جهانگرایی، سقوط مدل دولتیِ آن و خیزِ انترناسیونالیسم روژآوا

491

پیش از پراکندگی جنبشها و سازمانهای چپ محور در جغرافیای خاورمیانه و تئوریهای شبهه مارکسیستی، بسیاری بر این باور بودند که راهِ گذار به جامعه‌ای ایده‌آل و رسیدن به آن بهشت عدنی که خلقهای تحت ستم و طبقات تحت استثمار در پی آنند، از رهگذر جنبشهای انقلابی با محوریت تئوریهای مارکس و انگلس می‌گذرد. متاسفانه این جنبشها به دلیل متناسب نبودن با بافت جوامع شرقی نه تنها نتوانستند پدید آورنده‌ی آرزوها و رویاهای خلقها گردند، بلکه بانی سرخوردگیهای سیاسی جوانان سوسیالیست نیز شدند، که سرانجام به ناکامی این احزاب از جمله حزب توده‌ی ایران و حتی چریکهای فدایی خلق انجامید که می‌توان آنها را به عنوان نمونه شکست خوردگی این نوع جنبش‌ها نامبرد.

همچنین اسلامگرایی که معاصر با تفکرات چپگرایانه در جوامع خاورمیانه رشد می‌کرد، با ذهنیت اسلامِ جهانشمول خود، راهگشای بحرانهایی شد که می‌توان اذعان نمود بنیادهای اسلامگرایی را بنا نهاده که امروزه در خاورمیانه شاهد حضور ویرانگرانه‌ی آن هستیم.

خود اصطلاح انترناسیونالیسم و پایه‌های تئوریک آن نقطه عطفی بود که توانست موج عظیمی از نارضایتی‌های اجتماعی را در سرتاسر جهان و جوامع خاورمیانه سازماندهی کند و گامی نو در پیدایش افکار انقلابی و جریانات فکری مشابه بردارد. این حرکت‌ها در قبال آزادیهای فردی و اجتماعی همانند آزادیهای جنسیتی و طبقاتی گامهای بسیار مثمر ثمری برای جامعه‌ی بشری برداشته و تاثیرات بسیاری بر روند رشد اجتماعی گذاشت. تفاوتها و شباهتهای بسیاری مابین اسلامگرایی و انترناسیونالیسمِ چپگرایان می‌توان مشاهده کرد.

انترناسیونالیست بودن جریانات کمونیستی و چپ در جوهر خود عمل نادرستی نیست، اما حائز تامل است که آغشتگی جریانات مدعیِ انترناسیونالیسم به سیندرم قدرت گراییِ سرسپرده که‌ عامل به‌ کژراهه‌ کشانیدن این نوع حرکتها بود و عملکرد این جریانات نیز در راستای توسعه‌ طلبی‌های استیلاگرایانه‌ی شوروی برای انباشت سرمایه‌ و اعمالِ نفوذ قدرتِ خود بر حوزه‌ی وسیعتری از جهان شکل می‌یافت.

تقلیل دهی روحیه‌ی انترناسیونالیستی طبقات تحت ستم، به‌ قدرت افزونی پشت نقابِ مبارزه‌ علیه‌ بیعدالتیهای اجتماعی دولت – ملتهای انحصار طلب کمونیستی، رویکردی را بنیان نهاد که‌ میان این جنبش‌ها و همبستگی طبقات ستمدیده‌ جامعه‌ فاصله ایجاد و انترناسیونالیسم آنها را با نتیجه‌ای معکوس روبرو ساخت.

در واقع آنها خواسته یا ناخواسته‌ در راستای اهداف کاپیتالیسم روسی قدم بر می‌داشتند و مدلی را وارد کرده بودند که‌ در واقع نه انترناسیونالیسم خلقها و طبقات زیر ستم، بلکه انترناسیونالیسم قدرتها بود.

