تأویلی بر استاتوس و امر نیروهای اجتماعی موجود در عصر کاپیتالیسم نئولیبرالی

xiaban تأویلی بر استاتوس و امر نیروهای اجتماعی
128

پیش درآمد

خیابان؛ متن پیش روی از بدیهیات مرسوم در مکتوبات منتشره هرساله در پیش از برگزاری روزهای جهانی برای بزرگداشت مبارزات محذوفین درمی‌گذرد. در خصوص وضعیت طبقه کارگر و همپیمانان آن تمام آنچه که باید، بتوسط دیگر مقالات منتشر شده بر روی وبسایت خیابان بیان گشته است؛ که می‌توان با ورود به صفحهٔ کارگری سایت بدانها دسترسی داشت. نیز، متن پیش روی نه در تقابل با تلاشهای نظریِ فردی و جمعی دیگر رفقا در این راستا، که همسو با آنهاست.

پر واضح است که مطالبات کارگران به مثابه نیروی تولید کننده مایحتاج اجتماعات در برابر سرمایه‌داری دیکتاتورمنش جمهوری اسلامی، قطعاً و یقیناً بر حق است و حقانیت آنرا بازتاب مطالبات جنبش کارگری در بین آحاد زحمتکشان و بیچیزان در برابر دستگاه دولتی سرمایه‌داری اثبات می‌کند. خیزش دیماه سال پیشین چیزی نبود مگر ادامه فریادهای پراکندهٔ چند دههٔ اخیر جنبش کارگری و البته زنان که یکباره چون طوفانی غرنده سراسر ایرانِ تحت حاکمیت جمهوری اسلامی را درنوردید.

بی شک هیچ نیروی اجتماعی‌ای نیست که در پذیرش مطالباتی نظیر حق تشکل‌یابی مستقل کارگران از نهادهای دولتی و سرکوب، افزایش دستمزدها برای رها گشتن آحاد اجتماع از خطر گرسنگی-مرگ و نیز تأمین امنیت شغلی، لحظه‌ای درنگ کند؛ مگر آنکه آخور طعام گندیده‌اش از طریق تحمیل گرسنگی و اسارت بر اکثریت جامعه تامین گردد.

شکاف سرمایه و کار

کارگرستیزی محصول آن نظام و اندیشه‌ای است که در مقام خدا/ارباب، حق اتخاذ تصمیم گیری و اعمال اراده از اکثریت جامعه را سلب نموده، پس تنها خود را مستحق بدین امر دیده، خود را عامل اندیشه، الباقی را فاقد اندیشه و چون بدن‌هایی بیروح می‌بیند. همین روش اندیشه‌ورزی است که طبقات را می‌سازد، حال یکی را به مثابه حاکم و دیگری را به مثابه محکوم، به سان ارباب و بنده و به مانند سرمایه‌دار و کارگر، تولید و بازتولید می‌نماید.

این مقوله که مارکس به درستی آنرا شکاف بین نیروی کار فکری و یدی اعلام داشته که آنهم در گذر تاریخ باری رخ داده و در سیر تکامل بشر محکوم به فناست؛ بدین معنا که اگر در کمون‌های بدوی، کار یدی به نسبت کار فکری تعیین کننده‌تر بوده و در فاز بعدی و با تقسیم این دو نیروی کار، بشریت به عصر ارجحیت کار فکری رسیده، لذا در پی “قانون تکامل یا همان فرگشت”، وضعیت بدانجا خواهد رسید که با هرچه متفکر گشتن آحاد اجتماع، ما به کمون‌های مدرنی خواهیم رسید که خردورزی و اتخاذ تصمیم در تمامی حوزه‌های اجتماعی دیگر نه امر طبقه‌ای خاص، که طبیعت عام خواهد بود.

تنها در این مورد است که حکم ارسطو تحت عنوان “انسان به طبیعت خویش موجودی سیاسی است” همچنان صحت دارد، حکمی که لوئی آلتوسر، متفکر مارکسیست فرانسوی آنرا به عنوان “انسان موجودی ایدئولوژیک است” فرمول‌بندی مجدد می‌کند.

