خُرده شیشه‌هایی که باید ذوب شوند

269

زمان بستری است که پیچ‌هایی تاریخی دارد. پیچ‌هایی که زوایای دیگری از بودن را در اشکال متفاوت‌تری به نمایش می‌گذارند. هر کدام از این پیچ‌ها به لحظه‌ای از گذشته متعلق و معطوف به آینده‌اند. بدین معنی که آمَدگاه حال هستند. لحظه‌ای از زمان که در پیچ‌های تاریخی خود حضور دارد، این شرایط و خطوط و تصمیم‌ها هستند که اراده می‌کنند تا کدام روند در پیش گرفته شود. حال اگر در بین مفاهیم برای این پیچ‌ها واژه معادلی را جستجو کنیم، به انقلاب می‌رسیم. انقلاب همان مفهومیست که در طول تاریخ، بسته به زمان، تعاریف و معانی خاصی به خود گرفته است. در واقع انقلاب، پیچی است که تاریخ جدیدی را ترسیم می‌کند و آینده دیگری را متصور می‌سازد. هر کدام از این پیچ/انقلاب‌ها بازگوکننده‌ی جریانی از بودن هستند که گذشته را به حال/آینده وصل می‌کند؛ در واقع دیالکتیک انقلاب هم همین است و بدون انفصال از تاریخ و اجزاء، برخاسته از شرایط و ارزش‌های موجود برای برساخت شرایط و ارزش‌هایی دیگر است. انقلاب مفهومی انتزاعی و دور از دسترس نیست، بلکه عملی است که در ضمن حیات بارها تجربه می‌شود. آوردگاهی است که جویای ناممکنات است و بر همین روال ناممکنات را در قالب تجارب پشت‌سر می‌گذارد.

شاید بهتر است که انقلاب را رویدادی بدانیم که کامل نمی‌شود، بلکه در لحظات مختلفی از زمان و تاریخ، خود را به گونه‌های مختلفی متجسم میسازد. بنابراین باید در نظر داشت که انقلاب یک کُلیت است و هیچوقت به طور مطلق و آنی شکل نمی‌گیرد، بلکه در تداوم تغییرات و مدام در حال وقوع است که شرایطی خاص آن را نمایان می‌کند.

در طول تاریخ، همواره تغییرات و بازنگری‌هایی در معنا و مفهوم انقلاب، براساس تجربیات و آگاهی‌های موجود شکل گرفته است که در همان قالب معنایی شرایط موجود، کنشگران و اهداف تشریح و تعریف شده‌اند. برای بهتر روشن شدن موضوع بین تعاریف موجود اگر دسته بندی‌ای شکل بگیرد، خوانش ما را از انقلاب صحیح‌تر می‌گرداند. خوانش‌های موجود را می‌توان در دو دسته کلی:۱- برای تغییر دولت ۲- برای تغییر شیوه زیستن، قرار داد.

حال چرا باید بین این خوانش‌ها تفاوت قائل شد؟ پاسخ این سوال واضح است. یعنی باید بین دیدگاهی که انقلاب را ابزاری و دیدگاهی که آن را امری بنیادی و وجودی می‌داند، تفکیک قائل بود. در دسته اول (تغییر دولت) انقلاب در وهله‌ی اول ابزاریست تا به کمک آن بتوان دولت و نظام حاکم را ساقط کرد و در آخر به پایان میرسد. یعنی با تغییر دولت و نظام، واژه انقلاب کاربرد خود را از دست می‌دهد و در عین حال می‌توان گفت که انقلاب در ساختار دولت و نظام حاکم معنا می‌یابد. در این شیوه‌ی نگرش کنشگران، نمادها، شرایط و اوضاع و همچنین قواعد و هنجارهای انقلابی، تنها به دوره‌ی قبل از انقلاب تعلق دارند و لذا بعد از انقلاب و تشکیل دولت و نظام جدید، این دولت و نهادهای ایدئولوژیکی وابسته به آن است که کنشگران، نمادها، شرایط و هنجار و ناهنجارهای خود را بازتعریف و ساخت می‌دهد. از این نظر تمامی وجوه انقلابی در داخل ساختار دولت ذوب شده و جای خود را به وجوه دولتی می‌دهند.

