مالیخولیا و غرب

130

زیگموند فروید در تحلیل جنگ جهانی اول جمله ای دارد که تعبیر مرکزی مقاله اش را تشکیل می دهد: “جنگ می خواهد مرگ را به زندگی باز گرداند.” همین تاویل را ادوارد سعید از آثار اورینتالیستی (خاوری) ژان لئون ژروم، نقاش فرانسوی و نگاه او به شرق در هیئت حمام و حرمسرا دارد.

با این عنوان که غرب، شرق را چون زن می بیند و می خواهد آنرا تصاحب و به او تجاوز کند. هگل نیز در بازشناسی روح از تاریخ به مثابه درک و تصدیق خود، چنین تعریف نزدیکی به فروید را در دانشنامه می گنجاند که بازتاب چون کسب خودآگاهی توسط من از طریق آگاهی اش از یک ابژه بیگانه، عمل می کند و تعینات یا ذاتیت بازتاب ها را رابطه دو سویه دو جوهر برای دست یابی به جفت هایی چون مثبت و منفی (قطبهای تضاد) یا سوبژه و ابژه می شناسد.

برای کارل مارکس متاخر بعنوان مفسر اقتصاد سیاسی نیز درک چیستی نظام اروپایی مستلزم شناخت فکتهای عینی آن، از نظام های آسیایی و شیوه های تولیدی آن است. اما قبل از هگل و مارکس، روسو بعنوان نخستین مفسر سیاسی مدرن، برخلاف همعصران خود که بیشتر قدرتهای دولتی آلمان و انگلستان را با نظر ورزی فیلسوفانه آمیخته بودند، به شرق (روسیه) معطوف کرده است: “روس ها هرگز کاملاً متمدن نخواهند شد، زیرا خیلی زود دست به این کار زده اند.” در ادامه پتر کبیر را شیفته فرم کیشی و مدرنیسم روسی را فاقد قریحه خلق واقعی و منحصر به فرد می داند و به درستی می گوید: “او سبب شد رعایایش خود را غیر از آنچه هستند تصور کنند.” و بهتر می دید به جای تقلید کور از آلمانی ها و انگلیسی ها تربیت روسی یابند.

چیزی که مارشال برمن آنرا مدرنیسم توسعه نیافتگی مردم سنتی و انزوا طلب خلق روس می دانست و تمامی رویدادهای سیاسی آنرا از زبان داستایوفسکی “خشم و عصبانیت روس عقب مانده” عنوان می داشت.

در کل از روسو تا فروید، شرق بعنوان دیگری منتزع و نمادین، محل جستجوی غرب به مثابه شناسایی خود یا امر واقعی بوده است. از جمله چیزی که غرب با داشتن عظیم ترین مالیخولیا در امر نمادین، فاقد آن بوده، سوگواری است.

تاریخ غرب با داشتن بزرگترین جنگهای قاره ای (به مثابه رنج جمعی) هرگز نتوانسته است متناسب با آن سوگواری (بمثابه بازیادآوری و تصعید آن رنج) آفریده باشد، چیزی که شرق جدای از منبع عظیم ادویه و سپس نفت دارنده آن است: سوگ.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.