دولت، عنصر رهایی بخش یا ابزار اسارت؟

دولت آنگونه که ما می‌شناسیم

187

دولت شاید اگر مهمترین مفاهیم سیاسی نباشد، حداقل یکی از آن مفاهیم بغرنجی است که بسادگی نمی‌توان از آن عبور نمود. این مفهوم در تعاریف سیاسی معنی دوگانه داشته و طبقات حاکم که منافع و مصالحشان در زیر پستوی دولت نهفته است، به گونه‌ای آنرا تعریف می‌نمایند که خلاف درک و دریافت و حتی کاربردشان از آن است.

دولت برای طبقات و ملل تحت ستم نیز ویژگی مشابهی دارد. درک و دریافتشان از پدیدهٔ دولت غالبا خلاف رسالت واقعی آن بوده و شناخت آنها از پدیدهٔ دولت بشدت انحرافی و خلاف کارکرد واقعی آن است.

البته این امر ناشناخته‌ای نیست و ادبیات سیاسی حاکم و موجود در ذات خود انحرافی و مملو از تحریف تعاریف و مفاهیم سیاسی و اجتماعی است. اعمال قدرت و استیلای استبدادی اساسا نیازمند تحمیق و سلب اراده از جامعه و افراد است و این راز استیلای آنها بر جوامع بشریست.

اتفاقاً یکی از رسالت‌های عصیانگران، خنثی‌سازیِ ادبیات انحرافی استبداد و استیلاگران دموکرات و نادموکرات بوده و همچنین تأسیس ادبیاتی سازنده، اجتماعی و انقلابی است. البته با این استثناء که ادبیات نو در عمق خود دارای کارکردهای پیشگیریی از اصطکاک میان آحاد جامعه و عصیانگران بوده و در غیر اینصورت بنا باید بر این باشد که با ادبیاتی با مردم سخن گفت که همگان پذیرای آن بوده و از هضم آن عاجز نباشند.

باید عمیقاً دریابیم که مفاهیم و تعاریف سیاسی اغلب برخلاف محتوا و مضامین راستین آن تعریف گشته که مقصود از آن، نه دادن آگاهی، بلکه دقیقا خلاف آن؛ تحریف دانسته‌ها و آگاهیهای تجربی افراد و جامعه را دنبال می‌کند. البته در اینجا خاتمه نمی‌یابد و اهدافی عمیقاً روانشناختی در عمق آن نهفته است.

استفادهٔ سیستمهای اقتدارگرا از ادبیات سیاسی انحرافی و از مفاهیمی کاذب چون دولت بمنظور هدایت آگاهی کاذبِ اجتماع از طریق ایجاد رژیم‌های پارادایماتیک[۱] و ایجاد حالت‌های روانی فراگیر من‌جمله درماندگی آموخته شده[۲]، سندرُم استکهلم[۳] و یا اِگنورانسِ (جهل) القا شده در سطح  وسیع در جامعه است.

دولت یکی از آن مفاهیمی است که حتی در این زمینه نیز کاربرد چندگانه دارد؛ بدین معنا که هم خود تحریف گشته و هم کاربردی عمیقاً تحریفی داشته و هم وسیله‌ای برای اقتدار طبقهٔ حاکم برای اعمال قدرت و تحمیل قانونمندی است که منافعش را حفظ و در مقابل طغیان طبقات تحت ستم محافظت می‌نماید.

 

بازوی مانیپولاتیو[۴] استبداد

گرچه ستم به طبقات و تنوعات و ملل اساسا از سوی طبقات حاکم احراز می‌شود، ولی اعمال آن به نهاد دولت واگذار گشته و طبقهٔ حاکم خود چنان می‌نمایاند که از این بازی خارج بوده و مسئولیت کامل اعمال ستم به دوش دولت است. واقعیت این است که این تنها یک فریب یا مانیپولاسیون بوده و دولت نیز بمثابهٔ نهاد مانیپولاتیو یا نیرنگبازِ طبقات حاکم این رسالت را برعهده گرفته و اغلب افرادی سرسپرده را از طبقات ستمپذیر بکار می‌گمارند که بشدت مجذوب صعود به کسب جایگاهی را میان طبقات حاکم هستند.

ذکر این مطلب از این لحاظ حائز اهمیت بوده با اینکه تضاد واقعی میان طبقات به تضاد دروغین دولت و عمدهٔ مردم، حتی خود طبقات حاکم مبدل گشته و بدینگونه طبقات حاکم خود از گزند مستقیم مبارزهٔ ستمدیگان بدور و محفوظ می‌مانند.

