ضرورت ایجاد جبهه سوسیالیستی – خطاب به رفقای حزب کمونیست ایران و جامعه آزاد و دموکراتیک شرق کوردستان (کودار)

695

شرح وضعیت

برحسب ضرورت های سیاسی دوباره صدای همگرایی بین سازمان‌های فی‌الحال موجود شنیده می‌شود. این درحالی است که قیام‌های مردمی علیه دهه ها استبداد و تبعیض، شهرهای تحت حاکمیت جمهوری اسلامی را یکی پس از دیگری در می‌نوردد و جالب‌تر آنکه در این میان نام شهرهایی را می‌شنویم که تا پیش از این هیچ جایی در معادلات سیاسی سیستم مرکزگرای حاکمه نداشتند. در این خصوص توجه شما را به شهرهایی نظیر کازرون، قهدریجان و کرج جلب میکنم.

خیز مبارزاتی نوین؛ حاشیه و مرکز

جای دارد تا در اینجا یادی داشته باشم از همشهری شهیدم رضا اوتادی که خون اون بر زمین، اثباتگر آن گشت که کرج به مثابه شهر خوابگاهی کارگران و زحمتکشان حکومت به مرکزیت تهران دیگر سکوت نخواهد کرد؛ در این خصوص و آنچنان که پیداست شهرهایی نظیر این، دیگر مبارزین خود را چون غریبه های درجه دوم تهرانی و البته به مبارزات تعلل گرایانه ی طبقه متوسط و بازاری تهران روانه نخواهند کرد. بدین ترتیب کرج خشونت وبرتری طلبی چهل ساله حکومت تهران را از خود زدود، آنچنان که پیشتر نیز و در زمان زمامداری اکبر هاشمی رفسنجانی چنین کرد، اگرچه در تاریخ‌نگاری های مبارزاتی کمتر از آن یاد شده است.

اما خیز انقلابی جوامع در شهرهای حاشیه به خوبی بیانگر تمایز این جنبش با جنبشهای تا پیش از این موجودِ تحت هژمونی طبقه متوسط شهر تهران است؛ اگرچه جنبش دانشجویی و کارگری در تهران را باید طور دیگری مورد مداقه قرار داد؛ و البته این انتقاد همچنان بر مبارزین راستین ساکن تهران وارد است که از منظر یک مرکزنشین در سازماندهی مبارزات دیگر مناطق دخالت بیش از حد مینمایند. فعالین باید از این دیدگاه که برآمده از نظام طبقاتی مرکزگرا است دوری جویند و با تمرکز بر مدیریت جریان امور در تهران و واگذاری امور دیگر شهرها به فعالین ساکن همان مناطق عملاً بدیل ضدتمرکزگرای نظام سرمایه داری گردند.

لذا نمیتوان خواستار درهم شکستن انحصار سرمایه و قدرت گشته، در حالی که مبارزین همچنان خواهان مرکزیت بخشیدن دوباره به سیاست خیابانی در تهران باشند. تجربه اثبات کرد که میزان مقاومت و همسبتگی مبارزین اتفاقاً در شهرهای حاشیه ای به مراتب مستحکمتر بوده تا آنجا که میتوانند بساط عناصر قهری حکومتی را از چهره شهرهای خود بزدایند، اما متعاقباً نیز بر ما اثبات شد که حکومت توان سرکوب گسترده در شهرهایی نظیر کرج و … را به مانند پایتخت خود نداشته، لذا جبهه انقلابیون در تهران میتواند همچون عملیات خطیر اسب تروآ توأم با خیزش سراسری عمل نمایند؛ استراتژی ای که می‌توان آنرا چنین عنوان کرد: تهی کردن مرکز قدرت از سویی و ضربه از بیرون.

دو خط عمده

در سوی دیگر و به سبب تحمیل سیاست های اقتصاد سرمایه دارانه در عصر امپریالیسم فاینانس تحت عناوینی چون نئولیبرالیزاسیون، گلوبالیزاسیون یا پیوستن به بازار جهانی، شاهد فراگیری اعتراضات نیروهای مولده و قشر وسیعی از جوانان بیکار در سراسر ایران هستیم، بیکارسازی انسان به مثابه بحران خاص عصر سرمایه داری حتی در تاریخ نظامات طبقاتی نیز نمونه ای نادر است.

