جستاری در باب اکوسوسیالیسم

128

نویسنده: بهنام زارعی

مقدمه

انسان امروزی به واسطه زیاده‌خواهی برای دستیابی به سود بیشتر تا حد ممکن از طبیعت سوء استفاده کرده و باعث به وجود آمدن مشکلات زیست‌محیطی فراوانی شده که نظم کیهانی را دچار اختلال کرده است. در دوران قبل از تمدن(دوران اسطوره‌ای) طبیعت با دستی گشاده تمامی امکانات لازم برای رفع نیاز انسان را در اختیارش گذاشته بود. در این دوران انسان و طبیعت در رابطه‌ای مسالمت‌آمیز به سر می‌بردند. با شکل‌گیری تمدن و تمرکز جمعیت و ایجاد نیاز، انسا ن‌ها به فکر بهره‌برداری بیشتر از طبیعت افتادند. در این دوران انسان با اکتشافاتی که انجام داد درصدد غلبه بر طبیعت برآمد و به دخل و تصرف در طبیعت پرداخت. با شکل‌گیری تمدن شهرنشینی و ایجاد نیازهای کاذب و پیشرفت تکنولوژی به‌خصوص در دوران انقلاب صنعتی استفاده(سواستفاده) انسان به حد زیادی گسترش پیدا کرد. تسلط نظام سرمایه‌داری بر جامعه، رواج فردگرایی، شهرنشینی و فزونی جمعیت، گسترش کارخانجات و تکنولوژی، قدرت تأثیر رسانه و ایجاد نیازهای کاذب همگی دلایلی بودند که باعث شد انسان برای به دست آوردن سود بیشتر مداخله زیادی در طبیعت داشته باشد. مداخله در طبیعت باعث برهم خوردن چرخه‌ی طبیعی کیهان شد و منجر به ایجاد مشکلات و فجایع زیست‌محیطی زیادی نظیر آلودگی هوا، خشک شدن دریاچه‌ها و تالا‌ب‌ها، نازک و سوراخ شدن لایه اُزُن، افزایش دما و گرمایش کره زمین، نابودی گونه‌های گیاهی و جانوری و … شد. بعد از پدیدار شدن این فجایع و ضررهای مادی و معنوی که به دنبال داشت مکتب های زیادی در مقام دفاع از طبیعت و حفاظت از محیط‌زیست به پا خواستند، از آموزه‌ها و مکاتب اخلاقی_دینی تا مارکسیست‌ها و احزاب سبز. اما واقعیتی که پر واضح است تاکنون هیچکدام از این مکاتب در راستای حفظ محیط‌زیست نه تنها موفق نبوده‌اند بلکه بیشتر باعث تخریب و نابودی محیط‌زیست شده‌اند. هدف از این نوشتار بررسی اجمالی جهان‌بینی سوسیالیسم زیست‌محیطی(اکوسوسیالیسم) نسبت به جامعه و محیط‌زیست است. بنابراین در اینجا لازم است که گذری چند بر رابطه جامعه با طبیعت داشته باشیم.

