وى را برملا مى کند، گولاک از نوع استوایى.

اینطورى ست که آن ها همه چیز را در هم مى آمیزند: انضباط یک گروه چریکى درگیرِ مبارزه با یک رژیم دیکتاتورى مورد حمایت واشنگتن را با اعدام شکنجه گران رژیم باتیستا در پادگان کابانیا (Cabana) پس از کسب قدرت یکى تلقى کرده، و آن را پیش درآمدِ تحول سرکوبگرانه رژیم [جدید] فرض مى کنند. اما اینکه «چه» اسیران مجروح را مداوا و سپس آزاد مى کرد و نیز بخشش سختگیرانه و در عین حال بى حد و حصر او را فراموش مى کنند.

تأملى ناتمام بازخوانىِ آخرین نوشته هاى «چه» درباره بحث اقتصادى مهمى که به طور علنى مطرح کرد و با آراء اصلاح طلبان اقتصادى شوروى سال هاى ۱۹۶۰- یعنى نسخه اول پروسترویکا – به مخالفت برخاست، رسالهء او تحت عنوان «سوسیالیسم و انسان در کوبا» و آخرین نطق هاى او، به ویژه نطقى که در سال ۱۹۶۵ در الجزایر ایراد کرد، بینش انتقادى و از پیش هشدار دهنده او را در قبال مسائل جامعه ی در حال گذار اتحاد شوروى آشکار مى کند. او در کتابى که نگارش آن را اندکى قبل از مرگ آغاز کرده و ناتمام باقى مانده است مى نوشت:

«پیش از آنکه بشریت به آزادىِ قطعىِ خویش دست یابد، چه بسیار جهش هاى ناگهانى که در راه او کمین مى کنند، اما – ما به این باور داریم – که بدون تغییر ریشه اى در استراتژى قدرت هاى عمدهء سوسیالیستى، آزادى قطعى رخ نخواهد داد. اینکه این تغییر محصول فشار اجتناب ناپذیر امپریالیسم خواهد بود یا ناشى از تحول توده هاى این کشورها یا یک سلسله از عوامل، پرسشى ست که تاریخ پاسخ خواهد داد. ما على رغم آنکه نگرانیم انجام این وظیفه از حد توان ما فراتر باشد، به ایفاى سهم ناچیز خود مى پردازیم».

او خیلى زود از دشوارى هایى که کوبا احتمال داشت به خاطر وابستگى اش به «برادر بزرگ» – اتحاد شوروى – با آن ها رو به رو شود آگاه شد. از همان آغاز کسب قدرت، او ضرورت گسست از اقتصاد تک محصولى مبتنى بر کشت نیشکر را تشخیص داد تا از وابستگىِ کشور کاسته شود و یک توسعه ی اقتصادى مستقل تر تأمین گردد. تأکید بر صنعتى کردن پاسخى بود به این مشغولیت ذهنى عمده. اما طولى نکشید که قانون مفرغىِ بازار جهانى حضور خود را به عیان نشان داد: کاهش تولید نیشکر – تولید عمده صادراتى – امکان نمى داد که واردات لازم براى توسعهء اقتصادىِ کشور تضمین شود؛ کشورى محروم از منابع انرژى که درآمدش اساساً از این کشت تک محصولى که میراث استعمار قرن نوزدهم است تأمین مى گردد. این بایستى اصلاح مى شد.

«چه» به ادواردو گالیانو مى گفت: «ما خواستیم فرایند صنعتى کردن را تسریع کنیم و این کارى احمقانه بود. ما خواستیم همهء واردات را [با ساخته هاى داخلى] جایگزین کنیم و فرآورده هاى تمام شده تولید کنیم و نمى دیدیم که وارد کردن کالاهاى واسطه اى با چه دشوارى هاى عظیمى همراه است». بازرگانى با اتحاد شوروى و به ویژه تحویل نفت، پس از گسست کامل با ایالات متحده، باید ثبات مبادلات [تجارى] را تضمین مى کرد و همچنین به نوعى بازرگانى منصفانهء واقعى منجر مى شد بین کشور کوچکى که از نظر اقتصادى تحت سلطه بود و قدرتى مدعىِ سوسیالیسم که بمب اتمى در اختیار داشت و تازه به تسخیر فضا پرداخته بود. براى «چه» – بر خلاف دیگر رهبران کوبا – اندکى وقت کافى بود تا به خطرات و شکنندگىِ این روابط پى ببرد.