در این راستا کارگران در مراکز صنعتی و معلمان حکم پیشاهنگان اعتراضات را دارند، البته در این حوزه خشم انقلابی جوانان در سطح خیابان‌ها و درجدال با نیروی قهریه رژیم باید بتواند خود را به رهبری ایران نوین تعمیم دهد و نیز آنکه جای اعتراضات پرستاران بشدت احساس می‌شود، قشری که با عروج جنبش اعتراضی خود می‌تواند جنبش زنان را نیز از یوغ رهبری سلیبریتی های فرصت طلب برهاند.

اما لازم به توضیح است که اعتراضات از منظر طبقاتی یکدست نبوده، تا آنجا که بازاریان که باید حسابشان را از کاسبکاران و خرده فروش ها جدا دانست، در عصر ضعف مدیریت امور ارزی سرمایه دارانه به صف معترضان پیوسته اند.

دست برقضا ایشان قشری هستند که نه برای بقا، که از سر کم شدن فرصت های سودجویانه به اعتراضات پیوسته و با وجود حمایت از سوی بخش هایی از حاکمیت نظیر نظامیان از سویی و امپریالیسم از سوی دیگر می‌توانند جنبش به حاشیه رانده شدگان را در مخاطره نابودی و سرخوردگی قرار دهند.

پر واضح جریانات راستگرای مخالف حکومت تاکید موکد بر اعتراضات بازاریان دارند. از منظر ایشان اعتراضات “برادران سپاهی، بسیجی، ارتشی و پلیس” که دهه ها با سرکوب جنبش های حق طلبانه انبان خود را پر کرده اند بسیار مهمتر از جنبش های اعتراضی به حاشیه رانه شدگان نظیر کارگران و زحمتکشان، زنان و جوانان است و شکاف تعیین کننده سرنوشت ایران نیز در همین‌جاست.

اپوزیسیون راستگرا و نئولیبرال که گاهاً شعارهای عدالت طلبانه نیز سر می‌دهد، با برادر خواندن عناصر سرکوبگری که نظام محبوبشان در سراشیب سقوط قرار گرفته، به خوبی ماهیت بدیل خود برای جمهوری اسلامی را بیان می‌دارند؛ بازسازی مناسبات حاکمه در پوست بره! به عنوان مثال کافیست به اظهارات رضا پهلوی و رسانه هایی مانند “آمد نیوز” (صدای مردم) نگاهی بی اندازید. متاسفانه در میان این جماعت سابقاً رفقای ما نیز حضوری فعال دارند، هرچند که از همان دوران دستگیری ها و سرکوب جنبش چپ دانشجویی در دهه هشتاد، خصلت خرده بورژوایی و خیانت پیشه ی اینها برای بسیاری از ما روشن بود. روشن بود که مقصود ایشان از سیاست ورزی روشنفکرانه چیزی جز التماس برای پول، قدرت و سکس نیست.

بی تردید تضاد جنبش های اجتماعی با حکومت جمهوری اسلامی در مرحله آنتاگونیستی آن است و صحت‌ این ادعا را نیز مبارزات قهرآمیز جوامع با اهدای شهدای بسیار برای برساخت جامعه ای نوین اثبات میکند. سخن از جوامعی در میان است که دیگر بی عدالتی را که مسبب سلب حق حیات آزاد اجتماعات گشته را برنمیتابند. این سلب آزادی البته خود را در فرمت دولت سرمایه داری جمهوری اسلامی -که به حادترین انواع انحصار قدرت و انحصار ثروت منجر گشته- نمود بیرونی بخشیده و جوامع را تا سرحد خطر نابودی و از هم پاشی قرار داده است؛ پس اجتماعات حفظ همبستگی و امکان بقای خویش را در نفی نظام حاکمه دریافته اند.

اما با این اوصاف جریانات جامعه گرا که در مطالعات جامعه شناسانه از آنان تحت عنوان جنبش‌های سوسیالیستی و ضدسرمایه‌داری یاد میکنیم، دیگر محق بر استفاده از ترم “عدم آمادگی ذهنی” نیستند. هرگونه تعللی در دوران اعتلای انقلابی، تنها می‌تواند فرزندان انقلاب نوین را رهسپار گور، زندان و تبعید کند. قویاً اذعان می‌شود که موقعیت های انقلابی آن رخدادهایی نیستند که در پی باخت رفتن، دوباره و هرلحظه برایمان حاصل شوند. بازسازی و فراروی از شکست هرتلاش انقلابی، دست کم دهه ها زمان زمان می‌برد. توجه داشته باشید که در روسیه، علی رغم وجود شرایط عینی برای تحولات اساسی سیاسی، در صد سال گذشته شاهد هیچ موقعیت انقلابی ای نبوده ایم.

