من رامین را نمی شناسم!

93

من رامین را نمی شناسم، اما خانواده حسین پناهی را از سال هشتاد و هفت به بعد میشناسم و میدانم چه مصیبت‌هایی کشیده‌اند، میدانم وقتی به انور حکم اعدام دادند چه درد و رنجی متحمل شدند و این تنها درد و رنج حکم اعدام انور نبود که روی شانه‌های دایه شریفه وخالو میرزامحمد سنگینی میکرد، در همین دوران بود که وزارت اطلاعات رژیم اسلامی، در یک تصادف ساختگی اشرف حسین پناهی را هم با شیوه‌ای دردناک به قتل رساند و بعد از مرگ اشرف آب هم از آب تکان نخورد.
من رامین را نمیشناسم، اما پروانه و افشین را به خوبی میشناسم و میدانم که در طول این ده سال به چه اندازه بازجویی و بازداشت شده‌اند، چقدر داخل چهار دیواری بتنی سلولهای اطلاعات سنندج، قروه و دهگلان پشت دربهای سرد و آهنی به انتظار آزادی نشستەاند. میدانم کە افشین حسین پناهی را چند بار در بیدادگاه های رژیم اسلامی محاکمه کرده اند، آخرین بار امسال بعد از دستگیری رامین حکم هشت سال زندان برایش تعیین کردند.
من رامین را نمی شناسم، اما انور حسین پناهی برادر بزرگترش را بە خوبی از همان دورانی کە دستگیر شد و حکم اعدام بهش دادند تا سال هشتاد و نُە کە با هم در یک زندان و یک بند و یک اتاق بودیم بە خوبی میشناسم و میدانم که انور الفبای مارکسیسم را نخوانده بود و از مارکسیسم و کلمات ئیزم دار سیاسی آنچنان مطلع نبود، اما در عمل یک انسان برابری طلب و عادل و آزادیخواه بود. انور اهل شعار و شلوغ کاری نبود، اما در زندان جایگاه خاص خودش را داشت. جالب بود که زندانیان موقع تقسیم غذا همیشه می‌گفتند که انور باید غذا تقسیم کند چون “او برابر تقسیم می‌کند و عادل است، اما بقیه مانند خدا تقسیم میکنند و ناعادلانه.” بله رامین را نمی شماسم، اما این را میدانم که انور بعد از چندین سال ماندن زیر حکم اعدام بعد از آزادی از زندان و تا به امروز هم صدای زندانیان سیاسی در بیرون از زندان و یار و پشتیبان خانواده زندانیان سیاسی بوده و هست.
من رامین را نمیشناسم، اما امجد را به خوبی میشناسم و میدانم که امجد در طول این چند سال در کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی چقدر صادقانه و دلسوزانه و بدور از هر گونه تنگ نظری، صدای خفه شده زندانیان سیاسی را به گوش جهانیان رسانده است. آری میدانم که امجد صدای زندانیان سیاسی و عقیدتی و صدای تمامی دگر اندیشان کردستان و ایران بود. در بیرون از زندان، صدایِ زندانیان سیاسی زندان مرکزی سننندج، زندان اوین، رجایی شهر، ماکو و غیره را به گوش همگان رساند.

من رامین را نمی‌شناسم، اما حامد را به خوبی میشناختم. حامد در همان اتوموبیلی بود که در خیابان شالمان سنندج، رامین را داخل آن به گلوله بستند. رامین زنده ماند با بدنی زخمی و چند گلوله در بدن اما حامد جانباخت، حامد در راه رهایی انسان از تضاد و نابرابری جانباخت، حامد در راه رسیدن به دنیایی آزاد جانباخت، بله حامد را به خوبی میشناسم، چون در همان سال هشتاد و نُه که با کاک انور زندانی بودم حامد هم با ما بود. من و حامد به دلیل تعداد بالایِ زندانیان تخت نداشتیم و مجبور بودیم شبها هر دو جلو تخت کاک انور بخوابیم. ما شب و روز با هم بودیم و از آرزوهایمان که، بزرگترین آن رسیدن به دنیایی آزاد و برابر بود حرف می‌زدیم.
من رامین را نمیشناسم، اما سلولهای سرد و مخوف اطلاعات سنندج رو به خوبی میشناسم، هواخوری کوچک آن را که شانزده متر مربع است و از آنجا تنها می‌توان آسمان را از لابلای دو طبقه میلگرد مشبک دید، به خوبی میشناسم. اسامی نوشته شده روی دیوارهای هواخوری اطلاعات سنندج را به خوبی میشناسم و میدانم که اکنون تعدادی از آنها اعدام شده‌اند و یا مرده اند و یا نفراتی را که، مجبورند تا آخر عمر پشت دیوارهای زندان بمانند، نیز به خوبی میشناسم. رامین را نمی‌شناسم اما بازجویی‌های طولانی زیر شکنجه در زیر زمین اطلاعات سنندج را بخوبی میشناسم جایی که هیچکس صدایت را نمی‌شنود و آنجا تنها چیزی که وجود دارد، درد و رنج و شکنجه است.
من رامین را نمیشناسم، اما زندان مرکزی سنندج را به خوبی میشناسم، تمام بندهای آن را بارها گشته ام، در آن زیسته ام و میدانم که زندگی در آنجا چه معنی دارد. زندگی که نمی توان گفت زنده ماندن بهتر است بگویم اره زنده ماندن چه معنی دارد.
رامین را نمی شناسم، اما دادگاه و دادگاهی شدن به وسیله، بابایی، طیاری و سعیدی را بخوبی میشناسم چرا که، هر سه آنها من را دادگاهی کرده‌اند. میدانم که در دادگاه، که بهتر است به آن قصابخانه بگوییم، تنها چیزی که اعتبار دارد، حکم اطلاعات است نه دادگاه و وکیل ، انتظار برای اعدام را به خوبی میشناسم، آخرین نگاه فرد اعدامی را به خوبی میشناسم، درد را به خوبی میشناسم، شمارش معکوس برای اجرای حکم را به خوبی میشناسم، چرا که انسان های زیادی را در این موقعیت دیده ام و میدانم که چقدر سخت است.
من رامین را نمی شناسم، اما

امروز نیشتمان را که، خواهرزاده رامین و به خاطر رامین خودکشی کرد، را به خوبی شناختم و بخاطر مرگ نیشتمان اشک ریختم.
من رامین را نمیشناسم، اما احمد را میشناسم و میدانم که بعد از شنیدن خبر مرگ همسرش نیشتمان چه رنجی خواهد کشید.

من رامین را نمی شناسم، اما بخاطر انسانیت، باورم به سوسیالیسم و آزادی انسان، بخاطر تمامی خانواده رامین و درد و رنجی که کشیده اند، از رامین دفاع میکنم. من و همه ما امروز باید صدای رامین و خانواده رامین باشیم و نگذاریم که او را اعدام کنند.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.