گذار و توسعه نیافتگى تردیدهاى او خیلى سریع متوجه سیاست داخلى شد. پیشنهادهاى [مربوط به] اصلاحات اقتصادى کالایى که اقتصاددانان شوروى (به ویژه لیبرمن و تراپزنیکوف) از آن دفاع میکردند موضوع بحث هاى متعدد قرار گرفت در حالى که جزیره نیازمندِ آن بود که از استراتژى توسعهء خود تعریفى مجدد ارائه دهد.

بحث مهم اقتصادى اى که از ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۵ در درون وزارت اقتصاد و سپس در درون کادر رهبرى کوبا درگرفت متمرکز بود بر ساختمان سوسیالیسم، به ویژه بر شرایط گذار از سرمایه دارى به سوسیالیسم در جزیره اى که به تنگناهاى ناشى از اقتصاد تک محصولى کشت نیشکر گرفتار است و مستقیماً در معرض فشارهاى بازار بین المللى ست و توسعهء آن با مانع تحریم اقتصادى رو به رو ست که از سوى نخستین قدرت اقتصادى جهانى اعمال مى شود.

مشاجره مربوط بود به نقش قانون ارزش در دورهء گذار و درجهء تمرکز مؤسسات اقتصادى (entreprises) و نیز نقش محرک هاى مادى و معنوى. آنها که بر اهمیت قانون ارزش تأکید مى کردند براى ساز و کار بازار در اقتصاد برنامه ریزى شده اهمیت عمده اى قائل بودند، چنانکه همراه با تأکید بر نقش محرک هاى پولى براى رشد بارآورىِ کار، معتقد بودند که ضرورى ست اختیارات مالى وسیعى به مؤسسات اقتصادى داده شود.

«چه» و طرفداران او ابتدا بر لزوم یک مدیریت متمرکز تأکید مى کردند که نابرابرى هاى توسعه را در کوبا در مد نظر گیرد: شبکه ارتباطاتِ دور و حمل و نقل توسعه یافته است؛ اما از نظر وجود کادرها کشور در قحطىِ فاجعه آمیزى به سر مى برَد و نیازمند آن است که با توجه به تحریم اقتصادى، سطح نازل توسعه و به خصوص قحطى ارزهاى خارجى، درآمدها به شدت کنترل شود. ارزیابى وى این بود که خودمختارى مالى مؤسسات اقتصادى این خطر را در بر دارد که اولویت هایى را که در سطح کشور به نفع بعضى بخش ها تعیین شده زیر سؤال برَد و اختیارات مدیران را در زمینهء سرمایه گذارى ها و دستمزدها افزایش دهد و توسعه اى نابرابر و نامتوازن را به بار آورد.

او از پیآمدهاى نوعى سازماندهىِ کار که صرفاً بر پایهء محرک هاى پولى استوار باشد و نیز از نابرابرى هاى اجتماعى که لزوماً به دنبال مى آورد بیم داشت. او به درستى پیشگویى کرده مى نوشت:

«برگردیم به نظریه ی بازار. هرگونه سازماندهىِ بازار مبتنى ست بر انگیزهء مادى […] و این مدیران هستند که هربار منفعت بیشترى مى برند. باید آخرین پروژهء جمهورى دموکراتیک آلمان را دید که در آن مدیریتِ مدیر چه نقشى پیدا کرده است و از آنهم بیشتر نقشِ پاداشى ست که مدیریت مدیر کسب کرده است».

۲۵ سال بعد، وقتى توده هاى مردم در آلمان شرقى، خسته از انحطاط اوضاع اقتصادى و فقدان آزادى هاى سیاسى و امتیازاتى که رهبران فاسد از آن برخوردار بودند، بپا خاستند، عواقب این وضع را شاهد بودیم.