زنگ خطر

به وضوح پیداست که ازهمپاشی حکومت جمهوری اسلامی هرلحظه ممکن است. مشهود بودن این امر نه بر ما، نه بر حاکمین ایران و نه امپریالیسم پنهان نیست. در چنین شرایطی است که سه خط عیان میگردد. ۱. ارتجاع داخلی ۲. ارتجاع جهانی و ۳. سوسیالیسم. که به تعبیر دیگر میتوان آنرا بدین شکل فرموله نمود: ۱. جمهوری اسلامی ۲. امپریالیسم ۳. جوامع مقاومت جو به مثابه نیرویی تعیین کننده که معادلات خط اول و دوم را بر هم ریخته اند. از این منظر خط یک یا دو درصدد مستحیل نمودن آن در خویش اند، امری که از منظر پیشاهنگان اجتماعی نباید رخ دهد.

به مثابه نمونه ای تاریخی به سالها و ماه های پایانی حکومت محمد رضا پهلوی نظری بی افکنیم. تقریباً همگان بر این امر متفق القول اند که تا سالهای پنجاه و پنج و پنجاه و شش، رهبریت خمینی بر جنبش انقلابی خلقهای ایران علیه استبداد شاهی امری غیرقابل تصور بود. از این روی مبارزات اجتماعات از سویی و پیشاهنگان آن در قامت سازمانهای مسلح کمونیستی در جریان بوده و هرلحظه امکان ادغام و پیوست این دو با یگدیگر میرفت. در واقع شاه که مهره امپریالیسم امریکا در خاورمیانه بود به دلیل مورد قهر واقع شدن از سوی آحاد اجتماعی و پیشاهنگان آن، تبدیل به مهره ای سوخته گشته و امپریالیسم را بر آن واداشت تا ایشان را با رهبری ارتجاعی دیگری معاوضه نماید که دارای نوعی از مشروعیت سنتی نیز باشد. لازم به توضیح است که جایگاه نظام پهلوی در منطقه بعدتر به به ترکیه و گویا اخیراً در حال واگذاری به عربستان سعودی است. در این خصوص اصلاحات شاهزاده جدید سعودی ها ما را به یاد انقلاب سفید شاه که برنامه ای دیکته شده توسط امپریالیسم ناتو بود می اندازد.

اگر تا پیش از آن جنبش های دموکراتیک-مدرن کارگری، زنان و دانشجویی به عنوان رهبران انقلاب ایران به رسمیت شناخته میشدند، در حالی که زندانها پر بود از فعالین این جنبش ها، به ضرب تبلیغات رسانه ای و ایجاد اتحادهای نامیمون، عملاً جریان رهبری از حوزه اختیار جنبش های مدرن و دموکراتیک اجتماعی خارج گشته، و جای آن را جبهه متحده قشر روحانی، بازاریان، نظامیان ناراضی و خائنین موجود در جنبش چپ نظیر حزب توده و اکثریت گرفت. در این میان خمینی به مثابه مهره ایجاد بالانس و متحد کننده انواع مرتجعین ناراضی در رسانه ها معرفی گشت.

ارائه تعریف نمونه تاریخی بالا با تغییر نام خمینی به رضا پهلوی نشان از برنامه امپریالیسم برای سقط دوباره انقلاب نوین ایران دارد. آنچه که حقیقتاً میتوان به بیانی ساده تر اینچنین فرموله نمود: اعمال قهر طبقاتی، جنسیتی و ملی شاه بر جوامع، خیز انقلابی خلقها، دخالت غیر مستقیم امپریالیسم و فائق آمدن دشمنان خلق بر امکان ایجاد یک بدیل سوسیالیستی که اتفاقاً بنای تکرار تجربه شوروی را نیز نداشت. به یاد داشته باشیم که حزب توده به عنوان مهره سوسیالیسم فرعونی شوروی از درون مبارزات انقلابی نیروهای چپ به شدت محکوم و مطرود گشته بود، هرچند بعدتر زیر سایه شوم اشخاصی نظیر فرخ نگهدار از نو عروج پیدا کرد.