در شیوه‌ی نگرش اول، هدف دولت و تصاحب آن است. بدین منظور که افراد یا گروه‌هایی که برای تغییر دولت ظاهراً اقدام به شکل‌دهی انقلاب می‌کنند -حال به دلیل تضاد منافع با دولت موجود و یا تهییج عوامل بیرونی- دغدغه و هدف اصلی آنها در دست گرفتن قدرت و دولت است. به بیان دیگر در یک ساختار دولت‌محور که به گونه‌ای هرمی شکل داده شده است، هدف آنها تغییر لایه بالایی هرم و دولتیان است و نه تغییر بنیادی در ساختار اجتماعی و مدیریتی موجود. از این منظر، انقلاب نیز تنها ابزاری است که تاریخ مصرف داشته و روشی است که آن‌ها را به مرکز قدرت نزدیکتر می‌سازد. این برداشت از انقلاب در طول تاریخ به وفور دیده و تجربه شده است و شاید به عنوان دیدگاه غالب نیز نگریسته شود و حافظه‌ی تاریخی جوامع بشری را معطوف خود کند. این شیوه نگرش به انقلاب (اصطلاحاً) حاوی مشکلات و نارسایی‌های عمیق هست. همانطور که در بالا ذکر شد، انقلاب نه یک روش، نه خاص یک دوره و نه ایستا است، بلکه با آمیختگی در زمان، پویایی خود را که نشأت گرفته از پویایی وجوه اجتماعی و انسانی است، تداوم می‌بخشد.

در برداشت اول از انقلاب، کنشگران تنها افرادی هستند که تا قبل از انقلاب، مطالبات و خواسته‌های آنها مشروع و بایا است، بعد از انقلاب و تغییر دولت، این دولت و مراکز قدرت هستند که برای افراد و جامعه نقش، قواعد، شرایط و خواسته تعیین می‌کنند. یعنی خواسته‌ی افراد در درون ساختار دولت و خواسته‌ها و انتظارات دولت تعریف می‌شود که گذار و خروج از این ساختار به مثابه نقض قوانین دولتی و نفی دولت محسوب می‌شود. نمادها و هنجارها هم به همین شکل در چهارچوب قوانین دولتی جدید شاکله‌بندی می‌شوند و دیگر استفاده از نمادهایی که ماهیتی دولتی ندارند، ممنوع است. در این نوع ذهنیت نسبت به انقلاب در اصل تنها چیزی که تغییر می‌کند افراد قدرتمند و ظاهر دولت است.

برداشت دوم از انقلاب مربوط به ساحتی است که تغییر را نه در جایگزین کردن دولتی به جای دولتی دیگر و شخصی به جای شخص دیگر، بلکه در تغییر بنیادین در نظام دانایی افراد و ساختار مدیریتی و پیکربندی اجتماعی فارغ از مرکزگزینی و تصاحب قدرت می‌بیند. در این شیوه از نگرش، انقلاب و انقلابیون و مطالبات به عنوان ابزار و روش درنظرگرفته نمی‌شوند، بلکه به مثابه آنچه هست و خواهند بود در نظر گرفته می‌شود. یعنی افراد، نمادها، ارزش‌ها و مطالبات به عنوان امری پایا و حیاتمند، به هستی خود تداوم بخشیده و متناسب با زمان شرایط، نمادها و هنجارهای خود را تحقق می‌بخشند.

انقلاب در این فضا امری مداوم و گریزناپذیر است. لذا تعریفی نیز که از آن ارائه می‌شود، محدود به تغییر دولت نیست. بلکه انقلاب و اندیشه‌ی انقلابی به‌عنوان گفتمانی در نظر گرفته می‌شود که مرزهای ذهنی و عینی را از میان بر‌می‌دارد و در تمامی زمینه‌ها و وجوه خود را باز می‌یابد. برداشتی که در این دیدگاه از انقلاب می‌شود برگرفته از امری شناختی است و به همین میزان تعریفی که از مدیریت اجتماعی و نظام دانایی ملزوم، سیاست، اقتصاد، هنر، فرهنگ و ادبیات و فلسفه و علم بدست می‌دهد، امری هستی شناسانه است. در این دیدگاه، افراد، گروه‌ها ونیروها با حفظ موجودیت (هویت) خود به حیات خود ادامه می‌دهند (البته به شرطی که خود و اهداف خود را در درون دولت و برساخت دولت دیگر تعریف نکنند) و به عنوان نیرویی اجتماعی در ساحت اجتماع زیست می‌کنند. به همین شیوه، سیاست، اقتصاد، هنر و ادبیات و علم و فلسفه نیز برای مدیریت، آگاهی‌بخشی، رفاه و پیشبرد و رفع نیازها مورد استفاده قرار می‌گیرد، نه برای کسب قدرت، انباشت سرمایه و نشان برتری.