«چه» با الهام از یک حساسیت شدید ضد بوروکراتیک و با در نظر داشتنِ یک سلسله از ملاحظات سیاسى و اجتماعى، اعلام مى کرد که با اولویت دادن به مناسبات پولى-کالایى در ساختمان سوسیالیسم مخالف است، بى آنکه این امر هرگز بدین معنى باشد که او دچار این توهم بوده که گویا مى توان ناگهان آن مناسبات را حذف کرد. بدور از کاریکاتورى که از مواضع او ترسیم کرده اند، وى بر ضرورت محرک هاى معنوى پافشارى مى کرد؛ محرک هایى به معناى مشوقِ جمعىِ کار، که باید با نوعى از سیاست دستمزدها همراه باشد که به نحوى تنگاتنگ با رشد کیفیت ها توأم است و یکى از مهمترین این مشوق ها عبارت است از «گزینش درستِ ابزار بسیج توده ها» که بدون آن، سوسیالیسم به نظر او محکوم به شکست است. [به نظر او] برابرى حقوق، و اجتماعى کردنِ – بدون شک افراطىِ – اقتصاد جهت مقاومت توده اى امرى ناگزیر به حساب مى آمد: در برابر تجاوز خارجى، به نظر مى رسید دنیاى دیگرى در دست ساختمان است که به زحمت مبارزه در راهش مى ارزد. ولى با اعلام اینکه در این کار آدم حق دارد اشتباه کند خاطر نشان مى کرد که اگر معلوم شود برداشت هایش «مانعى خطرناک براى رشد نیروهاى مولده است، باید از این تجربه درس گرفت و راه هاى شناخته شده ترى را برگزید». رشد آگاهىِ انقلابى و آموزش و تربیت بایستى در ایجاد یک رفتار کمونیستى در قبال کار تأثیر مى گذاشت (و به همین دلیل است که او نه از سرِ خودآزارى، بلکه به ضرورت، پا جلو مى گذاشت و خود را سرمشق قرار مى داد)، «شکل گیرىِ انسان نوین و توسعهء تکنیک» بایستى مانع از آن شود که گذار به سوسیالیسم دچار انحراف گردد. روابط بین سوسیالیسم و انسان در مرکز دلمشغولى هاى او بود، انسان به مثابهء عامل اصلىِ انقلاب و «بازیگر این نمایش غریب و پرشور که عبارت است از ساختمان سوسیالیسم». آموزش و آگاهى در مرکز این جامعهء عادلانه تر قرار داشت.

«در این دوره از ساختمان سوسیالیسم ما مى توانیم شاهد زایش انسان نوین باشیم. چهرهء او هنوز به طور کامل تثبیت نشده است و نمى توانسته هم چنین باشد؛ زیرا این تحول به موازات رشد ساختارهاى نوین اقتصادى روى خواهد داد […]. این انسان قرن بیست و یکم است که باید بیافرینیم، هرچند این هنوز صرفاً آرزویى ست ذهنى و نظام نیافته».

بدین ترتیب، مقدمات استدلالىِ «چه» از تحریفات استالینى به دور و حقاً انساندوستانه و انقلابى بود. اما این نیز درست است که او بیش از حد بر نقد اقتصادى و وزنهء مناسبات کالایى تأکید مى ورزید و بر خصلت پلیسى و سرکوبگرانهء نظام سیاسى شوروى به حد کافى انگشت نمى گذاشت و این بدون شک یکى از نقاط ضعف اساسى در تأملات اوست. یکى از شرح حال نویسان او به نام روبرتو ماسارى (مانند ک. س. کارول) بر ضعف تحلیل هاى «چه» تأکید مى کند و این چیزى ست که مى توان آن را تا حدود۱۹۶۳ در سخنرانى ها و نوشته هایش دید. ضعف مزبور با نوعى ساده انگارى همراه است از جمله در داورى هاى او نسبت به کادرهاى حزب قدیمى سوسیالیست خلقى(PSP).

تنها در ۱۹۶۶، زمانى که ملاحظات خود را بر کتاب اقتصاد سیاسى اتحاد شوروى مى نگاشت، به تعمیق تأملات تئوریک خود پرداخت و نوشت:

«جنایت تاریخى وحشتناک استالین» مى تواند این باشد که «آموزش کمونیستى را تحقیر کرده و به جاى آن پرستش بى حد و حصرِ قدرت گذارده است.» علیه دگماتیسم شورش و برعلیه باندهاى حاکم و دگم هاى انقلابى.»

با چنین عباراتى ست که او در دفتر خاطرات خود در بولیوى سالروز جنبش ۲۶ ژوئیه را گرامى مى دارد. وى قاطعانه از آن «برخورد اسکولاستیکى که رشد فلسفهء مارکسیستى را متوقف کرده و به نحوى سیستماتیک مانع از مطالعه و بررسى این دوره که بنیان هاى اقتصادیش را تحلیل نکرده ایم شده است» انتقاد مى کند (سوسیالیسم و انسان).

