درباب جنایات جاده‌ای حکومتِ بحران در روژهلات کوردستان

شورای سردبیری خیابان

129

سرآغاز

پیرو سانحه‌ی رانندگی سنندج، بین کامیون حمل مواد نفتی و یک دستگاه اتوبوس مسافربری و براساس اخبار منتشره در رسانه‌ها ۲۷ نفر و براساس گزارشات محلی ۱۱ نفر جان باختند.

 

از بغداد تا تهران؛ از باشور تا روژهلات

از شرح واضحات درمی‌گذریم؛ روایت دوم، یعنی جان باختن یازده تن صحیح است. به ورطه‌ی تحلیل‌های ژورنالیستی مرسوم درنمی­‌غلتیم، همان‌ها که حتی در تضاد با حکومت ایران به مثابه اپوزیسیون آن، به لحاظ ذهنیتی چیزی جز بازتولید امر موجود نیستند، یعنی ذهنیتی که برای محکوم نمودن حاکمیت موجود دست به همان ابزارهای تحلیلی پوزیتویستی می‌برد؛ گویا کانال خبری-تحلیلی آمدنیوز (صدای مردم) فی‌الحال سردمدار این دسته است؛ همانکه با بزرگ نمایی عددی و آماری جنایت اذهان نیروهای مقاومتجو را به همان سمت می‌کشاند که حاکمیت کنونی. از منظر ایشان و حکومت، انسان‌ها به مثابه موجوداتی زنده و جاندار به اعداد تقلیل یافته‌اند، و همین ذهنیت ریاضی محور و پوزیتویستی در قامت حقیر ژورنالیسم رسمی است که پوزیسیون و اپوزیسیون را به هم می‌بافد.

اما براساس همان داده‌های حقیقی و محلی نیز آمدنیوز و امثالهم به ما دروغ می‌گویند. اضافتاً باید افزود که سانحه‌ی مذکور اولین مورد این قبیل بحرانهای اجتماعی نیست، باشد که به اراده‌ی خلق انقلابی و سرخ‌فام سنندج آخرین آن باشد. حقیقت ماجرا از این قرار است که سالهاست در پی ضعف حکومت جمهوری فدرال عراق از سویی و سرسپردگی و فساد حکومتی در باشور کوردستان، محصولات نفتی به توسط مقامات حکومتی از باشور به روژهلات توسط مافیای نفتی قاچاق با قیمتی نازل در آنسوی مرزها خریداری شده و به پالایشگاه‌های این سوی مرز جهت تصفیه و فروش مجدد روانه می‌شوند. می‌بینیم که ادعای اپوزیسیون راست حکومتی مبنی بر کمک جمهوری اسلامی به مردمان کشورهای همسایه کذب محض است، به قول معروف حکومت ایران گربه‌ای نیست که محض رضای خدا موش بگیرد.

در این راستا و برای نقل و انتقالات مرزی، درحالی که حکومت مرکزی، کولبران فقرزده و بیکارِ روژهلات کوردستان را به جرم قاچاق به ضرب گلوله پاسداران به کام مرگ می‌کشاند، از برای تقویت مالی و لذا بقای سرطانی خویش، با تحمیل مشاغل پرخطری نظیر نفتکِشی در جاده‌های ناامن با کامیون‌های نفتکِش چینی، جان رانندگان و دیگر شهروندان را به مخاطره می‌اندازد. درحالی که با تمرکز بخشیدن به ثروت اجتماعی در چنگال خویش فقر را به شهروندان تحمیل می‌کند، توأمان با فروش کامیون‌های نفتکِش چینی به قیمت نازلتر از نفتکِش‌های آلمانی و سوئدی، بی‌آنکه جان رانندگان و مسافرین جاده‌ها مورد اهمیتش باشد، نوعی دیگر از جنایت را در حق شهروندان روا می‌دارد. نیک می‌بینیم که از برای کسب سود بیشتر و بیشتر از سویی فقر را تحمیل می‌دارند، از سویی قائل به ترمیم و بهبود جاده‌های پرتردد و تجاری نبوده و از سوی دیگر با فروش محصولات بی‌کیفیت که از آنها سودی نصیبشان می‌شود، عملاً جز پیشبرد خط نابودگر چیزی برای ارائه دادن ندارند. از دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی بود که حرف از پیوستن و یکی شدن ملت و دولت می‌زدند؛ چه حرف مفتی! شکاف بین جوامع و ملل با حاکمیت مرکزی هردم بیشتر آنتاگونیستی می‌شود، پس آنان که نابودمان می‌کنند را ضرورتاً به دیار نیستی و نزد اجدادشان خواهیم فرستاد. اصلاحات در رأس حاکمیت هم حرف مفت است.

 

هستی اجتماعی؛ نیستی دستگاه قدرت-سرمایه

یازده نفری که کیفیت جانشان از منظر فرادستان برابر با آن یازده نفری نیست که حتی با صرف بودجه‌ها و جوایز میلیاردی، به شکلی احمقانه و با شکستهای پی‌درپی، احساسات کپکزده‌ی پان ایرانیستی را ارضا می‌کنند. پان‌ایرانیسمی که پیروزی‌ها “ناجوانمردانه”اش در عراق، سوریه، لبنان، فلسطین و افغانستان را جشن می‌گیرد، ناگزیر شکستهای “جوان مردانه”اش را با شوق و هیجان بزرگ نمایی خواهد کرد؛ وا عجبا! این بود سرنوشت قوم برتر!