خط سوم یا جبهه کمونیستی در وجه تاریخی آن

میدانیم که در همان ایام پیش و پس از انقلاب ۵۷ هم تلاش هایی برای ایجاد حزبی واحد یا جبهه ای کمونیستی/سوسیالیستی پدیدار گشت. اولین تلاش ها در سال ۵۴ و در قالب گفتگوی های چریک های فدائی خلق و مجاهدین خلق (مارکسیست) بی نتیجه ماند. پیش از آنکه گفتگوها به نتیجه برسند، حمید اشرف در رهبری چریک ها به شهادت رسیده و راه بر کسانی چون نگهدار باز شد و از سوی دیگر تقی شهرام و جواد قائدی از رهبری مجاهدین مارکسیست نقش مرکزی خود را به دلیل فشار عناصر ضعیف النفس درونی از دست داده، تا آنجا که خرده بورژوازی سنتی مطرود شده به توسط تغییر ایدئولوژی مجاهدین خلق، به دلیل ضعف دوباره این سازمان و واگذاری دوباره آن به سازشکارانی چون مسعود رجوی، جان دوباره گرفت.

اما با سرنگونی نظام سلطنتی در بهمن ماه ۵۷، تلاشهای همگرایانه جهت ایجاد جبهه سوسیالیستی یا ایجاد حزب واحد کمونیستی نیز از سر گرفته شد. در این راستا اگرچه نشریات و ویژه نامه های سازمانی بسیار منتشر گشت، اما عملاً تنها دو سازمان اقدام به این امر ورزیدند، سازمان پیکار که عمده اعضای زنده آن به اتحاد مبارزان کمونیست پیوسته بودند، به سمت کوردستان و نیروهای کومله روانه گشته و حزب کمونیست ایران را در غیاب کاک فواد مصطفی سلطانی پایه گذاری نمودند.

الباقی سازمانها جز مباحث سکتاریستی سازمانی براساس معیارهای دگماتیک هیچ گام عملی ای برای ایجاد نوعی از مبارزه جبهه ای برنداشتند، در حالی که ارتجاع یکی پس از دیگری ایشان را در هم می‌شکست، تا آنجا نوبت به کوردستان نیز رسید. به هر تقدیر پروژه ایجاد حزب واحد نیز عملاً بی دستاورد باقی ماند، بدین معنی که نیروهای حزب نه تنها قادر به درهم شکستن صفوف ارتجاع متحده نگشتند، که تحت لوای تئوری های سوپر کارگریستی، تدریجاً نیروهای نظامی خود را نیز به بیرون مرزها خارج کردند.

خط سوم و ضرورت جبهه سوسیالیستی نوین

بدین امر شک نداریم که اساساً هرگونه فراخوان و تلاش برای ایجاد جبهه های همگانی (همه با هم) و پوپولیستی، نهایتاً موجب مستحیل کردن خط سوم (اجتماعات) در خط اول یا دوم خواهد شد. لذا باید ایده ایجاد سازمان یا جبهه مشترک سراسری یا کوردستانی با حضور دو طیف نیروی ضدسرمایه داری و پروامپریالیسم را از سر خارج کرد. این امر در مختصات ایران عملاً منجر به تعلل دربرابر جبهه متحده ی راستگرا و پرو امپریالیسم خواهد شد. از همین منظر نمیتوان به طرح شعارهای تقلیل گرایانه ای نظیر “تنها راه رهایی اعتقاد به مبارزه طبقاتی” نیز برای ایجاد یک جبهه سوسیالیستی اکتفا کرد. رفقای ما، خصوصاً در کوردستان و در قامت هواداران کاک فواد مصطفی سلطانی و کومله به خوبی میدانند آنها که سنگر مبارزه رهایی بخش ملی کوردستان را رها کردند، نهایتاً در سنگر مبارزه طبقاتی هم باقی نماندند. در همین خصوص رفقای معتقد به ایجاد جبهه های ضداستعماری و مبارزات رهایی بخش ملی نیز میدانند که اتفاقاً کمونیست هایی نظیر کاک فواد بیش از رهبران و سازمانهای به اصطلاح ملی، به ارده خلق برای رهایی ملی و ایضاً طبقاتی اعتقاد داشتند. بر چه کسی پوشیده است که ملی گرایی اشخاصی چون بارزانی، مهتدی و همپیمانانشان بوی گند وطن فروشی میدهد و بر چه کسی پوشیده است که حزب کمونیست کارگری، نه حزب است، نه کمونیستی و نه کارگری.