اگرچه متفکرین عصر روشنگری و اسلاف آنها این امر، یعنی شکاف بین نیروی کار (مولد) و نیروی فکری (مدیریتی) را ضرورتی تاریخی دانستند، اما و به طور مشخص در پی مطالعات جامعه شناسانه و تاریخی و علی‌الخصوص با مطالعاتی در حوزه قدرت به مثابه نیروی اصلی حرکت به سمت جوامع طبقاتی ذاتاً مردسالار که از مدیریت اجتماعی یکسر جداست، این مبحث اذعان گشت که تقسیم کار فکری و یدی یا به تعبیر دیگری شکاف بین نیروی‌های مولد و قدرت را اساساً نه تنها نمی‌توان امری تکامل‌گرایانه و طبیعی دانست، که بیش از آن یک انحراف تاریخی است. تحلیل‌های عبدالله اوجالان رهبر حزب کارگران کردستان نیز در این زمره است، البته با به رسمیت شناختن صحت حکم شکاف و تضاد بین نیروی کار و سرمایه، ارباب و بنده و تعیین کننده بودن مبارزه طبقاتی برای فراروی از وضعیت موجود و رسیدن به جوامع کمونالیستی-اکولوژیک-تکنولوژیک.

سرمایه‌داری در ایران

اقشار حاکمه و سرمایه‌داری، سیاست‌های اقتصادیشان حتی اگر در کوتاه مدت هم به نفع خودشان عمل نماید، اما در دراز مدت به جان خویش نیز ضربه خواهند زد؛ بدین صورت که با عدم دخالت خرد جمعی و با اتکا به منافع اقلیتی که تنها و به زعم خود “می‌اندیشد”، حال آنکه نمی‌سازد، افقی کوتاه مدت را در پیش روی خویش قرار داده، در حالی که در کوتاه و بلند مدت سبب تخریب زیست آحاد اجتماعی را نیز فراهم می‌آورد. برای حکم دوم نیازی به شرح نمی‌بینم، که تاریخ خونبار و ستمبار چند دهه گذشته، خود محکم‌ترین گواه صحت این ادعاست. از این روی حاکمیت سرمایه‌داری با دیگری/غریبه/دشمن‌سازی نیروهای مولده، سبب از خودبیگانگی نیروی کار با تولیدش، پس شورش‌ها و انقلابات برآمده از فقر، تنگدستی را فراهم می آورد. به تعبیری با تحمیل زندگی بی‌ثبات به اکثریت جامعه، آنهم به دلیل منافع مادی و ذهنیتی روزمرهٔ خویش، حاکمیت خود را نیز متزلزل و بی‌ثبات می‌نماید؛ مارکس به درستی چنینی وضعیتی را بدین گونه شرح می‌دهد که سرمایه‌داری، خود زمینهٔ برآمدن پرولتاریا به مثابه گورکنان کاپیتالیسم فراهم می‌آورد.

اگرچه باید آگاه بود که مقصود مارکس در باب انقلاب پرولتری، نه انقلابی خودبه‌خودی، که پروسهٔ هرچند به صورت خودانگیخته و اتونوم، اما پروسه‌ای درازمدت را از بدو حاکمیت سرمایه‌داری می‌طلبد، یعنی آنگاه که این نظام هژمونی خویش را به سراسر جهان در تقابل با نظامات پیشین بسط داده است؛ به یک معنی همین امروز!

اما قشر حاکمه که به سه دسته تعیین کننده در امر اتخاذ تصمیم‌گیریِ سیاسی، اقتصادی و نظامی قابل تقسیم است را در علوم اقتصاد سیاسی و جامعه‌شناسی سنتاً تحت عنوان طبقهٔ حاکمه و به مفهوم مدرن آن به مانند طبقه سرمایه‌دار باز می‌شناسیم. البته در اینجا بحث بر سر یک طبقه است که اعضای آن می‌توانند حتی بدون مشارکت اقتصادی و با حضور در دیگر تقسیم حوزه‌های قدرت، نظیر حوزه سیاست و نظامیگری بخشی از این طبقه قلمداد شوند. اینکه در دوران آرامش، صاحبین سرمایه تعیین کننده بوده و در دوران جنگ و انقلاب نیروهای نظامی سرمایه‌داری و دولت به مثابه دستگاه سیاسی آن همیشه مورد اهمیت است، هیچ جای شکی نیست. در این خصوص لنین به درستی می‌گوید که هرگونه مبارزهٔ صنفی کارگران و زحمتکشان برعلیه صاحبین کارخانه‌ها فوراً رنگ و بوی سیاسی می‌گیرد و بر حق است؛ مبارزاتی که حتی به سبب دخول نیروهای نظامی سرمایه‌داری، می‌تواند از حالتی صنفی و سیاسی به فرمت نظامی نیز تعمیم داده شود، گرنه ناگزیر به شکست است.