دریافت او از پیشآهنگ، که دریافتى ست متأثر از رهبران نمونه، نشان مى داد که او در بارهء نقش و جایگاهى که حزب در رابطه با سازمان هاى توده اى داراست تأملى انتقادى دارد. در این باره به تسخر مى نوشت: «حزب از پیش براى تو تصمیم گرفته و تو چاره اى ندارى جز آنکه آن را هضم کنى» و صریحاً مى گفت:

«ما نباید حقوق بگیرانى درست کنیم که در انقیاد اندیشهء رسمى اند یا «بورسیه» هایى که زیر پوشش بودجهء دولتى زندگى مى کنند و از نوعى به اصطلاح آزادى برخوردارند». اما عواقب سوء حزب واحد/ حزب دولتى را تحلیل نمى کرد: تجربهء شش سالهء او در رهبرى دولت کوبا بیش از حد کوتاه بود. این تجربه از جنگ، از کشمکشى نابرابر با واشنگتن و از ویژگىِ آزمونِ کوبا تأثیر گرفته بود؛ در سییرا مائسترا با جناح شهرى جنبش ۲۶ ژوئیه مخالفت کرده، آن را با یک جریان دست راستى یکى شمرده بود. وجود سه جریان سیاسى متمایز تا سال ۱۹۶۵ (جنبش ۲۶ ژوئیه، حزب سوسیالیست خلقى و رهبرى انقلابى) خود را همچون مانعى در راه وحدت انقلاب نشان داد. ادغام آنچنان دشوار بود که حزب واحد به طور رسمى تنها در سال ۱۹۷۵تأسیس شد، تاریخ نخستین کنگرهء حزب کمونیست کوبا. در جوِ جنگىِ نخستین سال هاى انقلاب نکتهء محورى [ادامهء] مقاومت بود. تعددگرایى به بعد موکول مى گشت. [اما] این امر مانع از آن نمى شد که او دریافت سیاسى اى به عمل درآورد که عمیقاً با دریافتى که قدرت جدید برقرار کرده بود تفاوت داشته باشد. به هنگام نخستین گردهم آیىِ ملىِ تولید در ۱۹۶۱ صراحت و شفافیت حکمرواست و از اشتباهات و آنان که مسؤول اند علناً سخن به میان مى آید. او خطاب به ۳۵۰۰ کادر دولت چنین گفت: «شما با کف زدن هاى خود به گرمى از من استقبال کردید، اما نمى دانم مرا مصرف کننده تلقى مى کنید یا همدست خویش[…] و به گمانم بیشتر همدست». و تنها کسى ست که – به بهاى به جان خریدن انتقاداتى – پاى بحثى عمومى و پرتناقض را در بارهء نظام اقتصادىِ کشور به مجلهء وزارت صنایع کشاند.

از سوى دیگر، این وزارتخانه پناهگاهى بود براى کسانى که از مسؤولیت هایشان برکنار شده بودند: مثلاً اولتوسکى وزیر سابق ارتباطات که در ژوئیهء ۱۹۶۰ از دولت کنار گذاشته شده بود جزو این وزارتخانه بود. این نکته آنجا بیشتر معنادار مى شود که بدانیم در جریان قیام، جدل هاى سختى بین «چه» و اولتوسکى جریان داشته است. اولتوسکى عضو جناح چپ جنبش ۲۶ ژوئیه بود و بیش از حد ضدشوروى به شمار مى رفت در حالى که در آن زمان، نزدیک شدن به اتحاد شوروى در دستور روز قرار داشت. «چه» به همین نحو، حاضر نشد به فشارهایى تن دهد که یک رهبر سندیکایى براى اخراج یک کارمند بانک به این اتهام که وى طرفدار باتیستا بوده است اعمال مى کرد. «چه» با دفاع از درستکارى کارمندِ مزبور آغاز یک دوره تصفیهء کور را افشا و تقبیح کرد. در نوشته اى بسیار روشنگر (تحت عنوان Un pecado de la revolucion) – گناه انقلاب – «چه» اشتباهاتى را یادآورى مى کند که به نظر او، نسبت به «جبههء دوم اسکامبراى» رخ داده است، آنجا که از راه پیمایى به سوى هاوانا کنار گذارده شده بود، اشتباهاتى که او حدس مى زند سبب جدایىِ کادرهاى متعدد بوده است. این تأملات مبنى بر انتقاد از خود در بارهء مناسبات وحدت آمیز پیش از کسب قدرت، تنها انتقاداتى ست که تا آن روز منتشر شده بود.