در این نوع انقلاب است که تفکیک جامعه به طبقات و لایه‌های مختلف صورت نمی‌گیرد (و در عین حال یک‌دست نیز پنداشته نمی‌شود) و جایگاه و شأن افراد و گروه‌ها حفظ می‌گردد، بدون اینکه تلاشی برای برساخت و انکشاف طبقه‌ای جدیدی در جامعه صورت بگیرد. مهمترین وجهی که این برداشت از انقلاب را از برداشت پیشین متمایز می‌سازد، برداشت و تعریف آن از انقلابی و ساختار اجتماعی جدید است و در کنار آن تحلیلی که از تاریخ و شرایط فعلی ارائه می‌دهد در واقع متمایز از تحلیلاتی است که جریان‌های دولت‌محور ارائه می‌دهند. انقلابی در این دیدگاه، خود را در درون روابط دولتی و بین الدولی نمی‌بیند و فارغ از باندبازی سیاسی عمل می‌کند و با بهره‌گیری از خط فکری خود و شرایط موجود سعی می‌کند برای رفع مشکلات و پیشبرد برنامه‌های خود در سطح اجتماع فعالانه عمل کند. به بیانی دیگر انقلابی سعی دارد تغییرات را در ضمن جامعه و افقی تحقق ببخشد. در حالی که در دیدگاه اول شخص تغییرات را صرفاً در تغییر و اصلاح دولت می‌بیند و دیدی که حاکم می‌کند، نگرشی از بالا به پائین و عمودی است.

در دیدگاه دوم نسبت به انقلاب همانطور که گفته شد، سیاست و اقتصاد و سایر دانش‌های اجتماعی-انسانی-زیستی دچار تغییر می‌شوند و بارمعنایی جدیدی را به خود می‌گیرند. بدین معنی سیاست عملی برای فریب و کسب منفعت تلقی نمی‌شود، بلکه به امری اجتماعی جهت مدیریت حیات افراد بکار گرفته می‌شود. بنابراین سیاست دیگر حرفه‌ای اتوپیایی و مختص افرادی ویژه تلقی نمی‌شود، بلکه تمامی افراد جامعه در طول حیات خود زندگی خود را مدیریت می‌کنند که در نهایت از مسئله انباشت قدرت در دست افرادی محدود جلوگیری می‌گردد. به همین شیوه اقتصاد نیز خاصیت کارکردی خود را به شیوه فعلی از دست می‌دهد و به ساختاری جهت رفع نیازهای معیشتی و زیستی افراد تبدیل می‌شود نه ابزاری برای انباشت ثروت.

بنابراین ساختاری که این دیدگاه از انقلاب بدست می‌دهد، ساختاری است که تمامی زمینه‌های زیستی را در برگرفته و نظام دانایی و ارزشی‌ای که بنیان می‌گذارد در واقع برآمده از پتانسیل‌های موجود است. در این نوع انقلاب تکثر به وفور دیده می‌شود و حضور می‌یابد و هر کدام از افراد و نیروهای اجتماعی در جایگاه خود برای برساخت جامعه‌ای نوین شعارهای متفاوتی سرمی‌دهند. افراد منتظر صدور دستور از بالا نمی‌مانند، بلکه بین خود هماهنگی و تداوم و همبستگی ایجاد می‌کنند و به گونه‌ای تمرین خودمدیریتی می‌کنند. در این میان دیدگاه اول نسبت به انقلاب-تغییردولتی (یعنی دید از بالا) مانند خُرده شیشه‌هایی است که نمی‌شود آن‌ها را دوباره به‌هم چسباند، چون یا دیگر نمی‌توانند یکدیگر را تحمل کنند و یا نقطه اشتراکی با هم ندارند؛ لذا بهترین کار این است که این افراد و گروه‌ها که نسبت به جامعه دیدی عمودی-هرمی دارند و هدف آنها تسخیر دولت و مراکز قدرت است، در اندیشه خود بازنگری کرده و در حالی که از جامعه برخاسته‌اند، به جامعه بازگردند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.