خشونت خانگی و دلایل سکوت زنان – بخش اول

فاطمه آهنگرانی

xiaban-خیابان-خشونت-خانگی-فاطمه-آهنگرانی
150

خیابان؛ پدیده خشونت از دیر باز مورد توجه همگان بوده است؛ اگر به زندگی و اطراف خویش دقت کنیم، خودخواهی و پرخاشگری انسان باعث شده است که از بدو پیدایش در معرض خشونت قرار گرفته و این پدیده با سرشت وی آمیخته شود. خشونت یک پدیده عمدتاً خاص انسانی محسوب شده و در همه اجتماعات انسانی چه کوچک یا بزرگ، غنی یا فقیر، عقب مانده یا پیشرفته وجود دارد.

خشونت برای فرد از محیط خانواده آغاز میشود، خشونت در روابط زنان و مردان، رابطه والدین با فرزندان، برادران و خواهران، روابط فامیلی و قومی و انواع معاشرتهای انسانها با یکدیگر و حتی در شیوه ی برخورد انسانها با حیوانات مشاهد میشود.

این شیوه رفتارهای خشونت آمیز در حلقه های کوچک اجتماعات که عاقبت به طرز یک تفکر در ذهن و روان انسان رسوخ میکند و بالاخره در روابط اجتماعیِ وی به اشکال مختلف مشروعیت می یابد. خشونت آغاز شده از یک انسان منفرد در برخوردهایش با خود و دیگران، عکس العمل هایی را باعث شده، در تبانی با منفعت اجتماعی و اقتصادی گروهی بزرگتر از انسانهای خود خواه که به خشونتهایشان مشروعیت داده اند و به خشونت در مقابل اجتماعات و ملل و اقوام دیگر می انجامد.

خشونت در جوامع کوچکتر و پیشرفت نکرده که دستخوش بحرانهای اقتصادی، جنگ و سیاست حکومتهای مرکزی شده و بیشتر قربانی میگیرد عواملی هستند مانند: جنگ، فقر اقتصادی، مهاجرت، عدم امنیت روانی و … اینها باعث شده تا خشونتهای خانوادگی افزایش یابند که طبیعتاً بیشترین قشر آسیب پذیر این گونه خشونتهای خانگی کودکان و زنان هستند.

تا زمانی که ساختار جامعه بر نابرابری اجتماعی استوار باشد و ارزش‌ها و نگرش‌های خشونت در جـامعه وجــود داشـتــه باشند و  تغییرات در قوانین جامعه ایجاد نشوند و  تسهیلات لازم در اختیار افراد قربانی قرار نگیرند و همچنان انجام هر نوع عمل خشن در جامعه مورد تقبیح قرار نگیرد، امکان برخورد اساسی با این پدیده دور از امکان است.

کشورهایی که کمتر به خشونت خانوادگی مواجه اند، در این زمینه دارای فعالیت‌های حقوقی هستند. داشتن قوانین موثر، همراه با برنامه‌های مفید می‌تواند نقش مهمی در کاهش انواع خشونت‌های خانوادگی بازی کند. در این زمینه نقش روشنفکران، مدافعین حقوق بشر و رسانه‌ها برای تأثیر‌گذاری بر قوانین و نظارت برتطبیق آن، با اهمیت می‌باشند.

از نکات مهم برای رفع خشونت، احترام به موازین حقوق بشر و تعمیم فرهنگ حقوق بشر است. مداماً و در کشورهای علی الخصوص شدیداً مردسالار خشونت علیه زنان به عنوان رفتاری هماهنگ فرهنگ امری شایسته و پسندیده نمایانده شده است. در جوامع سنتی، قیود خانوادگی، آداب و رسوم و سنت های دیرپای اجتماعی حتی در بدترین شرایط مانع از دادخواهی زنان است.