این طریق از دوری از چالشهای طبقاتی نیاز به فریب و نیرنگ در سطح وسیع اجتماع داشته و بدون یک مؤسسهٔ وسیعی بنام دولت این امر خارج تحقق خواهد بود و از این رو دولت علاوه بر امر سرکوب، اعمال قدرت و حفظ قانونمندی اقتدارگرایانه، یک بازوی قدرتمند مانیپولاسیون[۵] برای استبداد دموکرات و غیردموکرات است که تنها مجری آجندای طبقهٔ بالادست بوده و به هیچ عنوان در جهت مصالح طبقات فروشندهٔ نیروی کار عمل نمی‌کند.

دولت برای اجرای رسالت خود در راستای اجرای عمل مانیپولاسیون از مکانیسمها و راهکارهای بیماری استفاده نموده که علاوه به تخریب آگاهی و ادبیات مردمی، اقدام به تخریب بهداشت و سلامتی روانی افراد و  جوامع نیز برمی‌آید. جهش از رویکرد روانشناختی قدرت و طبقه به تداوم ابهام پیرامون اقتدار، دولت و طبقه نیرو بخشیده و ملل، تنوعات و طبقات زیردست را در باتلاق استثمار و استعمار بیش‌تر فرو برده و از همه بدتر از آنها سلب نیرو نموده، با نیروهای مستأصل طبقهٔ خود سرکوب و مقهور می‌گردند.

 

استریوتایپ[۶] یا تفکر قالبی

دگراندیشی و آزاداندیشی یکی از کابوسهای دولت و قدرت بوده که استریوتایپ یا تفکر قالبیِ مهندسی شدهٔ اقتدارگرایان را تهدید به نابودی می‌کند. از این سو نظام نیازمند ابزاری است که تفکر قالبی را بر جامعه و افراد چیره گردانده و قدرت رویارویی را از مردم سلب و بدون اعمال کنترل وسیع و همه جانبه حرکتشان را با دقت بالا هدایت می‌سازد. همگان چنین می‌پندارند که قدرت نظام در دستگاه سرکوب و اطلاعاتی آن نهفته است، اما این غلط‌انگاریی بیش نیست. در واقع هیچ دستگاه سرکوبی از توان کامل برای سرکوب توده‌های خروشان برخوردار نیستند، بلکه با ابزارهای روانگُسل، هم دستگاههای سرکوب را تجهیز کرده و هم حرکت‌ها و خیزش‌ها را مهار می‌سازد که در واقع عظیم‌ترین و مستحکم‌ترین سیستم دفاعی آن می‌باشد. این سیستم دارای پارامترهای[۷] متعددی است که اینجا تعدادی از آنها را بطور اجماعی مورد بررسی قرار داده و مکانیسمهای آنها را بطور سطحی می‌شکافیم.

 

نارسیسیسم (خودشیفتگی)[۸]

شاید یکی از مخربترین اختلالات روانی که برخلاف آمارهای ثبت شده در سطح جهان بویژه میان مللی که قربانیان سیستماتیک تراوماتیزاسیون[۹] هستند، بشدت شیوع دارد، خودشیفتگی یا نارسیسیسم است. خودشیفتگی بمانند بسیاری از اختلالات روانیِ دیگر تأثیرات حلقوی[۱۰] بسیار مخرب بر محیط پیرامونی خود دارد.

افرادی که به خودشیفتگی مبتلا می‌شوند بخش چشمگیری از  نیروهای دولتی طبقهٔ حاکم را تشکیل می‌دهند که علیه طبقهٔ متبوعهٔ خود مورد سوءاستفادهٔ ابزاری قرار می‌گیرند. خصوصیات ویژهٔ این افراد، و توانایی و تبحرشان در فرمانبرداری از فرادستانِ خود و  زورگویی به همطبقه‌ایهای خود که فرودست می‌پندارند، مورد عطف و توجه خاص طبقهٔ حاکم بوده و در موقعیت‌های دولتی منصوب می‌شوند.

هر چند که این بحثی است که از حوصلهٔ این نوشته خارج است، اما ذکر این امر باید سرآغازی باشد که علاوه بر دامن زدن به کالبدشکافی[۱۱] دولت و قدرت، و آسیب شناسی[۱۲] عواملی که خودشیفتگی را بازتولید و قربانیان آن را به دامن حاکمان قدرت و سرمایه می‌اندارد با رویکردی روانشناختی بعلاوه رویکردهای دیگر مورد بررسی چاره‌جویانه قرار گیرد.