انکارناپذیر است که ناتوانیشان از درک محتوایی انترناسیونالیسم، سازمانیابی داخلی را در مقابل وظایف انترناسیونالیستی فلج می‌ساخت و این جریانات به همین دلیل در امورات سازماندهی‌ اجتماعی و حتی طبقاتی نمی‌توانستند جایگاهی کسب کنند.

فراموش کردن مطالبات توده‌ای و به حاشیه‌ بردن قدرت نهادهای مردمی نظیر شوراها و دوری گزیدن از کالبدشکافی و آسیب شناسی‌ اجتماعی جامعه‌ زمینه‌ای فراهم نمود تا میدان را برای نهادهای ضدانقلابی نظیر ارگانهای سرکوبگر و همچنین شوراهای اسلامی کارگری فراهم و زمینه‌ی حاکمیت رژیم کنونی را مهیا ساخت.

انترناسیونالیسم در واقع به عنوان زیربنای تئوریک همبستگی طبقه‌ی کارگر پا به میدان نهاد تا در مقابل حوزه‌بندیهای جهان بر اساس دولت-ملتها از سوی نظام سرمایه‌داری جهانی برای به انحصاردرآوردن بخشی از نیروی کار انسانیِ جهان و به منظور رقابت بیشتر برای سودافزونی و انباشت سرمایه و قدرت در دست اِلیتهای خاصی از طبقات حاکم، قد علم سازد.

بر همین اساس همبستگی و اتحاد کارگران جهان و انقلابهای وسیع که از دیدگاه مارکس راه برونرفت از منجلابی بود که سیستم سرمایه‌داری برای جوامع انسانی ایجاد کرده بود، ایده‌آل مناسبی بود برای بنیاد نهادن جامعه‌ی کمونیستیِ مد نظر او، اما شیوه‌ی پراکتیزه کردن این تئوریها، نواقص بسیاری داشت که منجر به شکست و به طبع آن سوء استفاده‌ی طبقه‌ی حاکم سرمایه‌دار از آن و به شکست کشاندن رویای بهشت کمونیستیِ مارکس کشیده شد.

بروز سنیکالیسم که می‌توان گفت نقطه سقط جنبش کمونیستی بود بمانند ابزاری به خدمت کاپیتالیسم درآمده و مطالبات کارگران را به کمترین حد خود و تنها در حد مطالبات رفرمیستی ناچیز تقلیل داد که عبارت بودند از افزایش دستمزد و امرار معیشت و تداوم زندگی در زیر لوای هویت کارگری سرمایه‌ پسند با امکانات رفاهی محدودی که جوابگوی بخشی از نیازهای روزمره‌ی کارگران باشد و این موجبات شکست جنبشهای کارگری و همگرایی انترناسیونالیسم غیر کارگری با کاپیتالیسم گلوبالیست را فراهم آورد.

نکته‌ی حائز اهمیت این است که در انترناسیونال سوم تلاشهای بسیاری برای ایجاد نوعی از هماهنگی احزاب و سازمانهای کمونیستی انجام شد که تحت برنامه‌ای واحد زیر نظارت حزب کمونیست روسیه فعالیت می‌کردند و در راستای آرمانهای لنینیستی که خود را مطابق با آرمانهای مارکس جلوه می‌داد. اما پس از مرگ لنین می‌توان اذعان کرد که کمینترن رفته رفته رو به خاموشی گرایید و با به قدرت رسیدن استالین، عمر انترناسیونال سوم هم به پایان رسید، و با تغییر نام آن به کمینفرم انحرافات جنبش‌های چپ و سوسیالیستی به مراتب بیشتر گشت و تبدیل به وسیله‌هایی برای تحقیرنامه‌های کاپیتالیسم استالینیستی در شوروی شدند.

