مپرس از کدام تبارم

233

مپرس از تبار کدامین دیار و سرزمینم ، چه فرقی میکند در شانزلیزه پاریس بزرگ شده باشم و یا در فقیرترین محله مانیلیای فلیپین. با خود نه عروسکی و نه بادکنکی برای کودکان عفرین به همراه نیاوردهام. برای آنان کتاب قطور منشور حقوق بشر مفلوک شدهٔ حاکمان نظام انسان ستیز سرمایه را هدیه آوردهام تا روی آن بشاشند، تا تبسم زیبای لبخندشان از نگاهم محو نشود. اینجا من زیر درختان زیتون با نغمهٔ پرندهای که از صدای هولناک موشکی ترسیده است از خواب برمیخیزم. موشکی که همان نگارندگان این منشور کثیف برای ریختن خون فرزندان این دیار به سلطان جلاد فروختهاند. چه زیبا و پرمعنی است این زندگی وقتی از خواب بیدار میشوی و میبینی قبلهات «مشته نور» است و اهدافت رهایی انسان. همان مشته نوری که هنوز هم زمزمه سرود مقاومت را که رفقا جاک هومز و رودی با زبان زیبای کردی که یاد گرفته بودند، هنگام پیکار میخواندند، در گوشم میپیچد و مژده بخش پیروزی انسانیت بر بربریسم میدهد. من آن سرباز گمنام لشکر فردیناند مارکوس و ناپلئون نیستم. من از وارثان کمون پاریسم، و بیانیه و کیفرخواست کموناردها را با خود به این سرزمین آوردهام. تا فرزندان روژآوا بر دیوار گلی خانههای فقیرانهشان آویزان کنند. دیگر هنگام مرگم فرقی نمیکند تابوتم با زیباترین گلها تزیین شود و یا خاکسترم را نسیمی سوار بر امواج دریا به سرزمین مادریم ببرد.

ملک پیرخضری

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.