آداب و رسوم قبیله ای یکی از عوامل خشونت علیه زنان و به دنبال آن سکوت زنان و عدم دادخواهی آنان را به دنبال خواهد داشت. از علل سکوت زنان در مقابل خشونت، قداست و حفظ زندگی و آینده فرزندان می باشد که در زنان نهادینه شده و به عنوان یک “ارزش” باعث می شود زن در برابر خشونت ها (فیزیکی و روحی) سکوت را انتخاب کند.

فرهنگ «تمکین پسند» ما با این‌که عمر زیادی کرده است، اما همچنان استخوان‌دار و قوی، خود را بر زندگی ما زنان تحمیل می‌کند و توازنی ظاهری بر فضای خانواده حاکم می‌کند که هم زن و هم مرد باور کنند “شیوه ازلی و ابدی زندگی مشترک همین بوده و خواهد بود”. استفاده از نیرو و توان جسمانی برای مهار کردن و تابع کردن زنان برای ادامه سلطه‌پذیری، شیوه‌ای آشنا و مورد قبول برای ما بوده است.

در چنین موقعیتی خشونت پر و بال می‌گشاید و هنجارها و فشارهای اجتماعی در صدد پوشاندن لباس موقر و تحسین‌برانگیز بر قامت خشونت‌پذیری سکوت می‌کنند و خشونت به جنبه‌خصوصی و پنهان زندگی خانوادگی زنان، انتقال می‌یابد و نام بزرگواری و استقامت به خود می‌گیرد.

در حالی‌که عوارض و عواقب جبران‌ناپذیر آن هرگز پنهان و شخصی نمی‌ماند و فرد خشونت‌دیده به طرق مختلف به صورت خودآگاه و ناخودآگاه در پی جبران و ترمیم جسم و روح خود برخواهد آمد که البته منشاء آسیب‌های اجتماعی و فردی می‌شود.

علت سکوت و پنهان کردن خشونت‌هایی که علیه زنان صورت می‌گیرد، شرم‌زدگی و ترس از متهم شدن فرد قربانی است و این‌که قربانی خشونت، بیشتر از فرد متجاوز مورد تحقیر و آزار قرار می‌گیرد. مانند تحقیر و متهم کردن دختر جوانی که مورد بدرفتاری مردی مهاجم قرار گرفته است. فرهنگ اعتراض به خشونت و دادخواهی باید در جامعه ی ما نیز در لابه‌لای دروس دانش‌آموزان گنجانده شود تا همه افراد خشونت‌دیده مخصوصاً زنان بتوانند بدون هراس از محکومیت خویش، بدون آن‌که عوارض آن به معضلی همگانی تبدیل شود، به مداوا و ترمیم جراحت خود بپردازند.

زمانی که فردی به آن درجه از خودآگاهی نرسیده باشد که خشونت دیدن خود را نه از حقارت خود بلکه از خشونت‌گرایی دیگری ببیند، خود را همواره عاملی از عوامل انحراف اخلاقی مردان دیده و مقصر خواهد پنداشت و در صورت بروز حوادثی مرگبار سکوت و پنهان‌کاری پیشه می‌کند.

«چرا هیچ‌کاری نمی‌کنی؟» این نخستین واکنش اطرافیان به فرد قربانی خشونت است. برای افراد بیرونی، واکنش نشان ندادن به خشونت عجیب است و اغلب از اینکه قربانیان نمی‌توانند تغییری در وضعیت خود ایجاد کنند، عجیب است. اما این برخورد عجیب، نادر نیست. اغلب کسانی که در معرض انواع خشونت خانگی قرار دارند، یا هرگز برخوردی با آن نمی‌کنند، یا واکنشش‌شان دیرهنگام و با تاخیر است. برای شناختن دلیل این عدم واکنش باید ریشه‌های آن را شناخت. اتخاذ هر نوع استراتژی به عوامل مختلفی چون سن، طبقه و پایگاه اجتماعی، سطح تحصیلات، استقلال مالی و شغلی، برخورداری از حمایت‌های خانوادگی، قانونی و از همه مهمتر نوع خشونت و جدیت آن بستگی دارد.