رابطه‌ی جامعه با طبیعت

با نگاهی درست و ژرف به روابط انسان و طبیعیت می‌توانیم دریابیم که انسان‌ها در تمامی دوران(از دوران اسطوره‌ای تا به امروز)همیشه به طبیعت نیازمند بوده‌اند و تصور زندگی برای انسان بدون طبیعت و محیط‌زیست امکان ندارد. در دوران اسطوره‌ای انسان خود را جزئی از طبیعت می‌دانست و برای طبیعت همانند زندگی خود احترام قائل بود برای این نکته می‌توانیم به خداهای بسیار متعددی که در دوران گذشته برای هریک از اجزاء طبیعت داشتند اشاره کنیم. انسان ذاتاً موجودی اجتماعی است و از زندگی فردی گریزان است. او  زندگی فردی خود را با حضور در اجتماع و جامعه معنا می‌بخشد. بنابراین تا آنجا که می‌توان از«جامعه» در هر معنای کلی و انتزاعی سخن گفت  به یاد داشته باشیم که هر جامعه‌ای در دورنمای تاریخی‌اش به غایت یکتا و متفاوت از جوامع دیگر است  باید نه فقط «جامعه» بلکه آنچه را به درستی می‌توانیم «اجتماعی شدن»، جامعه‌پذیری(socialization) بخوانیم، بررسی کنیم. جامعه، ترتیب و ترکیبی از روابطی است که اغلب مسلم و غیر قابل تغییر قلمداد می‌شوند. به رغم اینکه ما به شکلی مبهم از وجود جوامع پیشابازار مبتنی بر هدیه و تعاون آگاهی داریم، امروزه، برای بسیاری از مردم، اینطور به نظر می‌رسد که جامعه‌ی بازار مبتنی بر تجارت و رقابت«همیشه» وجود داشته است. از سوی دیگر، اجتماعی شدن یک فرایند است، درست هما نطور که زندگی فردی چنین است. از منظر تاریخی، می‌توان فرایند اجتماعی شدن انسان‌ها را چونان دنوعی گذار دردناک بشریت از طفولیت اجتماعی به بلوغ اجتماعی در نظر گرفت.  باگذر از دوران اسطوره‌ای و شکل‌گیری تمدن به خصوص تمدن دولت- ملتی که بیش از پنج هزار سال قدمت دارد و تمرکز و یکجانشینی انسان در شهرها و همچین با بوجود آمدن بازار و اقتصاد روابط انسان با طبیعت دستخوش اتفاقات بسیاری شد که نابودی هرچه بیشتر طبیعت را درپی داشت. نمود بارز این فجایع و اتفاقات را می‌توان بعد از انقلاب صنعتی و رشد چشمگیر کارخانجات و واحدهای تولیدی مشاهده نمود. با به وقوع پیوستن انقلاب صنعتی و همچنین ازدیاد جمعیت نیاز به افزایش تولید برای برطرف کردن نیازهای انسانی احساس شد. نظام سرمایه‌داری با تسلط بر دنیا برای به دست آوردن سود هرچه بیشتر دست به استعماری گسترده در سطح دنیا زد و جبران ناپذیرترین ضربه را بر پیکره طبیعت وارد آورد و مشکلات زیست‌محیطی که امروز شاهد آن هستیم را به وجود آورد. بنابراین اگر سرمایه‌داری نمی‌تواند اصلاح شود تا سود را تابعی از بقای انسان کند، چه بدیلی وجود دارد جز اینکه به سوی نوعی سیاست و اقتصادی حرکت کنیم که در سطح ملی و جهانی برنامه‌ریزی شده باشد. مسائلی مانند تغییرات جوّی «دست مرئی» برنامه‌ریزی مستقیم را ایجاب می‌کنند… رؤسای صاحب نظر شرکت‌های سرمایه‌داری چاره‌ای ندارند جز آن که درباره‌ی اقتصاد و محیط‌زیست، به طور سیستماتیک تصمیماتی غلط و غیرعقلانی بگیرند که در نهایت  به دلیل فن‌آوری‌ای که در اختیار دارند  تصمیمات‌یست که در سطح کرۀ زمین حکم خودکشی دارد. بنا براین، چه راه دیگری پیش پای ما می‌ماند جز آنکه به بدیلی حقیقی بیندیشیم یعنی سوسیالیسم زیست  محیطی؟