ابراز تاسف و تسلیتشان حقیقتاً دیگر دوای درد نیست، بلاهت از رویتان می‌بارد و جنایت از سرتان. این امر بازماندگان را تسلی نخواهد داد، لذا ابراز صرفِ تسلیتها از سوی فعالین مدنی نیز خود در تحلیل هفتم و نهایی، عین خود انفعال است، از این روی دیگر نه تنها مقدس نیست که نامقدس بوده و برآمدِ جامعه‌ی نمایش به سرکردگی ایدئولوگ­های حکومت بحران و جنایت در هیبت حقیر سلیبریتی‌ها است؛ بدین سبب به مثابه خیابان، تسلیت نخواهیم گفت.
روحانیتی که پیشتر در حکم ایدئولوگ حکومت بحران پای در صحنه می‌گذارد، حال با زمینی گشتن حاکمیتش، مگر با استخدام نوکران سرشناس خود -که تا پیش از این مستوجب کفاره‌یشان می‌دانستند- نمی‌تواند به بقای خویش ادامه دهد. بقای حاکمیت بحران ایشان در گرو نفی حق حیات اجتماعات است.

البته به این امر معتقد نیستیم که سوانحی نظیر آنچه در سنندج رخ داد، امری برنامه‌ریزی شده و عمدی بود یا که اصلاً نه! بلکه مسئله بدین گونه برای ما مطرح است: حاکمیت بحران فاقد توان مدیریت نظامند بوده، پس به ذات خویش آشوبناک می‌باشد و نه محصول نظم کیهانی، پس چه براساس برنامه‌ریزیهای مدیریتی به پیش روند یا خیر، چیزی جز ویرانگری به طبع ذهن و عمل ایشان پدیدار نخواهد گشت؛ پس حکومت حاکمه‌ی کنونی، پس مانده عصر کائوس در عصر کوسموس است.

اگر جوامع انسانی را نیز ادامه خلق کیهان نظامندی بدانیم که از درون آشوب پسامهبانگی به بیرون جهید، پس به حکم قانون بقا، حکومت بحران محکوم به نابودی است. نظم نوین ایران، از درون مرگ حکومت بحران و آشوب در حال خیز نهایی است؛ اگرچه متن می‌داند که با فروپاشی نظامات مادرتبار و برآمدن حکومت پدرسالار و طبقاتی، در طی این پنج هزار سال، هر دم خویش را در هنگامه آخرالزمان یافته‌ایم. این امر را به معنای آخرالزمان حکومت درمی‌یابیم. لذا حسِ زیستن در هنگامه‌ی پایان/آخرالزمان از سوی جوامع را امیدبخش می‌دانیم، هرچند ادعایی این چنین افق را بر حاکمیت سیاهی کور می‌کند. می‌دانیم که در تحلیل نهایی نیرو بر قدرت توفیق خواهد یافت.

 

خیابان؛ چه باید کرد!

آنچنان که از متن پیش روی نیز مشخص است، نه قائل به بقای پوزیسیون بحران هستیم و نه قائل به اپوزیسیونِ آن. روشنگری در باب سیاهی حاکم را نیز برخلاف متدهای کلاسیک جاافتاده و البته پاخورده، مترادف ارائه اعداد و ارقام و تحلیل‌های ژورنالیستی سطحی‌­نگر نمی‌دانیم. معتقد بدانیم که علم اقتصادِ دستگاه قدرت سرطانی­ است و نه رهایی‌بخش، از این روی ژورنالیسم نیز نه تنها روشنگر نیست که امری جز ماستمالیزه کردن جنایت را در دستور کار خویش ندارد.

جنایتی که در بعدی کیفی رخ می‌نماید، حال آنکه در ذهنیت پردازشگر ریاضیاتی نظامات طبقاتی به کمیت صرف تقلیل یافته و از زبان ژورنالیسم رسمی در ذهنیت توده‌ها مشروعیت می‌یابد. تو گویی مرگ ۲۷ انسان مسئله است، حال آنکه جنایت در حق ۱ انسان نه!
همچنین به مثابه باورمندان به سیاست‌وَرزی خیابانی دیگر باور به تسلیت‌گویی نیز نداریم، درحالی که خشم کوچه در مشت ماست، لذا روشنایی بخشی را در اراده‌ی اجتماعی و مستقل خلق‌ها به مثابه خط سوم دربرابر ارتجاع داخلی و دخالتگران خارجی می‌دانیم که هردو با یدک کشیدن عناونین چون روحانیت یا مدرنیته، چیزی جز ستم طبقاتی، جنسیتی و اکولوژیک را بازتولید نمی‌کنند.

به مثابه خیابان به روشنایی بخشی معتقدیم، روشنایی که از مشتها به خشابها روانه خواهد شد، روشنایی‌ای که چون نیروی سیاسی اجتماعات دربرابر این دو روی یک سکه، چون حریق آتشفشانی برسینه کشِ کوه‌های زاگرس و البرز انقلاب را پولادین خواهد نوشت.

در پایان: زنده باد سنه‌دژ سرخ فام؛ زنده باد سوسیالیسم

شورای سردبیری خیابان

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.