 

درماندگی خودآموخته[۱۳]

استبداد دموکرات و نادموکرات برای اعمال قدرت خود بشدت به سلب ارادهٔ جمعی جامعه نیازمند است. بخش عظیم این امر از طریق ایجاد درماندگی خودآموخته و ابهام پراکنی و اشاعه موهومات سیاسی و اجتماعی صورت می‌گیرد.

درماندگی خودآموخته از آن اختلالات روانشناختی است که طبقهٔ حاکم و اقتدار از آن برای عقیم سازی عنصر رهایی‌بخش در تفکرات افراد بطور بسیار مؤثر سود جسته و روحیات سرخورده در تداوم پارادایم  تسلیمیَت را در ذهن فرد کاشته و سپس اجتماعی و همه‌گیر می‌سازد.

درماندگی خودآموخته از طریق وادار نمودن افراد به آزمون و شکستِ متوالی به ذهن افراد القاء نموده و با تخریب اعتماد بنفس و کاشتن حس نومیدی و بیچارگی، احساس شکست پذیریی دائمی را در روان آنها می‌کارد. بدین طریق بمانند یک قدرت شکست ناپذیر اثبات وجود نموده و افراد و جامعه را در حالت روانی تضعیف شده قرار می‌دهد.

دولت و قدرت در ذات خود نیازمند خودبزرگنمایی بوده تا سرخوردگی و درماندگی جامعه‌ را بازتولید و نیرو بخشد و از این طریق جلب نیرو کرده و شالوده‌های اقتدار خود را باز تولید می‌نماید. اما واقعیت چیز دیگریست؛ قدرت دولت در سکوت و شکست پذیریِ خودآموختهٔ افراد و جامعه بوده و غیر از این هیچگاه قادر به کسب قدرت نخواهد بود.

 

سِندرُم استکهلم

بخش عظیمی از جامعهٔ ما که به شدت تحت ستم نظام حاکم قرار دارند، اما با این وجود از دلبستگی به این نظام ستمگر رنج می‌برند. سندرم استکهلم آن اختلالی است در ایران بوضوح بعنوان یک پدیدهٔ بارز اجتماعی می‌توان دید. این سندرم زمانی شناخته شد که در یکی از بانک‌های سوئد در سال ۱۹۷۳ گروگانگیری اتفاق افتاد و علیرغم آن شرایط سختی که قربانیان متحمل شدند، اما نسبت به گروگانگیران به گونه‌ای متعاطف گشته که نه تنها با پلیس همکاری نمی‌کردند، بلکه بعدها یکی از کارمندان بانک با یکی از گروگانگیرها ازدواج نمود که این پدیده سندرم استکهلم نامگذاری شد.

وضعیت قشر وسیعی از مردم ایران را می‌توان با این پدیده متناسب دید؛ از این رو که بین ستمگر و ستمدیده رابطهٔ عاطفی برقرار می‌شود.

این نه یک اغراق و نه یک اتفاق است، بلکه یک حقیقت تلخ است که با دقت و ظرافت بسیار و بطور کنترل شده مهندسی گشته و از آن برای بهترین و مؤثرترین نتایج بهره‌جویی می‌شود. دستیازی به مهندسی این پدیده مقاصد بسیار پلیدی دارد که اوج انحطاط اخلاق طبقه و دولتش را نمایانگر است که با ایجاد اختلالات روانی مبتنی بر دلبستگی قربانی به ستمگر، آنها طالع خود را در تداوم موجودیت آنها یافته و برای بقای ستم بر خود به هر امری متوسل می‌شوند.

مدعیان پیشین رویکرد انقلابی، با چشمپوشی از این پدیده‌ها و دشمن‌پنداری همهٔ قربانیانِ استیلاگران و استبدادیون، عملا نیرویی عظیم را به جبهه مقابل  ارزانی داشتند. انقلابیون نسل جدید با رویکردی چاره‌جویانه باید تلاششان بر این باشد که با نیرومندسازیی این اقشار آسیب پذیر در بازسازیی و بهبود وضعیت کلی آنها نقش فعال بازی نموده و آنها را از قربانیان بی‌اختیار به دینامیسم انقلاب نوین بدل سازند.

 

اِگنورانس (جهل) منطقی از منظر آگنوتولوژیک[۱۴]

هیپوکرسی[۱۵] یا نفاق یکی از مهم‌ترین و کاراترین کارکردهای دولت‌ها برای القای اگنورانس (جهل) و توهم در جامعه است. دولت بعنوان ابزار ویژهٔ هیپوکرسی و نفاق بگونه‌ای سیستماتیک و عامدانه به توهم پراکنی و اشاعهٔ جهل و ابهام‌گرایی در جامعه پرداخته و عملا با ایجاد حلقه‌هایی از رژیم پارادایماتیک این دستگاه ذهنی کاملتر و قابل هدایتتر می‌سازد که عملا یکی از رسالتهاهای اصلی دولت است.