کلیدواژه اکوسوسیالیسم ترکیبی از دو واژه اکولوژی و سوسیالیسم است. اصطلاح اکولوژی یا بوم شناسی از ترکیب واژه‌های یونانی «oikos» معنای خانه یا زیستگاه) و( «logos» به معنای شناخت یا علم به چیزی) برساخته شده است. اکولوژی به عنوان یک دیسیپلین علمی، مطالعه پیوندها، به هم وابستگی‌‌‌ها و جریان انرژی است که در محدوده و یا میان موجودات زنده و اکوسیستم وجود دارد اما در معنای جدیدتر سیاسی، اکولوژی اشاره به چشم‌اندازی دارد که برای حفظ و حراست از محیط طبیعی مورد استفاده قرار می‌گیرد. برای نخستین بار این واژه توسط ارنست هاینریش هکل در اواخر دهه( ۱۸۶۰) به کار رفته است؛ معنای مدنظر هکل، «علم روابط میان ارگانیسم‌ها و محیط‌زیست آن‌ها بوده است». با این وصف می‌توان ردپای مفاهیم اکولوژی را از آغاز خلقت بشر تاکنون پی گرفت؛ چنین به نظر می‌رسد که انسان‌های پیش از عصر صنعتی شدن، حساسیت و احساس مسئولیت و مراقبت بیشتری نسبت به جهان پیرامون خود داشته‌ا‌ند. آن‌ها فقط آنچه را که نیاز داشتند از طبیعت برگرفته‌اند. از این منظر می‌توان به جهان‌بینی و فلسفه طبیعی زرتشت اشاره داشت که عناصر چهارگانه آب، باد، خاک و آتش در آن محترم شمرده می‌شدند. اصطلاح سوسیالیسم(Socialism) یعنی جامعه‌گرایی و جامعه باوری، از واژه فرانسوی سوسیال(Social) به معنای اجتماعی، اخذ شده است. ریشه لاتینی آن، واژه(Socius) به معنای شریک و همراه است. در همین راستا سوسیالیسم به عنوان نوعی جهان‌بینی مشتمل بر جامعه و روابط اجتماعی اعم از مسائل زیربنایی و روبنایی مطرح شده است. ایده‌های سوسیالیستی که در قرن ۱۸ قوت گرفت در تقابل با نظام‌های سرمایه‌دارانه و دیکتاتوری متعین شد. در قرن ۱۹ کارل مارکس در پی نقد ایده‌آلیست هگل و ماتریالیست فوئرباخ با روش دیالکتیک تاریخی  ماتریالیست تاریخی، سوسیالیسم علمی را پایه‌ریزی کرد. اساس علمی بودن سوسیالیسم مارکس یکی بر نقد سوسیالیست تخیلی قبل از خود و دیگری بر پایه بهره‌گیری از پوزیتیویسم علمی بود. ولی سوسیالیسمی که اینجا مدنظر است در کشاکش مباحث پارادایمیک و پایه‌ای با سوسیالیسم‌های قبلی، در مرحله اول منتقدانه به آنها نگاه می‌کند ولی شالوده سوسیالیسم را تقویت می‌بخشد. یعنی سوسیالیسمی که با مباحث اکولوژیک آمیخته می‌شود، برخواسته از پارادایمی فلسفی- اجتماعی است. در این نوع سوسیالیسم بدون گرفتار شدن در حلقه انسانیت و مرکزیت قایل شدن برای انسان، اکوسیستم و طبیعت را به مثابه باشنده‌ای همراه با باشنده انسانی و برعکس تعریف می‌کند. یعنی حیات اجتماع انسانی را همبسته حیات اکوسیستم تبیین می‌کند و معرف سوسیالیسمی اکولوژیک یا در وادی دیگر اجتماعی بودن بوم شناختی است. در اینجا انسان و اجتماع انسانی همبود اکوسیستم است.

 سوسیالیسم زیست‌محیطی چیست؟

سوسیالیسم زیست‌محیطی تلاشی‌ست برای تأمین یک بدیل متمدنانۀ رادیکال دربرابر چیزی که مارکس آن را  «پیشرفت ویرانگر» سرمایه‌داری نامیده است. سوسیالیسم زیست‌محیطی سیاستی اقتصادی را پیشنهاد می‌کند مبنی بر معیارهای غیرپولی و فرا اقتصادی با هدف تأمین نیازهای اجتماعی و توازن زیست‌محیطی. این سنتز(همنهاد) دیالکتیکی که بر استدلال‌های پایه‌ای جنبش زیست‌محیطی و نقد مارکسیستی از اقتصاد سیاسی و کوشش طیف وسیعی از نویسندگان مانند آندره گورتس(در نخستین آثارش)، المار آلتواتر، جیمس اُکانر، ژوئل کوول و جان بلامی فاستر استوار شده، در عین حال، هم  نقد «زیست‌محیطی بازار» است که چالشی با نظام سرمایه‌داری ندارد و هم نقد «سوسیالیسم مولّدگرا»  است که مسأله‌ی محدودیت‌های طبیعی را نادیده می‌گیرد. به باور اُکانر، هدف از سوسیالیسم زیست‌محیطی جامعۀ نوینی‌ست مبنی بر عقلانیت زیست‌محیطی، مدیریت دموکراتیک، برابری اجتماعی و تقدم ارزش مصرفی بر ارزش مبادله. باید اضافه کنم که این اهداف مستلزم امور سه‌گانۀ زیر است:

