محمود درویش: تنها باد با کردهاست!

برگردان: آزاد کریمی

630

صبح زود است. از در وارد میشود. او یک فیلمساز فلسطینی است. اهل غزه است. نمیداند جریان چیست. از فرانسه برگشته است. همدیگر را بغل میکنیم. اولین سوالم از او این است: عابد نظرت در مورد خالد مشعل چیست؟

میگوید از او خوشم نمی آید. میپرسم چرا؟

میگوید: “آنها انقلاب را دزدیدند. او یک تاجر خون است.”

دلیل سوالم را میپرسد. برایش تعریف میکنم که خالد مشعل برای اشغال عفرین از اردوغان تمجید کرده است. ناراحت میشود. سپس برایش توضیح میدهم که چگونه با عده ای از کردها در دنیای مجازی بحثمان شده است. بر سر اینکه آنها کل فلسطینیها را دشمن کردها و طرفدار دیکتاتورهایی چون صدام و اردوغان خطاب کرده اند.

رنگش تغییر میکند. به سراغ کامپیوترش میرود. معذرت میخواهد و از من میخواهد چند دقیقه منتظر باشم.

میپرسد: محمود درویش شاعر فلسطینی را میشناسی؟ جوابم مثبت است.

لینک شعری را برایم میفرستد.

شعر به زبان عربی است. برای مبارزه با جهالت، تنفر از دیگری و سیاه بینی آن را برایتان به فارسی ترجمه کردم:

 

تنها باد با کردهاست

 

کردی از آینده اش یاد میکند

وقتی که به دیدارش میروم

با جارویی آنجا

غبار را میرباید؛

راحتم بگذار!

کوهها

همان کوهها هستند

و ودکایش را مینوشد

برای آنکه خود را از خیالی برهاند

من مسافری در استعاره

سالکی در جهان مجازی خویشم

و مرغابیان خسته

برادران احمقم

او سایه ها را

از روی هویتش میتکاند؛

هویتم

زبان من است

من.. و تنها من

من زبان خویشم

و در زبان خود

تبعید گشته ام

و قلب من خاکستر کردی

بر روی کوهستانهای

سر سبز اوست

در شعرش “نیکوزیا”

ارزشی ندارد

مانند تمام شهرهای دیگر

او مکان و جهتهایش را

بر دوچرخه خویش حمل میکند

و میگوید:

زندگی خواهم کرد

در آخرین مکانی

که مرا زمین خواهد زد

سپس خلا را برگزید

و خوابید

او دیگر رویایی ندیده است

از زمانی که جنها در کلماتش حلول کرده اند

کلماتش، عضلات او هستند

و عضلاتش

برای

کلماتش

زیرا که رویاپردازان

گذشته خویش را

تقدیس میکنند

و یا آنکه به نگهبانان فردای طلایی

رشوه میدهند…

برایم

نه فردا

و نه گذشته ایست

آنگاه

این میدان سفید من است…

خانه اش تمیز

بسان چشم خروسی

فراموش شده

بسان خیمه رهبر ملتی پراکنده

همچون پرهایی معلق در هوا

فرشی

بافته شده از پشمی مجعد

و فرهنگ لغاتی فرسوده

همراه

کتابهایی که با شتاب

جلد شده اند

بالشی گلدوزی شده

با سوزن پیشخدمتی

چاقوهای تیز شده

برای ذبح گرازی

شاید پرنده ای

کاستهای ویدئوی پورن

دسته گلی از خار

معادل فصاحت

بالکنی باز برای استعاره

و آنجا

ترکها و یونانیها

نقشهای هتاکی را

تعویض میکنند

و این سرگرمی من است

و سرگرمی سربازان بیدار

بر روی مرزهای کمدی سیاه…

مسافر نیست

این مسافر

بر اساس توافق…

شمال

جنوب است

و

شرق، غرب

در سراب

باد چمدانی ندارد

و غبار را وظیفه ای نیست

انگار مخفی میکند

احساس غربت را

از دیگران

و برای همین

آوازی نمیخواند…

او‌ نمیخواند

در هنگام ورود سایه اش

به میان درختان اقاقیا

یا هنگامی که

نم نم باران

موهایش را خیس میکند..

او از گرگی تمنا میکند

که به جنگ او بیاید

میگویدش

بیا ای سگ زاده

تا بر طبل شب بکوبیم

تا زمانی که مرده ها را

بیدار میکنیم

برای آنکه کردها

به آتش حقیقت

نزدیک میشوند

اما سپس

میسوزند

چون پروانه ای

در شعر شاعری

او میداند

چه چیزی را

از معانی میخواهد

همه آنها پوچند

ترفندهای کلمات

برای صید مخالفش

بیهوده اند

او بکارت کلمات را میشکند

سپس در بکارتی نو

آنها را در فرهنگ خویش

مسخ میکند

به سان گله ای میش

او اسب واژه ها را

به سوی دام خویش میبرد

او واژه ها را صیقل میدهد:

انتقامم را از عدم وجود

خواهم گرفت

آنچه من کردم

مه با برادران من کرد

من بسان شکاری

قلب خویش را به سیخ کرده ام

من همانطوری که میخواهم

نخواهم بود

نه بیشتر

و نه کمتر

زمین را از شعری

فراتر

دوست نخواهم داشت

تنها باد با کردهاست

باد در درونش زندگی

و او در میان بادی

زندگی میکند

آنها به همدیگر خو گرفته اند

برای رهایی

رهایی از ویژگیهای زمین

رهایی از خصوصیت اشیا

مخاطبش ناشناسی است

میگویدش

ای فرزند آزاد من

ای قوچ گمشده ابدی

اگر پدرت را بر دار کرده یافتی

او را از طناب آسمان

بر مکن

او را کفن نکن

با سرود پنبه ای چوپانیت

دفنش نکن

زیرا این وصیت بادی است

که در تبعید

تنها کردی برای کردی دیگر میسوزد

فرزندم

در آناتولی بزرگ

کرکسها در اطراف من و تو فراوانند

مراسم تدفینم

رازی است نمادین

پوچی را به سرنوشتش بسپار

اولین نامها را

به سوی فرهنگ جادوییت

حمل کن

مواظب باش

زیرا که امید زخمی

این موجود خرافی

در کمین زدن نیشی زهرآگین است

و اکنون

تو آزاد گشته ای

و تو فرزند خویشی

تو از پدرت

و از نفرین اسامی

آزاد گشته ای

رمز پیروزی هویتت

در زبانت نهفته است

من کرد را گفتم

انتقام از عدم وجودت را

در زبانت مییابی

جواب داد:

من به سوی بیابان نمیروم

گفتمش

من هم همچنین

من جهت باد را نگریستم

-شب خوش

جواب داد

-شب خوش!

۰۳/۰۴/۲۰۱۸
استکهلم
ترجمه: آزاد کریمی

شعر از محمود درویش

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.