او بیش از هر کس دیگر از رهبران جهان سوم در آن زمان، از عیوب سوسیالیسم واقعاً موجود آگاه بود. وى که با زبان زرگرى آپاراتچیک ها (وابستگان به دستگاه هاى قدرت حزبى و دولتى) مخالف بود، هیچ تردیدى در طرح انتقادات علنى و سخت به خود راه نمى داد: در نطق علنى خود در الجزایر در ۱۹۶۵ (که آخرین نطق رسمىِ او به عنوان یک مقام کوبایى ست) در سمینار آسیا-آفریقا که در آن زمان منعقد شده بود «همدستى ضمنى» رهبرى شوروى با استثمار امپریالیستى و حفظ مبادلهء نابرابر را افشا و تقبیح کرد. همچنین به این علت که او دشوارى هاى عظیمى را که ساختمان سوسیالیسم در تنها یک جزیرهء با آن رو به روست احساس کرده بود و نیز پیروزى هاى انقلابىِ دیگرى را ضرورى مى دید، در پیام خویش به کنفرانس سه قاره، شعار مشهور «ایجاد دو یا سه ویتنام» … را پیش کشید، شعارى که از آن غالباً تصویرى کاریکاتورى ارائه داده اند. او از «جنگ سراسر دشنام و توطئه براى به زمین زدنِ حریف که بین دو قدرت بزرگ اردوگاه سوسیالیستى جریان داشت» خشمگین و «از اضطرابى که در این زمانهء غیر منطقى، در قبال تنهایىِ ویتنام، انسانیت بدان دچار شده» بیمناک بود. «چه» با روشن اندیشى بر تحول تاریخى پیشى مى گرفت و خطراتى را پیش بینى مى کرد که یک شورش به انزوا افتاده در شکل بندىِ جهانِ آن زمان مى توانست به همراه داشته باشد، جهانى که به نحوى فاجعه آمیز تحت سیطرهء جنگ سرد بین امپریالیسم و استالینیسم قرار داشت و مرگ دومى در راستاى مسیر آن ثبت شده بود. در ۱۹۶۲، یک سال پس از اعلام رسمىِ خصلت سوسیالیستىِ انقلاب کوبا و دو سال پس از استقرار روابط ممتاز با اتحاد شوروى، بحران موشک ها اعتماد او را به استحکام اتحاد [با شوروى] و اطمینان به یارى [آن کشور] متزلزل کرده بود.

به وى مأموریت داده شده بود که در برابرِ تهدیدهاى آمریکا براى مداخله، که پس از شکست تجاوز به خلیج خوک ها، در۱۹۶۱، هرچه مشخص تر شده بود، براى جلب پشتیبانىِ نظامى شوروى وارد مذاکره شود. پیشنهاد استقرار موشک هاى اتمى در کوبا – که مسئولیت آن بر عهدهء مسکو قرار مى گرفت – بدین منظور بود که پنتاگون را از دست زدن به چنین تجاوزى باز دارد، اما این امر توازن قدرت اتمى را بین دو ابرقدرت تغییر مى داد و از آنجا که خاک آمریکا بسیار به محل استقرار این موشک ها نزدیک بود، اگر نزاعى پیش مى آمد، موشک هاى شوروى مى توانستند خیلى سریع تر وارد عمل شوند و کارایىِ موشک هاى آمریکایى کاهش مى یافت. کندى مصرانه خواستار برچیدن موشک ها شد و تهدید کرد که با سلاح اتمى وارد جنگ خواهد شد. دنیا بر لبهء پرتگاه جنگ قرار گرفت. دولت شوروى انهدام آن سلاح هاى تهاجمى را با نظارت آمریکا پذیرفت.

