زن، سوشیانت راستین رهایی

917

سالها و سده‌ها و هزاره‌ها سپری گشت و کاخهای ستم هر آنچه واژگون شد، نوبری دیگر از همان رنگ و همان طعم سر به ثریا کشید. چنگهای خون‌آلود هر چه خونین‌تر گشت، نیرومندتر شد و امیدها و آرزوها به آنسوی مرزهای دست نیافتنی کوچیدند و مردمان آمال رهایی را از زمین تلاش‌ وکوشش به دلهایی کوچاندند و لانه دادند که امیدِ رهایی را تنها به ناجیان آسمانی بسته بودند.

مردمان دست به آسمانها برافراشتند و التماسِ نجات نمودند تا از آنسوی کهکشانها یک ناجی، چشمه‌ٔ دردها و سختی‌ها را بخشکاند و چونان پنداشتند که آن ناجی مردیست با دستان معجزه‌ایش ستم و ستمکاران را چو ابری از دود محو خواهد نمود. به این ناجی نامها دادند. گه مسیح و گه موسا، گه محمد و گه مهدی، و اما یوغ ستم تنگتر و تنگتر گشت و آن منجی بیشتر میل به افول داشت تا ظهور.

در آن روزها که غبار ستم سراسر کیان خورشید را مه‌آلود ساخته بود، مقاومتها سر برآورد و بر اوج زاگرس و البرز، فرزندان خورشید بارها بانگ رهایی سر داده و بارها نوید آزادی دادند، اما همه امیدها به زورِ پهلوانی رزمندگان روشنایی بسته بود، و همه می‌پنداشتند که این کارزار در میدانی است که پیکرها رو بهمدیگر صف می‌آرایند و این پیروزی و رهایی در این کارزار می‌شکفد.

رزمندگان رهایی شکست خوردند و پیروز شدند، پیروز شدند و باز شکست خوردند و این روزگار بسر نیامد. فرزندان خورشید اینبار گاهان شب به دل تاریکی تاختند و باز همین روز و همین روزگار، همین ستم و همین کارزار به درازا کشید تا روزگار به زمان ما کشید.

رزمندگان خورشید به نبرد تاریکی ‌رفتند و اما تاریکی را نشناختند. پیکارگران روشنایی برای جهان و زندگی روشن به لشکر تاریکی شبیخون زدند، ولی روشنایی را نشناختند و ندیدند. این پرچمداران آزادی گرچه جان بر کف رفتند، اما بجز باور و ایمان دیگر توشه‌ای نداشتند.

آنچه پیکارگران پیشینمان نمی‌شنیدند و نمی‌دیدند، در ژرفنای تاریکی، پژواک پیکی بود که به گیسوانش مژده‌ی خورشید رهایی آویزان بود و دستانش‌ بوی گندم می‌داد.

پیکی به زیبایی آرین میرکان که گرچه پاهایش‌ تا قعر استخوانهایش ریش‌آلود بود، اما در صدایش نغمه‌ی رهایی طنین‌انداز آینده‌ای بود از جنسی جدا، از روزگاری چو امروزکه کفتاران و لاشخوران حاکمان زندگی همگانند.

از آینده‌ای نه چندان دور صدای پای سوشیانتی می‌آید به دلربایی زیلان، به جذابیت بِریتان که با خود نوید زایش سوشیانتی دارد که رهایی را در عمق وجود همگان می‌کارد، و این حقیقتی بیش‌نیست، که سوشیانت اینبار یک زن است. نه زنی که دیدنی و شنیدنی، بلکه زنی که در کارزار نبرد خورشید و تاریکی اینک به آرمانی دگرگون گشته و در در دلهایمان بذرافشان است.

سوشیانت راستین بشریت اینبار، نه در آن سوی آسمانها، نه در کتابهای بشارت و نیرنگ، بلکه در دامن همه‌ی زنانی است که در روژآوا آینده‌ای برای ترسیم سرنوشتی از نوع دیگر شروع و در خیابانهای ایران ادامه دادند تا ریشه‌های حاکمیت مردسالارانه‌ی سپهسالاران خون‌آشامِ استثمار و مرگ و نابودی واژگون می‌سازد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.