نیروهای مسبب و عامل تحولات اجتماعی

اگرچه عامل بحران‌هایی نظیر قحطی و بیماری‌های اپیدمیک در عصر پیشاسرمایه‌دارانه را به زعم علوم دانشگاهی کاپیتالیسم، طبقهٔ حاکمهٔ سابق، یعنی زمینداران-اشراف بدانیم، لذا در علم سوسیالیسم مسبب تولید بحرانهای مرگبار را نیز طبقهٔ حاکمهٔ کنونی، یعنی سرمایه‌داران خواهیم دانست. چرا که کشیدن شیره جان زمین و انسان برای ماندگاری در بازار جاهلانه رقابتی و فروش تسلیحات نظامی و از این روی تقویت حاکمیت میلیتاریستی کاپیتالیسم که سبب توسعه جنگ و کشتار می‌گردد، برای قوانین وضعیت ذهنی و مادی سرمایه‌داری یک اصل است.

اگر به زعم علوم دانشگاهی همین نظام کاپیتالیستی، ایدئولوژی مخرب عصر پیشین را ادیان بدانیم، پس در عصر کنونی لیبرالیسم به مثابه ایدئولوژی طبقه سرمایه‌دار مقصر است. اگرچه ادیان مقاومت در برابر نظامات برده‌داری را بنا نهاده، اما نهایتاً خود بازتولید کنندهٔ ستم در فحوایی دگر شدند، لیبرالیسم نیز با داعیه خردگرایی و روشنگری، امروزه چیزی جز نظام اگنورنس/جهل را نمایندگی نمی‌کند.

بدین سبب رهبران نظام جهل سرمایه‌دارانه، با پیشبرد روش مدیریتی پنج هزار ساله طبقاتی و مردسالار، یعنی سیاست-اخلاق زداییِ جوامع و حذف همچنانی نیروهای مولده از حوزهٔ اقتصاد، و ایضاً با سلب حق خود-دفاعی از جوامع، نه تنها نتوانسته‌اند که بحران‌هایی نظیر گرسنگی، قحطی (زیست محیطی)، بیماریهای اپیدمیک و جنگ را حل نمایند، که تنها با هرچه جهانی‌تر کردن آنها و با نفوذ ایدئولوژیک لیبرالیسم به عمیق‌ترین منافذ مادی و ذهینیتی جوامع، جهل و بحران‌زایی را تبدیل به کلافی هرآنچه پیچیده‌تر کرده‌اند؛ رخداد جنگ‌های جهانی و تسلیحات اتمی در ذهن انسان اعصار پیشین اساساً نه تنها عملی نبوده که حتی تصور آن نیز غیر ممکن بود، جز مواردی چون پیشگویی‌های آخرالزمانی پیامبران در نظام گفتمانی دینی، که جای دارد در علوم جامعه شناسی و تاریخ اندیشه مورد تحقیق قرار گیرد که پرداختن به آنها از حوصله مکتوب پیش روی خارج است.

لذا سرمایه‌داری در هر وجهی، چه مذهبی یا سکولار، نه تنها عاملیت حل بحرانها نبوده، که خود تاریخاً محصول بحران و مسبب بازتولید آن است. نیک می‌بینیم که امروزه ثروت در سویی و فقر در سویی دیگر هرچه بیشتر انباشه شده و از این روی تخاصم نیروی کار در سویی با نیروهای سرکوب هرچه حادتر می‌گردد. در سویی بدن‌های مقاومتگر رو به فزونی گذاشته، حال که اندیشه‌ورزی جاهلانه سرمایه‌داری با تمام مدعیات آزادیخواهانه‌اش هرچه بیشتر حتی برای خودی‌هایشان نیز تیره و تار شده و به ورطهٔ تناقض‌گویی‌های مضحک و اعمال مخاطره‌آمیز افتاده است. سرمایه‌داری به همان میزان نمایندهٔ امر رهایی و آزادی است که روحانیون کاخ‌نشین اعصار گذشته بازنمودگر روحانیت و معنویات بودند.