الف) مالکیت جمعی ابزار تولید (جمعی یا Collective) در اینجا به معنی عمومی، تعاونی و مالکیت گروهی(Communautaire) است؛

ب) برنامه‌ریزی دموکراتیک که به جامعه امکان می‌دهد اهداف سرمایه‌گذاری و تولید را معین کند؛ و

پ) ساختار فنآورانۀ نوین نیروهای مولدّه. به عبارت دیگر یک تحول اجتماعی و اقتصادی انقلابی. در نظر اکوسوسیالیست‌ها، مشکلی که در رابطه با جریا ن‌های عمدۀ سیاسی- زیست‌محیطی، که احزاب سبز آنها را نمایندگی می‌کنند، وجود دارد این است که آنها ظاهراً به تضادهای ذاتی بین پویایی‌های(دینامیسم‌های) سرمایه‌داری که در توسعه‌طلبی بی‌کران سرمایه و انباشت سود وجود دارد از یک طرف، و حفظ محیط‌زیست از طرف دیگر توجهی ندارند. این امر آنان را به نقد مولّدگرایی رهنمون می‌شود که غالباً بجاست، اما آنها را از یک «بازار اقتصادی» که به لحاظ زیست‌محیطی در آن رِفرم شده باشد فراتر نمی‌برد. نتیجه این شده است که بسیاری از احزاب سبز به عذر موجهِ زیست‌محیطیِ حکومت‌های سوسیال لیبرال چپِ میانه بدل شده‌اند.

از سوی دیگر، مشکل با گرایش‌های مسلط چپ در قرن بیستم- سوسیال دموکراسی و جنبش کمونیستی الهام گرفته از مسکو- این است که آنها نمونۀ واقعاً موجود نیروهای مولد را می‌پذیرند، در حالی که دستۀ اول خود را در نمونه‌های رِفرم سیستم سرمایه‌داری – کینزیانی – محدود می‌کردند، دستۀ دوم شکل اشتراکی (کلکتیویستی) مستبدانه – یا سرمایه‌داری دولتی – مولدگرایی را گسترش می‌دادند. در هر دو حالت موضوعات زیست‌محیطی خارج از دیدرس یا دست کم در حاشیه قرار می‌گرفت. مارکس و انگلس خود از عواقب نابودکنندۀ زیست‌محیطیِ شیوۀ تولید سرمایه‌داری بی اطلاع نبودند. قطعه‌ها و اشاره‌های متعددی در کاپیتال و دیگر آثار مارکس وجود دارد که این آگاهی را باز می‌گوید. علاوه بر این‌ها، آنها معتقد بودند که هدف سوسیالیسم تولید هرچه بیشتر کالا نیست، بلکه فراهم کردن وقت آزاد برای انسا ن‌هاست تا استعدادهای خود را به حدکمال شکوفا کنند. در اینجا بین آنها و «مولدگرایی» یعنی با ایده‌ای که توسعه‌طلبی بی‌کران تولید هدفی‌ست درخود، چندان نقطه مشترکی وجود ندارد.

با وجود این، اشاره‌ها و قطعه‌هایی در آثار آنان به این مضمون که سوسیالیسم به نیروهای مولد امکان خواهد داد که فراتر از محدوده‌هایی که نظام سرمایه‌داری بر آنان تحمیل می‌کند توسعه یابند به طور ضمنی چنین می‌فهماند که تحول سوسیالیستی صرفاً روابط سرمایه‌دارانۀ تولید را دربر می‌گیرد که به صورت مانعی(و به تعبیری که غالباً به کار می‌برند«کُند و زنجیره‌ای») در راه توسعۀ آزاد نیروهای مولد موجود درآمده‌اند.

سوسیالیسم فراتر از هرچیز دیگر به معنی تملک اجتماعی این ظرفیت‌های تولیدی و قرار دادن آنها در خدمت کارگران است. در عبارتی از آنتی دورینگ که برای چندین نسل از مارکسیست‌ها حکم یک اثر مرجع داشته چنین می‌خوانیم که در سایۀ نظام سوسیالیستی «جامعه علناً و بدون هیچ اما و اگری تملک نیروهای مولده» را که برای نظام موجود «بیش از حد بزرگ شده‌اند در دست می‌گیرد».