اما برچیدن موشک ها و مذاکرات بین خروشچف و کندى در چارچوب سنت بوروکراتیک و دیپلماسى شوروى صورت گرفت، بى آنکه با کوبایى ها هیچ مذاکره اى رخ دهد و حق حاکمیت کوبا کاملاً نادیده گرفته شد. حیرت و خشم کوبایى ها اندازه نداشت و بحران اکتبر («این روزهاى تابناک و غم انگیز» که «چه» در نامهء وداع خود از آن یاد کرده) بى شک نخستین شکاف را در روابط شوروى-کوبا ایجاد کرد.

سیاست خارجىِ اتحاد شوروى – به ویژه پشتیبانى ممسکانهء آن از ویتنام – بینش انتقادىِ وى را در قبال اردوگاه سوسیالیستى بیش از پیش تقویت مى کرد. رمز و راز ترک کوبا، اقدام او به ترک کوبا را چگونه مى توان فهمید؟ آیا معتقد شده بوده توسعه در جزیره اى تک افتاده محال است؟ آیا راغب بوده به میدان نبرد بازگردد؟ آیا تصمیم گرفته بوده کوبا را از وابستگى به اتحاد شوروى خلاص کند و آنهم با موافقت فیدل کاسترو؟ چنین تقسیم نقشى بین یک دولتمرد مدیر و یک پیکارجوى شورشى احتمالاً نتیجهء یک سازش بود. اما این تقسیم کار براى توضیح شکاف یا کشمکشى که پیش از ترک کوبا وجود داشت کافى نیست و اجازه نمى دهد که پى آمدهاى حوادث بعدى را بتوان درک کرد. آیا او آگاه است که در نظام سیاسى اى که بر پا شده جا براى او هرچه تنگ تر مى شود؟ انتظارات و انضباط او کارمندان و کادرهاى دستگاه رهبرى کشور را آزار مى داد، شیوهء زندگىِ او نومانکلاتوراى نوپا[قشر نخبگان حزبى/دولتى] را به مصاف مى طلبد؛ نخبگانى که او از بى کفایتى شان انتقاد مى کند.

فقدان کادر براى مدیریت اقتصادى فاجعه بار است، ولى وى خود را نیز مسئول اشتباهاتى مى داند که رخ داده است: «ما مقصریم و این را صریحاً باید گفت. آیا طبقهء کارگر مى خواهد ما را از این بابت محکوم کند؟ بگذار محکوم کند، بگذار دیگرى را به جاى ما بنشاند، بگذار ما را تیرباران کند، بگذار هرکار مى خواهد بکند. مسأله دقیقاً همینجا ست.» او به رهبران سندیکاها که غالب آنان هیچ پایهء توده اى ندارند و گمانشان بر این است که همهء حقوق را دارا هستند بى آنکه وظیفه اى داشته باشند حمله مى کند و مى گوید:

«در شرایط حاضر حتى مى توان گفت وجود سندیکاها ضرورى نیست و وظایف آنان را به کمیته هاى عدالت کار سپرد. تنها دیوانسالارى سندیکایى با چنین امرى مخالف است، زیرا لازمه آن این است که آن ها به تولید بازگردند […] پاسخ رهبران سندیکایىِ مربوطه این است که از ۱۸ سال پیش در این مقام بوده اند.» همچنین از همان اوایلِ کار، انحطاط کمیته هاى دفاع از انقلاب (CDR) را افشا مى کند و آنان را متهم مى کند که به لانهء فرصت طلبان تبدیل شده اند؛ او به اعضاى دستگاه امنیتى یادآور مى شود که یک «ضد انقلابى کسى ست که با انقلاب مبارزه مى کند، اما کسى که از نفوذش سوء استفاده مى کند تا خانه و سپس دو اتومبیل به دست آورد، کسى که از جیره بندى مى دزدد، کسى که صاحب چیزهایى ست که مردم ندارند، این ها نیز ضد انقلاب اند». شرح حال اخیر «چه»، نوشتهء پاکو ایگناسیوتایبو به خوبى تنش روزافزون ناشى از شکاف بین قحطىِ منابع اقتصادى و انسانى از یک طرف و فوریت توسعه را در یک کشور مورد تجاوز به خوبى نشان مى دهد. «ما در وضع دشوارى به سر مى بریم و نمى توانیم اجازهء این تجمل را به خود بدهیم که مرتکبین اشتباهات را مجازات کنیم. شاید یک سال دیگر بتوانیم چنین کنیم. [مثلاً] چه کسى وزیر اقتصاد را از کار برکنار خواهد کرد که در نوامبر گذشته طرحى را با پیش بینىِ تولید ۱۰ میلیون کفش و چند حماقت دیگر امضاء کرده است؟» به نظر مى رسد که او در مبارزه اى طاقت فرسا به تحلیل مى رود و انتقادها و انتقاد از خودها را مرتب متوجه کارکردى مى کند که اقتضایش این است: «اجراى بى چون و چرا، اجبارهاى مورد بحث قرار نگرفته [را بر مردم تحمیل مى کنند] […] و سرانجام به آنجا مى رسیم که افراد را نه چون موجودات انسانى، بلکه همچون سرباز و رقم در جنگ که باید در آن پیروز شد به حساب آوریم. تنش به حدى بالا ست که تنها هدف را مى بینیم […] و کم کم واقعیت روزمره را به فراموشى مى سپاریم […] ما باید کارى کنیم که این وزارتخانه کمى انسانى تر شود.».