آنچنان که در بالاتر نیز ذکر شد و برهمگان واضح است، مسبب شکاف طبقاتی که امروزه و بیش از پیش به مرحله آنتاگونیستی رسیده است، نه نیروی کارِ خلع قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی شده، که گروه‌های مصادره کنندهٔ ثروت تولید گشته به توسط اجتماعاتند.

درحالی که طبقهٔ کار و آحاد زحمتکشان از عدم مشارکتشان برای مدیریت و تقسیم آنچه که خود و نسلهای پیشینشان تولید کرده در رنج و عذابند و فریاد عدالت به معنای تقسیم ثروت و قدرت برای دموکراتیزه شدن قدرت-سرمایهٔ انحصاری برای رهنمونی آن به سوی نیرو-دارایی همگانی را سر می‌دهند، واضح است که حاکمیت سرمایه‌دارانهٔ تکیه زده بر مسند قدرت، از بیکارگی و عدم مولد بودن خویش نه تنها در رنج و عذاب نیست، که از تحمیل آن بر اکثریت جامعه به صورت یک بیماری سرطانی لذت می‌برد.

این درحالی ست که پیرو جهل خویش، یا نمی‌فهمد، یا نمی‌تواند بفهمد که تضاد حاد کنونی بین ایشان و جامعه بر سر تقسیم عادلانه ثروت و قدرت، سرانجام و حتی اگر منجر به سرنگونی آن در امروز نشود، حتماً که در فردای روز رخ خواهد داد. این درحالی است که فریادهای بی‌امان محذوفین که به زعم مارکس چیزی برای از دست دادن ندارند جز زنجیرهای اسارتشان، زندگی کاخ‌نشینی امروزین وی را نیز ناامن خواهد کرد.

اخطار

اما این رویکرد نیز از سوی نیروهای آگاه و انقلابی که در سوی منافع جوامع ایستاده‌اند، عمیقاً خطاآمیز است چنانچه بخواهد با عبارت پردازیهای بی‌پایان، حکومت را درس اخلاق فرا بدهد، درحالی که این نیرو مدعیست حاکمیت سرمایه‌داری علاوه بر تحمیل فقر، خود عامل سیاست و اخلاق‌زدایی از جامعه است. این نگرش نه دال بر توهم به حاکمیت ارتجاعی سرمایه‌دارانه، که واضحاً بیانگر عدم درک عمیق این گرایشات از چیستی نظامات طبقاتی و خصوصاً مدل خسروانی-ایرانی است.

به عنوان تجربه تاریخی غیرقابل انکار باید واضحاً اذعان داشت که کم نبودند متفکرینی که از برای دادن درس اخلاق به حاکمین خودخواه وارد صحنه گشته، اما در نهایت امر، نه تنها سبب تخفیف درد نگشته، که خود نیز عامل تعمیق درد گشتند؛ متفکرینی نظیر مونتسکیو، ادموند بورک، فردریش هگل و کائوتسکی/برنشتاین مشخصاً در این دسته‌اند.

شرایط حال حاضر ایران نه نظام الملک، نه سعدی و نه فردوسی را طلبیده که خواهان خیزش دوباره خرمدین، صباح، کوچک خان و وارطان‌ها است.

عامل انقلاب و مرحله گذار

براساس آنچه که در بالاتر شرح آن رفت، گذار از نظام کاپیتالیستی (سرمایه‌داری) به سمت کمونالیسم (واحدهای اجتماعی)، از نظامات طبقاتی به نظامات اگالیتاریست (برابرخواه)، از جوامع پاتریارکال (مردسالار) به سمت جوامع مجدداً جوامع ماترینیلیال (مادرتبار) یک ضرورت تاریخی است، اما نه با یک برداشت سوسیالیستی کلاسیکِ مبتنی بر نگرشی دترمینیستی (جبرگرایانه) که با درکی نوین که پیشتر و به صورت خطاآمیز تحت عنوان “سوسیالیسم یا بربریت” نیز توسط رفقایی نظیر رزا لوکزامبورگ و بعدتر استون مزاروش مورد مباحثه قرار گرفته بود. خطاآمیز بودن این فرمول بندی خود در قالب مقاله‌ای دیگر مطرح خواهد شد.