تجربۀ اتحاد شوروی مسائلی را که از چنین تملک جمعی دستگاه مولدۀ سرمایه‌داری ناشی می‌شود به خوبی نشان می‌دهد. از آغاز، تز اجتماعی کردن نیروهای مولدۀ موجود امری پذیرفته شده بود. درست است که در سا ل‌های نخستین پس از انقلاب اکتبر یک جریان زیست‌محیطی توانست شکوفا شود و گا م‌هایی محدود هم از طرف مقاماتدشوروی جهت حفاظت از محیط‌زیست برداشته شد؛ اما با روند بوروکراتیزه کردن‌های استالینی، روش‌های مولدگرا چه در صنعت و چه در کشاورزی با ابزارهای مستبدانه اعمال گردید و در همان حال، طرفداران محیط‌زیست به حاشیه رانده شدند یا حذف گردیدند. فاجعۀ چرنوبیل بالاترین مثال برای پیامدهای فاجعه بار تقلید از فنآوری‌های مولد غربی بود. هر تغییر در اشکال مالکیت که مدیریت دموکراتیک و سازماندهی نوین نظام تولیدی را در پی نداشته باشد، فقط می‌تواند به بن‌بست بینجامد. گونه‌ای از نقد ایدئولوژی مولدگرای «پیشرفت» و نقد نظر مبنی بر بهره‌برداری «سوسیالیستی» از طبیعت، پیش از این در آثار برخی از مارکسیست‌های مخالف در دهۀ ۱۹۳۰ مانند والتر بنیامین آمده است. اما عمدتاً در دهه‌های اخیر است که سوسیالیسم زیست‌محیطی به عنوان چالشی دربرابر تز مبنی بر خنثی بودن نیروهای مولده مطرح شده است، تزی که بر گرایش‌های عمدۀ چپ در قرن بیستم همواره مسلط بود.

اکوسوسیالیست‌ها باید از ملاحظاتی که مارکس دربارۀ کمون پاریس مطرح کرده الهام بگیرند که کارگران نمی‌توانند دستگاه دولتی سرمایه‌داری را تصاحب کرده آن را به سود خود به کار اندازند. آنها باید «آن را درهم بشکنند» و آن را با شکلی کاملاً متفاوت از قدرت سیاسی که دموکراتیک و غیردولتی باشد جایگزین نمایند. همین امر به طور کلی و صرف نظر از موارد خاص شامل دستگاه مولده‌ای می‌شود که «خُنثی» (بیطرف) نیست ولی در ساختار خود نشان از توسعۀ خویش در خدمت انباشت سرمایه و گسترش نامحدود بازار دارد. این امر آن را با نیازهای حفظ محیط‌زیست و سلامت مردم در تناقض قرارمی‌دهد. بنابراین باید در فرآیندی از تحول رادیکال، دستگاه تولیدی را «انقلابی» کرد.

مسلم است که بسیاری از دستاوردهای علمی و تکنولوژیک مدرنیت گرانبها هستند، اما کل نظام تولیدی باید تحول یابد و این امر تنها با رو ش‌های اکوسوسیالیستی(سوسیالیسم زیست‌محیطی) امکا نپذیر است یعنی با برنامه‌ریزی دموکراتیک اقتصاد که حفظ توازن زیست‌محیطی را مطمح نظر قرار می‌دهد. این امر ممکن است در برخی از شاخه‌های تولید به معنی متوقف کردن آنها باشد برای مثال، تأسیسات هسته‌ای، برخی رو شهای تولید انبوه یا صنعتیِ صید ماهی(که مسؤولیت تقریباً نابودی انواع معینی از موجودات دریایی را به عهده دارد)، قطع درختان جنگل‌های مناطق حاره و غیره. این فهرست بسیار دراز است. با وجود این، قبل از هرچیز، انقلابی در نظام انرژی لازم است که به جای منابع کنونی(اساساً فسیل- نفت و ذغال سنگ-) که عامل آلودگی و مسموم کردن محیط‌زیست هستند، منابع نوشوندۀ انرژی مانند آب و باد و خورشید مورد استفاده قرار گیرند. موضوع انرژی اهمیتی تعیین کننده دارد زیرا انرژی فسیلی(نفت و زغال) باعث آلودگی فراوان کرۀ زمین و نیز تغییرات جوّی مصیبت‌بار است. ا نرژی هسته‌ای بدیلی نادرست است، نه تنها به دلیل خطر یک چرنوبیل جدید، بلکه همچنین به خاطر آنکه هیچکس نمی‌داند با هزاران تُن تفالۀ رادیواَکتیو – که صدها، هزاران و گاه میلیون‌ها سال همچنان سمی باقی می‌ماند – و نیز با تأسیسات کهنه و آلوده‌ای که از مصرف افتاده‌اند چه می‌توان کرد. انرژی خورشیدی که هرگز در جوامع سرمایه‌داری توجه چندانی به خود جلب نکرده است(چون «سودآور» و «رقابت آمیز» نیست) باید موضوع پژوهش و توسعۀ فشرده قرار گیرد و نقشی کلیدی در برپای یک نظام انرژی بدیل ایفا کند.