این هر دو ضعف هایی میباشد که در بیانات اخیر رفیق باران بریتان از رهبری کودار و هلمت احمدیان از رهبری حزب کمونیست ایران مشهود است. این چنین بنظر میرسد که اولی توهمی به احزاب دموکرات و عبدالله مهتدی بصرف کوردستانی بودن داشته، حال که ایشان نافی کوردستان اند و دومی همچنان خواهان اتحاد با جریاناتی است که پیشتر زمینه نابودی تمام و کمال آنرا فراهم آورده اند.

رفقای حزب کمونیست میدانند که عمده احزاب چپ (به استثنای خودشان) فاقد پایگاه مردمی در ایران بوده و آن مقدار نفوذ سیاسی اندیشه های سوسیالیستی نیز مرهون تلاش های رفقای نسل نوین چپ است که از منتقدین اساسی این جریانات بوده و اساساً ایجاد اتحادی بین رفقای نسل نوین و جریاناتی نظیر کمونیست کارگری و حکمتیست جز محالات است، در حالی که سمپاتی ها به روژآوا و آرای عبدالله اوجالان در همین طیف از نیرو نیز حتی با وجود انتقادات قابل کتمان نیست، این درحالی است که بسیاری رفقا اگرچه خود را از حزب کومله حزب کمونیست ایران ندانند، اما خود را با آن میدانند.

ایجاد جبهه ای سوسیالیستی نباید بر اساس “آنکه از ماست” که باید براساس “آنکه با ماست” طرح ریزی کرد.

رفقای کودار آگاهند که سمپاتی ها به مبارزات ایشان در کوردستان و سراسر ایران، نه فقط از منظر مبارزات ضداستعماری ایشان، که بیشتر به سبب پایبندی نظری آپوئیسم و تحقق بخشی ارزش های سوسیالیستی سازمانهای خواهر در روژآوای کوردستان است. لذا متحدین نه از ایشان، که با ایشان اند.

کوردستان به مثابه سکوی انقلاب

از این منظر و در شرایط کنونی که بخش سازمانیافته و جامعه گرای مبارزات خلق های ایران در پراکندگی به سر می‌برد، ضرورت ایجاد جبهه ای سوسیالیستی و میهن دوستانه – البته نه به مفهوم مردانه آن، که به مفهوم زنانه-مادرانه آن- باید در دستور کار هر خرده گروه و کلان سازمان انقلابی باشد. ضرورت این امر ناشی از آن می‌گردد که ارتجاع حاکمه در سراشیب سقوط همچنان سازمانیافته است و بدیل امپریالیستی آن به سرکردگی سلطنت طلبها یا مجاهدین که بازارایان، عناصری از نیروهای نظامی ناراضی و پادوهای پروامپریالیست جنبش های اجتماعی را به همراه دارند نیز در حال قوام هرچه تمامتر نیروی خویش و آمادگی برای تسخیر قدرت سیاسی می‌باشند. بر اساس همین استدلال اساساً ایجاد یک جبهه همگانی امری مختومه و ایجاد جبهه ای سوسیالیستی در تقابل با خط اول و خط دوم یک ضرورت تاریخی است.

اما توجه داشته باشیم که کومله تحت ریاست عبدالله مهتدی و احزاب دموکرات کوردستان بیش از آنکه به کودار یا حزب کمونیست ایران نزدیک باشند، پتانسیل تبدیل گشتن به قدرت های امحا کننده این دو را دارند‌؛ پان ایرانیستها، پان تورک ها و جهادیست ها نیز بنابر خصلت ارتجاعی و سوسیالیسم ستیزشان در همین دسته می گنجند. اساساً معیار برای جبهه بندی درون صفوف مخالفین جمهوری اسلامی به صورت واضح و مبرهن بدین گونه ممکن است: له یا علیه سوسیالیسم.