ولی در این بین نه نیروهای حاکمه مسبب گذار به عصر سوسیالیسم، که نیروهای محکومه‌اند. البته محکومین، بردگان و کارگرانی که نه از درد خود لذت برده، که توأمان با قیام علیه وضعیت سرمایه‌دارانه موجود، برعلیه استاتوس تحمیلی فرودست خویش نیز سر به قیام می‌گذارند. در این راستا و در پی رخدادهای انقلابی ماههای اخیر ایران، سر دادن شعار “مرگ بر کارگر” بتوسط کارگران اعتصابی شرکت هپکو اراک بهترین نمونه است.

حتی تجربه تاریخی چند دههٔ اخیر، مبنی بر روش‌های اصلاح‌طلبانه، چه در وجه ملی و چه در وجه جهانی، اثباتگر این ادعاست که بهبود وضعیت جوامع تحت حاکمیت سرمایه‌داری از طریق تلاشهای شیادانه، فرصت طلبانه و حتی خیرخواهانهٔ از بالا، امری محال است و تنها راه فراروی از وضعیت مشقتبار کنونی اقدام از پایین درجهت نابودی نهاد انحصارگر قدرت و سرمایه است.

لذا اگر طبقات فرادست مسبب وضعیت موجود بوده و زیست بشری و کل ارض موجود را به سبب منافع حقیر کوتاه مدت خویش مود مخاطره نابودی قرار می‌دهند، امر طبقات فرو دست است که حتی بر اساس طبیعی‌ترین قوانین بیولوژیکی نظیر “تنازع بقا” و برای دفاع از منافع، حقوق و ارزشهای اجتماعی مباردت به مقاومت تا براندازی نظام سرمایه‌داری جمهوری نمایند.

همچنین نباید فراموش داشت که حاکمیت طبقاتی و مردسالار کنونی، علی‌الخصوص در عصر نئولیبرالیسم، نه تنها قدرت خلاقهٔ تفکر، سیاست‌ورزی و اخلاق‌مندی را به پشتوانهٔ تاریخ پنج هزار سالهٔ خونبار خویش مورد مخاطره نابودی قرار داده، که حتی فراتر از آن با تحمیل جنگ و حتی بیکارسازی امرار معاش می‌کند، موردی که می‌توان آن را خاص عصر حاضر دانست. لذا در صفوف مبارزات کارگری برعلیه مراکز مالکیت سرمایه‌دارانه و خصوصی، صفوف بیکاران خواهان اشتغال‌زایی می‌تواند و باید که همپیمان اصلی این جنبش در سطح خیابانها و در مصاف با نیروی نظامی دشمنان خلق باشد.

از این روی جنبش کارگری و زحمتکشان نه تنها نباید به مطالبات صنفی-سیاسی خود از جمله بالابردن دستمزدها، امنیت شغلی، خودگردانی مراکز تولید بسنده نکرده، که با طرح شعارِ همپیمانان خویش که آنها نیز به سان ایشان از وضعیت کنونی در رنج‌اند، زمینهٔ اتحاد همگانی تمامی محذوفین از حوزه اجرایی و تصمیم‌گیریهای سیاسی، اقتصادی و نظامی، علی‌الخصوص جوانان بیکار و زنان را فراهم آورده و برنامهٔ بالابردن دستمزدها و کم کردن ساعات کاری با جذب نیروی کار بیشتر در مراکز تولیدی را پیش روی خویش قرار دهد. در این راستا وارد کردن زنان -که به طبیعت خویش خصلتی حمایتگر و مادرانه داشته- به مدیریت جمعیت‌های کارگری برای مدیریت اعتراضات، تشکلها و برنامه‌ریزیهای آتی، نه تنها مفید، که عملاً ضروری است. مگرنه رهایی از شرایط کنونی بدون رهبری زنان به عنوان تاریخی‌ترین و اولین طبقه مورد استعمار نظامات طبقاتی، نه تنها ناممکن، که چیزی بیش از یک شعاری توخالیِ محکوم به شکست و بازتولیدگر وضعیت مخرب حاضر نخواهد بود.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.