بنابراین وظیفۀ برنامه‌ریزی دموکراتیک در چشم‌اندازی اکوسوسیالیستی و رها شده از اجبارهای سرمایه و سودآوری، این است که مسائل را در گفتگوهای چندجانبه و باز که به تصمیم‌گیری توسط خود جامعه منجر می‌شود حل کند. وجود یک دموکراسی خودپو و مشارکتی تنها راه است نه برای اجتناب از خطاها، بلکه به منظور تصحیح آنها توسط خود آن گروه اجتماعی(social collectivity).

براین اساس آرمانشهر سوسیالیستی و زیست‌محیطی چیزی جز یک امکان عینی نیست؛ نه نتیجۀ ناگزیر تضادهای سرمایه‌داری ست، نه «قوانین آهنین تاریخ». کسی نمی‌تواند آینده را پیشگویی کند مگر به شکلی مشروط:آنچه قابل پیشگوی‌یست این است که در غیاب یک تحول اکوسوسیالیستی، بدون یک تغییر ریشه‌ای در پارادایم تمدنی، منطق سرمایه‌داری به خسارت‌های فاجعه‌بار زیست‌محیطی می‌انجامد که سلامت و حیات میلیون‌ها انسان و حتی شاید بقای نوع بشر را به مخاطره می‌اندازد.

رؤیای یک سوسیالیسم سبزداشتن و برای آن مبارزه کردن یا به تعبیری که بعضی گفته‌اند کمونیسم خورشیدی بدین معنا نیست که برای رِفرم‌های مشخص و فوری نباید مبارزه کرد. بدون آنکه هیچ توهمی به یک «سرمایه‌داری تمیز» داشته باشیم باید کوشید کسب وقت کرد و بر دولت‌ها فشار آورد تا تغییراتی ابتدائی رخ دهد: ممنوعیت HCFCs (گازهای آلی که ملکولشان متشکل است از اتم‌های کلر، زغال، فلوور و هیدروژن) زیرا لایۀ اُزُن را از بین می‌برند، متوقف کردن عمومی تغییرات ژنتیک در ارگانیسم کاهش گاز گلخانه‌ای به نحوی چشم‌گیر، همین طور قاعده‌مند کردنِ شدیدِ ماهیگیری صنعتی و استفاده از مواد سمی و شیمیایی در تولید محصولات کشاورزی صنعتی، مالیات بستن بر اتومبیل‌های آلوده کنندۀ هوا، گسترش هرچه بیشتر ترابری عمومی، جایگزینی تدریجی کامیون‌ها با قطار. اینها و موارد مشابه در دستور کار جنبش عدالت‌خواهی سراسری و فوروم‌های اجتماعی جهانی قرار دارند. این یک پیشرفت سیاسی نوین و مهم است که از تظاهرات سیاتل در ۱۹۹۹ به بعد، همسویی جنبش‌های اجتماعی و زیست‌محیطی را در مبارزه‌ای مشترک علیه نظام حاکم جهانی امکان پذیر ساخته است. این خواست‌های فوری زیست‌محیطی- اجتماعی «اکو- سوسیال» می‌تواند به یک فرآیند رادیکالیزاسیون بینجامد، به شرطی که چنین خواست‌هایی با مقتضیات «رقابت آمیز بودن» انطباق داده نشود. بر طبق منطقی که مارکسیست‌ها آن را «برنامه گذار» می‌نامند هر پیروزی کوچک، هر پیشرفت جزئی بلافاصله به خواست بالاتری، به هدف رادیکا لتری می‌انجامد. چنین مبارزاتی پیرامون موضوعات مشخص اهمیت دارند نه تنها بدین جهت که پیروزی‌های جزئی خود بخود مطلوب هستند، بلکه بدین جهت که آگاهی زیست‌محیطی و سوسیالیستی را بر می‌انگیزند و نیز بدین لحاظ که فعالیت و خودسازماندهی را از پایین دامن می‌زنند: این هردو ضروری و در واقع، پیش شرط‌های قطعی برای تغییر رادیکال یعنی انقلابی جها نی‌اند.