تاثیرات این نوع طرز تفکر در جوامع خاورمیانه دریچه‌ی بنیاد نهادن سیستمی ناموفق در این منطقه را پایه‌ریزی کرد، آن هم با هدف تقلیل مطالبات کارگران و تداوم ابژه‌سازیشان بعنوان جوهر واقعی الیناسیون که خودشان نیروی اصلی آن بودند. اینگونه بود که کارگر بودن و کارگر ماندن (هویت سازی کارگری) به عنوان مطالبه‌ی اصلی طبقه کارگر باقی ماند تا سیستم سرمایه‌داری به قدرت افزونی خود در حوزه انباشت سود و سرمایه تداوم بخشیده و جنبشهای پرولتری را با خود در گردباد سرمایه ناپدید سازد.

اصل دیگری که منجر به شکست این رویکرد شد، اعتقاد مارکس برای درست کردن دولت-ملتهای کارگری بود تا به وسیله‌ی آن بر ماشین قدرت سرمایه‌داری حمله‌ور گشته و ریشه‌های کاپیتالیسم را که موجب گمراهی جوامع، از دستیابی به خواسته‌های آنان بود را به لرزه درآورد؛ فارغ از اینکه ساختار دولت-ملت خود یکی از پایه‌های اساسی سیستم مدرنیته‌ی کاپیتالیسی بوده و نمی‌توان با بکارگیری این ترفند جوامع را به سوی آرمانهای خود هدایت نمود.

در رویکرد مارکسیستی و حتی لنینیستی، همه‌ی معضلات جامعه ابعاد طبقاتی و کارگری داشته و این باعث می‌شود که آنها بیرون از دایره‌ی حوادث و همچنین جنبش‌های اقشاری که ماهیت کارگری نداشته یا برای خود قائل نبودند، قرار گرفته و شعاع عملکرد آنها در مقیاس‌های وسیع اجتماعی عقیم بماند. در واقع کوچک نمایی معضلات اجتماعی جوامع به مطالبات کارگری مردابی بود که رویای بهشت کمونیستی مارکس را با خود به قعر زمین فروکشاند.

خاورمیانه به طرق گوناگون مشمول برنامه‌های انترناسیونالیستی می‌گشت که سبب به وجود آمدن جنبش‌های متعددی گردید که با رفرمهایی که در آن انجام شد به سوی ناسیونالیسم فارسی، عربی وترکی قدم برداشت. رژیم بعث در عراق و سوریه و حزب توده ایران (این مورد به دولت ختم نشد) را می‌توان به عنوان نمونه نام برد.

بروز اسلامگرایی با ظهور سید جمال الدین اسدآبادی که برای بنیانگذاری مکتب اسلامگرایی در خاورمیانه جزء پیشاهنگان این خط فکری به حساب می‌آید، از جمله شخصیتهای بانفوذی بود که درپایه‌ریزی این طرز تفکر و اشاعه‌ی آن در جوامع خاورمیانه نقش غیر قابل انکاری داشت.

اسلامگرایی در خاورمیانه در شعارهای خود مبنی بر مبارزه با امپریالیسم جهانی با رویکرد انترناسیونالیسم کمونیستی همسو بود. اسلامگرایی که با حسن البنا و تاسیس اخوان المسلمین در مصرکه با راهبردی نوین پا به عرصه سیاست خاورمیانه گذاشت، راهگشای خط فکری نوینی شد که با توسل به پایه‌های عقیدتی دین اسلام، گرایشهای برخی از اقشار آسیب پذیر جامعه در جهت اهداف خود سازماندهی می‌کرد.

عدم حضور نیرومند و موثر جنبشهای ضدکاپیتالیستی در میان اقشار آسیب پذیر جامعه، این نیروی وسیع را به اسلامگرایان ارزانی داشته و سرانجام به بلعیدن برخی قیامهای تودهای درخاورمیانه و بنیاد نهادن سیستمهای حکومتی نظیر حکومت اسلامی ایران و دولت اسلامگرای اردوغان اقدام ورزیده و در نتیجه به کژراهه کشانیدن جنبشهای توده‌ای را با خود به همراه داشت.