«چه» در کلیهء عرصه ها مى رزمد: در همان زمان که سازماندهىِ مجدد صنعتى را به جلو سوق مى دهد، در عرصهء تئوریک، سوسیالیسم دیگرى را جست و جو مى کند، زیرا بیش از پیش به شکست شوروى معتقد مى شود. ولى بحث اقتصادى – که داو آن استراتژى توسعهء جزیره است – براى «چه» با شکست به پایان مى رسد. او سفرى دراز در پیش مى گیرد. نطق بسیار انتقادى او در الجزیره علیه مسکو با برخوردى بسیار منفى مواجه مى شود. شواهد متعددى این نکته را تأیید مى کند. متن کامل آن در مطبوعات کوبا منتشر نمیشود. یکى از وابستگان سفارت شوروى که امروز در تبعید به سر مى برد (و مایل است ناشناخته بماند) تصریح مى کند که دولت شوروى این نکته را فهماند که چنین نطقى را از سوى یک مقام مسؤول کوبایى غیر قابل قبول مى داند. «چه» پس از آنکه کاسترو در فرودگاه از وى استقبال کرد و طى دو روز با او به خلوت نشست، دیگر هرگز در انظار عمومى دیده نشد.

یک ماه بعد مخفیانه به کنگو رفت. شکى نیست که آفریقا در نظر کوبا، داو عمده اى در نزاع جهان سوم با امپریالیسم در این سال هاى ۱۹۶۰ به شمار مى رفته است. اما مى توان تردید داشت که مشارکت «چه» نیز درطرح اولیه گنجانده شده بوده است: غیر از مشکلات دیپلماتیک، حضور وى براى رهبران آفریقا (از جمله لوران دزیره کابیلا) خالى از اشکال نبود و آن ها این نکته را مخفى نمى داشتند. سیاست خارجى کوبا در آن زمان هرقدر هم که بى محابا بوده – که به نحوى فوق العاده جسورانه بود – باز هم به نظر نمى رسد که حضور مهمترین رهبر کوبا پس از فیدل کاسترو در کنگو پیش بینى شده بوده است. بنا به گفتهء تایبو، «چه» در فوریهء ۱۹۶۵ شرکت احتمالىِ خود را در مبارزهء کنگو با عبد الناصر در میان مى گذارد، و سپس، به دنبال استدلال رهبر مصر، از آن صرف نظر مى کند. چگونه مى توان این تردیدها و تغییرها را که کمتر با شخصیت او سازگار است توضیح داد؟

چند ماه حضور او در آنجا کافى ست تا غیر واقعى بودن ماجرا را با توجه به ضعف جنبش هاى آزادى بخش آفریقا بر او روشن سازد؛ تصمیم مى گیرد به سازماندهىِ عقب نشینى بپردازد؛ تمایلى که با انگیزه هاى به اصطلاح «انتحارى» او در تضاد است. او با ارسال نیروهاى اضافى به کنگو که فیدل کاسترو پیشنهاد کرده بود مخالفت مى کند. او با واقعگرایى و پراگماتیسم کناره گیرى را اجتناب ناپذیر تشخیص داد. یادداشت هاى روزانه او در آفریقا (که خود مایل بود عنوان «صفحاتى از جنگ انقلابى: کنگو» را داشته باشد) تنها قسمت هایى از آن، آنهم ۳۰ سال بعد منتشر شد. نامه هاى او به کاسترو هم ناشناخته مانده است. او چند ماه در پراگ اقامت کرد، «جاى امنى براى آنکه تصمیم بگیرد چه کند»: حضورش مخفى ست زیرا به سرویس هاى مخفى چکسلواکى بدگمان است. در بارهء دلایل این اقامت طولانى و نیز از مکاتبات او با فیدل کاسترو کسى چیزى نمى داند. سپس پنهانى به کوبا باز مى گردد و چند ماه مخفیانه به تمرین و آماده کردن خویش مى پردازد.

