آزادی و انضباط

118

خیابان؛ با ورود به عصر مدرنیته، افقی روشن به جهان غرب رخ نمایاند و نویدبخش جهانی سعادتمند و انسانی گشت که مشخصه اصلی آن آزادی و دموکراسی است. در عرصە مدرنیته که پس از گسست از دنیای سنتی پدیدار گشت هرچه بیشتر با مفاهیم دموکراتیک و آزادی برخورد میکنیم که داعی دنیای سرمایەداری است. دولتها کوشش خود را بر اساس انضباط استوار ساختند و با عقلانی ساختن دنیای خود از این عامل سود جستند.  دولت با محدودکردن پراکتیس و منضبط کردن افراد بر قدرت خود میافزاید؛ نظمی آهنین که با آزادی در تناقض است. در هر جامعه پیشرفت مشروط بر نظم و انضباط است و این خود مغایر با آزادی است؛ اما پر واضح است که محدود کردن پراکتیس مستقیما  به محدویت آزادی میانجامد.

مفهوم آزادی بسیار وسیع بوده و می‌تواند برداشتهای مجزایی از آن مدنظر قرار گیرد. بطور کلی می‌توان آن را بدین صورت مطرح کرد؛ اندیشەای که حقوق طبیعی آزاد را مدنظر قرار داده و، بر پایه خرد شکل گرفته تا حکومت فرد بر خود را محقق گرداند. در این میان عبور از خیر جمعی بواسطه دستیابی به آزادی فردی مورد توجه قرار گرفته و خیر مشترک فراتر از فرد قرار دادهنمی‌شود. معیار رهایی از قیدوبند، شاکله گفتمان آزادی است اما مدرنیته چگونه این امر را عینیت می‌بخشد؟ این دو آشکارا در تضادی بالقوه قرار دارند.

آزادی در جامعه مدرن غربی، آزادی کنترل شدەای است که افراد طبق چهارچوبی که برایشان ترسیم گشته است، می‌توانند کنش داشته باشند. کنشگران کاملا در همان مسیر تعریف شده آزادی، عمل می‌نمایند که سیستم سرمایەداری فردیت را ترویج می‌کند؛ با تعیین و ترسیم مرزبندی، حقوق اجتماعی را محدود، موقعیت کنشورزان را متشنج می‌کنند. هر چند بنیان مدرنیته بر شعار خودحکومتی مستقر شده است اما بستری برای این خودحکومتی فراهم نکرده است، چرا که استقرار انضباط، دخالتی خارجی است که محدودیت این خودحکومتی را فراهم می‌کند.

حق افراد در زمینه تعیین جایگاه و سرنوشت خودشان مبهم بوده؛ و انعطاف ناپذیری قواعد (نهادهای جدید)،بازسازی هویتهای اجتماعی را به خطر می‌اندازد. دولت به همراه قانون، ظرفی است که پراکتیس را محدود کرده و ضرورتا قالب بندی آنها را بدنبال می‌آورد.

با تحقق فردگرایی و عقلانی کردن این فرایند، همچنان محدودیتها بازتولید و پُررنگتر می‌شوند. در مقابل آزادی به مثابه انسان بودن، گفتمان دیگر مدرنیسم است که با توجه بە نکات مذکور تنها استفادهٔ ابزاری آن رخ نموده و پراکتیسهای آزادی ایماژهایی از فردگرایی بودەاند. انضباط و آزادی مشخصه پست مدرنیسم گشته و هر دو به موازات هم پیش رفتەاند. با طرح خیر مشترک که فراتر از فرد است جامعه سیاسی مبتنی بر لیبرال توجیەپذیر و مشروع گشته است.

سوژەهای دانایی که درصددند سعادت و خردشان را محقق کنند به نظمی که آزادی را همراهی می‌کند بسیار نزدیکترند، اما همه از چنین دانایی برخوردار نیستند. تعداد سوژەهایی که آزاد  و خردمندند نیستند بسیار بیشتر از نقطه مقابل خودشان هستند. همین امر، بعد آزادی در مدرنیته را با مشکل مواجه کرده است و به نیروهای حکومت این فرصت را می‌دهد که آنها را در نوعی آزادی که در واقع نظمی محدود و کنترل شدهمی‌باشد محصور کنند، به گونەای که آزادی، بسیار جزئی مفهوم حکومت بر خود را شامل شود. سرشت اجتماعی و جمعی، خودمختاری فرد را تحدید کرده و در شکل غایی خود پیکربندی دولت-ملت و شاکله حس ناسیونالیستی را محقق می‌سازد.