 

استراتژی سکوت

با وجود تبلیغات فراوان درباره خشونت خانگی و روش‌های مقابله با آن و حتی محکوم کردنش، برای بسیاری از زنان خشونت خانگی در شبکه‌‌ای از باورهای اجتماعی، فرهنگی و عرفی درهم تنیده است و برای بخش قابل توجهی از جمعیت یک بخش عادی و پذیرفته شده زندگی است، به نحوی که آن را جزو بخش‌های خصوصی زندگی به حساب می‌آورند و از فرط عادی‌انگاری، لزومی به مقابله با آن نمی‌بینند.

برای بسیاری از زنان درگیر خشونت، استراتژی غالب، انکار و حاشاست. آنها رفتارهای خشن فیزیکی، توهین و تحقیر از سوی مرد یا محرومیت از حقوق مادی یا اجتماعی خود را به عنوان بخشی از زندگی عادی زنانه تعریف می‌کنند و آن را به جنسیت خود ربط می‌دهند. به همین دلیل است که در گروه‌های مختلف زنان این باور وجود دارد که خشونت علیه زنان یک امر عادی و قابل قبول و بخشی از سرنوشت مشترک آنها به دلیل زن بودن است و به همین دلیل باید با آن نهایتاً مدارا کرد.

شکل‌های مختلفی از خشونت بر اساس باورهای رایج اجتماعی، غیر مهم و جزیی تلقی می‌شود که به سادگی می‌توان از آن گذشت. بسیای از شکل‌ها هم طبیعی دانسته می‌شود. مثلا زنان این باور را به همدیگر انتقال می‌دهند که دلیل آن، اشتباهات خود زن، طبیعت مرد یا صلاح زندگی مشترک است. بر اساس همین باور و طرز تفکر، واکنش نشان دادن به خشونت از سوی زنان، ناپسند و مذموم است و اگر زنی خشونت نسبت به خود را نپذیرد، به عنوان کسی که نظام رایج رفتاری و خانوادگی را بر هم زده سرزنش می‌شود و عامل بدنامی و بی‌آبرویی خوانده می‌شود.

فشارهای فرهنگی و اجتماعی که وظیفه زنان را حفظ آبرو می‌داند، در کنار ترس از بدنامی و سرزنش دیگران، زنان را به سکوت و پذیرش و تن‌دادن تشویق می‌کند. با وجود تغییرات اجتماعی در میان خود زنان و بالاتر رفتن آمار زنان تحصیل‌کرده و شاغل، الگوی مدارا با خشونت در میان زنان اما چندان تغییر نکرده است. از یک سو زنان تحصیل‌کرده‌تر و از نظر اقتصادی مستقل، به نوعی خشونت را در مردان تقویت می‌کنند: به این معنا که مردان، آنها را تهدیدی برای جایگاه و موقعیت برتر مردانه خود می‌بینند و در نتیجه بر مبنای الگوی خشم مردسالارانه خود، با این گروه از زنان با خشونت برخورد می‌کنند.

به همین دلیل است که در میان زنان شاغل هم خشونت خانگی رواج دارد و حتی ایجاد مانع بر سر راه دسترسی این زنان به درآمد خود یکی از روش‌های اعمال خشونت از سوی مردان است. یکی از باورهای موجود دیگر در میان زنان این است که با گذشت زمان خشونت مرد علیه زن کاهش پیدا می‌کند و به خصوص اگر زن مدارای بیشتری بکند، مرد نیز رفتار خود را تغییر میدهد. بر مبنای برخی از تجربیات، این اتفاق در عمل برای برخی از زنان می‌افتد، اما به این دلیل که زنان کم کم با مسن‌تر شدن جایگاه اجتماعی ویژه‌ای پیدا می‌کنند که ناشی از تغییر جایگاه آنها از یک زن جوان به مادر است. احتمال حمایت فرزندان بالغ از مادر، دست مردان را در اعمال خشونت می‌بندد.