دولت، جهل این پدیدهٔ زیانبار را ابتدا القاء، سپس با ایجاد رژیم وحشت جهل القایی[۱۶] را تبدیل به جهل منطقی[۱۷] ساخته که به گونه‌ای نوعی جهلِ انتخابی است. جهل انتخابی و هدفمند به افراد نوعی پناه کاذب و موقت داده و او را در غفلت عمیقی فرو برده با این امید که از گزند ناهنجارهای سیاسی و اجتماعی در امان باشد، غافل از اینکه این غفلت میزان آسیب‌پذیری او را با مراتب بالا برده و جهل منطقی او رژیم وحشت را تداوم می‌بخشد.

با یک سنجش آگنوتولوژیک از این پدیده می‌توان به سهولت رد پای سوگیری تأییدی[۱۸] در الفاظ توجیه‌گرایانه[۱۹] در رژیمی از غلط‌انگاری[۲۰] متداول را می‌توان یافت. بدون تردید این مهم نیازمند آسیب‌شناسی آگنوتولوژیک است که تشخیص این امر را به دوش گرفته و برای برونرفت از این شرایط باید چاره‌جویی عملی شود.

 

رژیم غلط‌انگاری[۲۱]

تداوم رژیم وحشت بر پاشنهٔ اشاعهٔ غلط‌انگاری می‌چرخد که در میان اقشار جامعه این باور نادرست را بروز می‌دهد که کنترل فراگیری بر کلیت جامعه را داشته و به سهولت قادر به کنترل هر گونه تخطئه‌ای است که خارج از اراده‌اش عمل نماید. دستیازی به اسطوره‌بافی و شیوع غلط‌انگاری بخش اعظم مکانیسم دفاعی نظامهای استبدادی دموکرات و نادموکرات بوده که کوشش بر این دارد شعور سالم جامعه و افرادشان مغلوب ابهامات و موهوماتی سازد که به همین منظور مهندسی شده‌اند.

رژیم غلط‌انگاری بدون تردید یکی مؤثرترین پارامترهای سیستم روانگسل نظام استبدادی است که از تمام تکنیک‌های مانیپولاسیون از جمله سوسیال پروف[۲۲] بهره جسته تا مجموعه‌ای استریوتایپ کنترل شدهٔ موازی را خلق و مستمرا بازآفرینی کند.

 

سخن کوتاه

دولت با این اوصاف که تلویحا شرح شد در کجا قرار دارد؛ آیا یک عنصر رهایی است یا دلیل اسارت؟! بدون تردید اسارت نوع بشر و پیدایش دولت بمثابهٔ یک مؤسسهٔ طبقاتی که بازوی اعمال قدرت و مهار جامعه است، تاریخاً مصادفند و کارکردی بجز مهیا ساختن حوزهٔ قدرت و بازار برای طبقات حاکم نداشته است. از این رو قضاوت را به شعور سالم خواننده می‌سپاریم که آیا دولت‌ها را یک عنصر رهایی بخش ببیند یا دلیل اسارت!

 


[۱] Paradigmatic Regime, رژیم‌هایی با الگوی فکری خاص

[۲] Learned Helplessness، یک نوع اختلال روانی است که فرد به دلیل شکستهای مکرر بدان مبتلا و باور به موفقیت و پیروزی را از دست می‌دهد.

[۳]  Ignorance، جهل

[۴] فریب ذهنیتی

[۵] فریب ذهنی، شستشوی مغزی

[۶] Stereotype, قالب فکریِ جمعی مهندسی شده

[۷] Parameters، مؤلفه‌ها، اجزاء یک سیستم

[۸] Narcissism، نارسیسیسم، خودشیفتگی، نوعی اختلال روانی است که فرد همه کس و همه چیز را ابزار رسیدن به مقاصد خود می‌بیند.

[۹] Traumatization، آسیب‌رسانی روحی روانی

[۱۰] Ring Effect

[۱۱] Anatomy

[۱۲] Pathology

[۱۳] Learned Helplessness

[۱۴] Agnotology، دانش جهل شناسی

[۱۵] Hypocrisy، نفاق

[۱۶] Induced Ignorance

[۱۷] Rational Ignorance

[۱۸] Confirmation Bias

[۱۹] Rationalistic Rhetorics

[۲۰] Misconception Regime

[۲۱] Misconception Regime

[۲۲] Social Proof

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.