پس از واگذاری قیام خلق‌های ایران در ۵٧ به گماشتگان غربی و استفاده ابزاری از گرایش ضدامپریالیست‌نمایانه‌ی آنها برای فریب سازمانهای چپ و جنبش‌های توده‌ای و تمکین آنها به رهبری خمینی، جنبش‌های خیابانی و توده‌ای و کارگری را با نتایجی کاملا معکوس روبرو ساخت. در واقع قدرتهای غربی با بکارگیری این ترفندها، نطفه جنبشهای چپ را در ایران خفه کرده و برای مدتی طولانی و تاکنون آنان را به قعر صفحات تاریخ پرتاب نمودند. این سرآغازی بود تا اسلامگرایی با محوریت ولایت فقیه در این سرزمین پا به عرصه سیاست نهاده و باتلاقی را ایجاد کند که همگان شاهد آن هستیم.

فرامنطقه‌ای کردن تفکرات اسلامگرایانه (پان اسلامیسم) که با جمهوری اسلامی به مثابه پیشاهنگ اسلام شیعه در خاورمیانه با تئوری صدور انقلاب آغاز و سپس با صدور سلفیگری و وهابیسم ازسوی عربستان سعودی ادامه یافت.

بعدها ترکیه‌ی اردوغانیستی با رویکرد خلافتگرایانه پا به میدان اسلامگرایی فرامنطقه‌ای نهاده و با تاخت و تاز آنها و چراغ سبز غرب محیط رشد تروریسم پان‌اسلامیستی مهیا و به سرعت سیرصعودی بخود گرفت. هر کدام از این قدرتهای منطقه‌ای به تقلید از روسیه‌ی کمونیستی به تولید و پرورش سازمانها و جنبش‌های سرسپرده‌ی میلیتانت پرداخته که با رویکردی تروریستی منطقه را درنوردیدند.

هرچند همراه با شکل‌گیری سلسله قیامهای موسوم به بهار عربی و اقدامات پان‌اسلامیستها برای گسترش اسلامگرایی با شکست روبرو گشت، اما بکارگیری دین و استفاده از آن برای همگونسازی بافت موزائیکوار خاورمیانه مسبب به وجود آمدن جنگهای متعددی در این منطقه شده است که منطقه را با سقوط مواجهه ساخته است.

بدیهی است که کاپیتالیسم برای توسعه‌ی بازار مورد نیاز خود، به جنگ و نزاع میان خلقها نیازمند است و تداوم این کار ضامن ادامه حیات این سیستم است. بدین منظور با بکارگیری همه‌ی پتانسیلهای خود سعی در به قهقرا بردن جنبشهای اجتماعی و همچنین تمایل به بروز تنشها و جنگها و درگیری‌ نیروهای منطقه‌ای، توازن قوا را بر اساس منافع خود تغییر داده و معادلات سیاسی را مطابق با گرایشهای طبقاتی خود باز طراحی می‌نماید.

در این کشمکشهای ابرقدرتها، قدرت‌ها و شبهه قدرت‌ها در منطقه، گرایشات شبهه انترناسیونالیستی اعم از چپ و اسلامگرایی در بطن شعله‌های منازعاتشان رو به زوال نهاده، ولی بر خاکستر آنها انترناسیونالیسم راستین چشم به دنیا گشوده و نوید بخش رهایی از پارادایمهایی خواهد شد که نسل به نسل انسانها در اسارت نظام‌های طبقاتی محصور نگاه داشته را به سوی آرمان‌هایشان هدایت می‌کند.

انترناسیونالیسمی که مبنای آن نه تنها همبستگی طبقه کارگر، بلکه همه اقشار جامعه و همچنین انترناسیونالیسم خلقهاست که خود را در انقلاب روژآوا نمایان ساخته است. روژآوا که تعاریف متفاوتی را برای انقلاب و همزیستی مابین خلقها آفرید، امروزه مدلی را رهبری می‌کند که می‌توان آنرا انترناسیونال خلقها نامگذاری نمود که حتی نمونه‌ی سیستمی موفق و کارآمد است، آنچنان که حتی می‌تواند و باید که به مدلی برای تمامی خاورمیانه تبدیل گردد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.