 

خشونت متقابل و مراجعه به قانون

اما مدارا به دلیل ترس‌های اجتماعی، وابستگی اقتصادی استراتژی تمام زنان در مقابل خشونت خانگی نیست. در مواردی هم زنان به دلیل آگاهی‌های بیشتر حقوقی و اجتماعی، برخورداری از میزانی استقلال اقتصادی یا به حد اعلای تحمل خود رسیدن، تصمیم می‌گیرند که واکنشی جدی‌تر نشان دهند. با این حال در چنین شرایطی هم واکنش نشان دادن ساده و بدون هزینه نیست.

زنان جوان و تحصیل کرده امروزی در مقایسه با نسل‌های پیشین، خشونت علیه خود را کمتر تحمل می‌کنند و رفتارهای خشن مردان را عادی تلقی نمی‌کنند. به همین دلیل مقاومت به شکل‌های مختلف را یک استراتژی برای خود تعریف می‌کنند. یکی از این استراتژی‌ها مراجعه به مراجع قانونی و ثبت خشونت خانگی است.

برخی از زنان با مراجعه به پزشکی قانونی این خشونت‌ها را گزارش می‌کنند تا بتوانند با تکیه به مدارک رسمی و قانونی از آن برای تقاضای طلاق یا دریافت دیه استفاده کنند. البته در شرایط کنونی قانون مدون جامعی که زنان را در مقابل حشونت‌های خانگی حمایت کند وجود ندارد و حتی بخش‌هایی از قوانین خود به خشونت علیه زنان دامن می‌زنند و آن را بازتولید می‌کنند. اما حتی در صورت مراجعه به همان بخش‌های موجود در قانون هم حمایت کاملی از زنان صورت نمی‌گیرد و مجریان قانون آنها را دعوت به صبر و سکوت و پذیزش و مدارا می‌کنند.

از طرفی این نوع برخورد حتی از سوی جامعه زنان هم تحمل نمی‌شود و زنان یکدیگر را توصیه می‌کنند که به جای مقابله با ساختارهای موجود، خشونت را یک موضوع فردی ببینند و وضعیت را حفظ کنند. این تردید در زنان وجود دارد که گزارش خشونت خانگی تغییری در وضعیت آنها ایجاد می‌کند یا نه؛ و به همین دلیل این باور که مراجعه به مراجع قانونی باید آخرین راه حل باشد، در بین زنان بسیار قوی است.

مطالعات حاکی از فراوانی خـشونت خـانگی علیه زنـان در خانواده را دارد. پیشگیری و کنترل خشونت علیه زنان در خانواده و پیامدهای فردی و اجتماعی آن مستلزم داشتن آمار و اطلاعات کافی است که متأسفانه سکوت قربانیان امکان آسیب‌شناسی و کمک به آنها را از بین می‌برد. اصرار زنان خشونت دیده برای احقاق حق، فایده دیگری هم دارد. طرح شکایات  بی‌وقفه از سوی قربانیان خشونت خانگی، می‌تواند نهادهای مدنی و قانونی را در باب ضرورت و ریشه‌یابی و آسیب‌شناسی آن آگاه نماید.

شناخت خشونت خانگی سبب رسیدن به راهکارهای عملی می‌شود که می‌تواند جلوگیری از خشونت توسط مردان و پیشگیری از خشونت پذیری زنان باشد. کلاس‌های آموزشی و رسانه‌ها می‌توانند نقش مهمی در این زمینه ایفا نمایند.

خشونت خانگی یک مسئله فردی نیست. قربانیانی که در معرض خشونت قرار دارند و آن را اعلام نکرده یا تغییری در وضعیت خود نمی‌دهند درواقع خود یا فرزنداشان را به سمت جرم سوق می‌دهند، درواقع. سکوت قربانی دربارۀ خشونت خانگی تنها به تداوم خشونت می‌انجامد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.