ضرورت ترویج سوژەهای دانا، کنشگرانی عقلانی را پدید می‌آورد که در حیطه پراکتیس های واقعی اجتماعی مفهوم آزادی فردی و جمعی را با هم پیوند می‌دهد.

مدرنیته علاوە بر دو سویە انضباط و آزادی، در پارادایم آزادی، مفهوم آزادی فردی و جمعی را در خودمی‌پروراند. بدین گونه است که در مسائل حقوقی بسیار جهت گیرانه عمل کردە و آزادی فردی را مهمترمی‌انگارد. پرداختن به یکی از این دو، دیگری را در تنگناقرار داده و افکار مدرنیته کلاسیک را تقویت می‌کند. ابهام مدرنیته تنها به اینجا ختم نمی‌شود بلکه در بازهٔزمان و مکان نیز دچار ابهام است.

مدرنیته در مورد روشنگری با تغییر و جایگزینی خرد و خدا، تکرار مکررات را رقم می‌زند، درست به نوعی که همگونی و انضباط را هدف قرار می‌دهد. چارەیابی مسئلە را باید در سوژەهای آزاد و کنش های معطوف به خرد کاوید. برای پیریزی چنین موقعیتی می‌بایست با سازمان دهندگی انضباط به مقابله برخواست، که عامل آن دولتهای لیبرال و افکار دنیای سرمایەداری است.

مدرنیته باید به آزادی تن دهد، آن آزادیی که حد و مرزش را پراکتیسهای واقعی اجتماعی مشخصمی‌کند. زندگی آزاد و معنامند زمانی محقق می‌شود که رویکرد ابژکتیویته، در تائید شهود باطنی گام بردارد، و سوبژکتیویته به جمودیت “تفسیر حقیقت، تنها شهود و احساس است” نرسد.

گسترش بوروکراسی که توسعه مادی را به گونەای تضمین می‌کند هرچە بیشتر در جهت قلع و قمع خودمختاری و خلاقیت عمل می‌کند. تقسیم کار و انضباط کاری به روزگاری تکراری و ملال آور منتهیمی‌شود، از لحاظ سیاسی هم فاشیسم که در بطن مدرنیته نهفته است صورت مخوف تر استبداد پیشامدرن است که استالین و هیتلر به اثبات موضوع یاریمی‌رساند.

در طول سدە اخیر هیچگاه صلح کامل و بدون جنگ در سطح دنیا به یک ماه نرسیده است “صنعتی شدن جنگ” قدرت خود را از مدرنیتە می‌گیرد که تکنولوژی را به خدمت خود گرفتە است و گویی با سلاح هستەای تهدیدها صورت قاطع تری به خود گرفتەاند، از همین روی مدرنیته می‌کوشد با ارائه نظم اجتماعی، سعادت و امنیت را بشارت دهد و علاوه بر توجیه آن در گسترش آن مصممتر عمل کند؛ همین عامل مدرنیته، نیروی کار را کالایی نموده و با طرح نظم چهارچوبی برای آن ارائە دادە است.

انضباط کاری و بوروکراسی زندگی را چنان بر اساس نظم چیده است که تنها “ماشینی شدن” می‌تواند نمود مفهومی آن باشد. عدول از این ماشینی شدن، طبق قانون، ابزار خشونت را کارا می‌کند و به نظم اجباری در می‌آورد.

نظام دموکراتیک مبنی بر نادیده انگاشتن کثرت و انکار تنوعات نیست، بنابراین نوعی خودمختاری به فرد اعطاءمی‌کند که احترام به توانایی های دیگران را موجبمی‌شود. در حیطە عمومی همین احترام، رابطە شخصی سالم را سامان می‌دهد و حد و مرز واقعی را تعیینمی‌کند.

عدم خشونت جزء لاینفک دموکراتیزە شدن اجتماع است که احترام به پرنسیپهای مستقل و احترام متقابل،کنشهای خشونت آمیز را مردود می‌سازد. توانمندسازیهای ناشی از مدرنیته به دلیل عدم توازن در توزیع این توانمندیها و همچنین پراکتیسهای آزاد شده اقتصادی و اجتماعی، در تضادی ژرف با آزادی و حق تعیین سرنوشت قرار خواهد گرفت. با چارەیابیهای برخواستە از ژرفنای افراد، گروەها و اتنیک ها حتی در مقیاس و اندازە لوکال، زمینهٔ جامعەای کاملا دموکراتیک و آزاد فراهم می‌شود.

 

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.