حرکت به بلیوى در پایان سال ۱۹۶۶ را چگونه تدارک مى بیند؟ نقشى را که على رغم روابط مشاجره آمیز موجود به حزب کمونیست بلیوى (PCB) داده مى شود چگونه مى توان توضیح داد؟ ملاقات چه گوارا در ۱۹۶۴ در کوبا با رهبر یکى از انشعاب هاى حزب کمونیست بلیوى که با مبارزهء مسلحانه موافق بود خشم دبیر کل حزب، «ماریو مونخه»، را برانگیخته بود. او نیروهاى چپ بولیویایى را در معرض فشار و محظوریت قرار داد و سرانجام مبارزهء مسلحانه را رد کرد. چگونه مى توان این کمبودها و به گفتهء تایبو «فقدان شفافیت و ابهام پروژه» را، وقتى از دقت و سختگیرى «چه» و اهتمام شدید او به جزئیات خبر داریم، درک کرد؟ فرانسوا ماسپرو بعدها دریافت که خود پشتوانهء عمده شبکهء خارجى ست و رژیس دبره براى نشان کردن و شناسایى و مطالعهء محل [عملیات چریکى آینده] سفر مى کند که خود مسؤولیت سنگینى ست براى یک دانشجوى فرانسوى که گزینش اش بعداً مورد اعتراض قرار گرفت.

به گفتهء تایبو که گزارشى از سیا را نقل مى کند، سیا از اواخر سال ۶۶ از تدارک عملیات چریکى خبر داشته است. تسلسل اتفاقى حوادث، کشف پیش از موقع اردوى آموزشى که درگیرى هاى پیش بینى نشده را تحمیل مى کرده آیا کافى ست که مراحل فاجعه بار تحول اوضاع جنگ چریکى و سرانجام نهایى آن را توضیح دهد؟ به این پرسش امروز هیچ کس نمى تواند پاسخ دهد. پس از فروریختن دیوار برلین، در ویرانه هاى انقلاب هاى قرن بیستم، چه پیروز و چه شکست خورده، چه گوارا به نحوى تحریف شده و مومیایى شده به حیات خود ادامه مى دهد. از کجاست نیروى پیام او؟ انسان معتقد، رهبر جنگى و شاعر ناکام، شورشى و متعهد، وزیر و سپس چریک. او تجسم خوار شمردنِ قدرت و کسى ست که از سیاست اعادهء حیثیت مى کند. هیچ الگوى گواریستى براى ساختمان سوسیالیسم وجود نداشته و ندارد. اما جست و جوى شیوهء دیگرى از سازماندهىِ اجتماعى در خدمت los de abajo (فرودستان) و نه los de arriba (فرادستان)، آنطور که امروزه در آمریکاى لاتین مى گویند، وجود دارد. او حامل درکى اخلاقى از قدرت بود، او رهبرى سیاسى از نوعى جدید بود که کردارش را با گفتار منطبق مى کرد، منتقد آشتى ناپذیر انواع سوسیالیسم هاى فاسد بود و مدرنیته اش آمیزه اى ست از انساندوستى و درستکارى. شعار تظاهر کنندگانِ مونته ویدئو که در ۱۹۶۱ فریاد مى زدند «گوارا رسید، خیمه شب بازى به سر رسید» هنوز در گوش ها طنین انداز است.

مه ۱۹۹۷

 

(ترجمهء تراب حق شناس، سپتامبر ۱۹۹۷) برگرفته از پیشگفتار کتاب:

Michael Löwy, La pensée de Che Guevara, un humanisme révolutionnaire, Edition Syllepse, Paris, 1997.

این مقاله اول بار، در آرش شماره ۶۳ـ ۶۴ به تاریخ نوامبر ۱۹۹۷ منتشر شده است.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.