در نتیجه هیچ تحول رادیکالی صورت نخواهد گرفت مگر آنکه نیروهای پایبند به یک برنامۀ رادیکال سوسیالیستی و زیست‌محیطی جایگاهی هژمونیک «به مفهومی که گرامشی از این واژه دارد» احراز کنند. به یک معنا تا آنجا که ما برای تغییر می‌کوشیم زمان به سود ماست، زیرا وضعیت جهانی محیط‌زیست هرچه بدتر می‌شود و خطرات هرچه نزدیک‌تر می‌گردد. اما از سوی دیگر، زمان از دست می‌رود زیرا طی چند سال – کسی دقیقا نمی‌داند چه قدر – ضایعات ممکن است غیرقابل جبران باشد. هیچ دلیلی برای خوش‌بینی وجود ندارد:  نخبگان مستقر حاکم بر سیستم بسیار نیرومند‌اند و نیروهای اپوزیسیون رادیکال هنوز اندک‌اند. اما آنها تنها نقطۀ امید هستند برای آنکه «پیشرفت ویرانگر» سرمایه‌داری متوقف شود. والتر بنیامین انقلا ب‌ها را نه لوکوموتیو تاریخ، بلکه آنها را انسانیتی تعریف می‌کرد که برای متوقف کردن

اضطراری قطار دستۀ ترمز را می‌کشد تا به قطار به قعر پرتگاه نیفتد…

 

منابع:

۱‌- مورای بوکچین، بوم شناسی و جامعه، ترجمه نوید قویدل.

۲- جلال حاجی‌زاده، درآمدی بر جنبش‌های سیاسی اکولوژیکی.

۳- وینسنت، اندرو. ایدئولوژی‌های مدرن سیاسی،ترجمه مرتضی ثاقب‌فر، انتشارات شمشاد ، چاپ اول،۱۳۷۸.

۴- بال، ترنس و ریچارد داگر. ایدئولوژی‌های سیاسی و ایده‌آل دمکراتیک، برگردان رؤیا منتظمی(کیوان شکوهی)،انتشارات پیک بهار،چاپ اول ۱۳۸۴.

۵- ریچارد اسمیث: «ماشین سقوط محیط‌زیست » سرمایه داری، طبیعت و سوسیالیسم، دورۀ ۱۶، شمارۀ ۴، سال ۲۰۰۵.

۶- کارل مارکس: کاپیتال ج .۱ برای مطالعۀ تحلیلی قابل توجه از منطق ویرانگر سرمایه نک. به ژوئل کوول، دشمن طبیعت، پایان سرمایه‌داری یا پایان جهان؟، زدبوک، نیویورک، ۲۰۰۲.

۷- جیمس اُکانر: قضایای طبیعی. رساله هایی در باب مارکسیسم زیست‌محیطی،گیلفورد پرس، نیویورک ۱۹۹۸.

۸- جان بلامی فاستر، «سازماندهی انقلاب زیست‌محیطی» مانتلی ریویو دورۀ پنجاه و هفتم، شمارۀ پنجم، ۲۰۰۵.

۹- جان بلامی فاستر: اکولوژی مارکس، ماتریالیسم و طبیعت، انتشارات مانتلی ریویو، نیویورک ۲۰۰۰. (این کتاب به ترجمۀ اکبرمعصوم بیگی به فارسی منتشر شده است، نشر دیگر، تهران ۱۳۸۲).

 

این متن پیشتر در نشریه «روانگه» در شماره بهار و تابستان ۱۳۹۶ منتشر شده است

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.