در برابر چنین وضعیتی، تنها راه فراروی از خطر حذف فیزیکی-نظری، ایجاد جبهه ای سوسیالیستی-انقلابی است که به هیچ عنوان سرسازش با هرگونه سازمان یابی که منجر به تمرکز و انحصار دوباره قدرت و ثروت گردد را ندارد. از این منظر میبینیم که جز در فضای کوردستان، پیش زمینه های ایجاد جبهه ای این چنینی که بتواند ارتجاع داخلی و پادوهای امپریالیسم را به چالش بکشد عملاً وجود ندارد و یا فعلا ممکن نیست و از همین سبب است که در عین تلاش برای سازمانیابی و اتحاد بین نیروهای ضدسرمایه داری در سرتاسر ایران، باید گامهای عملی موثر اولیه را در کوردستان به مثابه سکوی انقلاب سوسیالیستی برداشته تا با ایجاد استحکامات جبهه ای و کوریدور سرخ سوسیالیستی، امکانات لجستیکی و امنیتی برای نیروهای انقلابی در باقی نقاط را فراهم آورد.

امکان رشد و برآمدن آلترناتیو سوسیالیستی به صورت آنی در سراسر ایران در وضعیت کنونی که هر دم امکان سقط انقلاب و یا سازش جمهوری اسلامی با امپریالیسم موجود است، تنها یک ایده آل آخرالزمانی بوده و عملاً و براساس پرنسیپ ها امکان پذیر نیست. از این منظر است که همچنان باید بر شعار “کوردستان، سکوی انقلاب سوسیالیستی” تاکید ورزید؛ این در حالی است که جریانات ضد سوسیالیستی و خیانت پیشه ای نظیر احزاب دموکرات و کومله عبدالله مهتدی نیز به عنوان همپیمانان امریکا و رضا پهلوی برای تخریب هرگونه اتحاد سوسیالیستی مستقل از جریانات ضدحکومتی و ضدامپریالیستی بیکار نخواهند نشست.

البته نباید راه را بر نفوذ جریاناتی باز گذاشت که به اسم سوسیالیسم وارد گشته و بعدتر در شرایط سختِ مقاومت میتوانند شیرازه یک تشکیلات انقلابی را از هم بپاشانند. هم رفقای کودار و هم رفقای حزب کمونیست ایران در این خصوص دارای تجربیات ارزنده ای بوده که امیدواریم این اشتباهات را مجدداً مرتکب نشده، اگرچه در بسیاری موارد و طی سالیان گذشته همچنان به سمت نیرویی که پایگاه سوسیالیسم را در کوردستان و ایران تضعیف نموده اند سمپاتی نشان داده اند که دلیل این امر بر ما مشخص نیست. نمونه مشخص این امر تلاش‌های بی تاثیر کودار برای ایجاد جبهه ای همه با هم در کوردستان، و تلاش تشکیلات خصوصا خارج کشور حزب کمونیست ایران برای اتحاد دوباره با جریانات حاشیه حکمتیست است. رفقای حزب باید آگاه باشند آنها که ایجاد سوسیالیسم به واسطه پیشمرگه های کورد را به تمسخر گرفته تا آنجا که مدعی شدند این رفقا حتی قدرت اندیشه برای ساخت توالت را هم نداشتند، امروز تنها از سر شکست های دو دهه اخیر و نداشتن نفوذ اجتماعی است که سر بحث با حزب کمونیست را با گذارده تا دوباره بر آن حاکم شده و هویت فردی از دست رفته خویش را ارضا کنند؛ همگرایی ایشان در مرحله کنونی همچون سال‌های اولیه دهه شصت برای رجوع به کوردستان، همچنان فرصت طلبانه است. می‌دانیم که هیچ نفوذی در جنبش کارگری و فعالین اصیل آن ندارند.

آنچه که مشخص است این که مماشات حزب کمونیست با جریانات اینچنینی و دوری آن از کودار عملاً امکان متحد گشتن گروه های کمونیستی پراکنده در سراسر ایران را از بین می‌برد، حال آنکه نزدیکی و همپیمانی این دو جریان آنچنان که از گفته های هواداران هر دو سازمان بر می آید، خواست قلبی عمده رفقای هوادار و خرده گروه های پراکنده چپ انقلابی از تبریز تا تهران و اهواز است.

پیشنهاد کنکرت

بر اساس آنچه شرح آن در بالا رفت، رفقا در رهبری کودار و حزب کمونیست ایران به عنوان سازمانیافته ترین، رزمنده ترین و اخلاقی ترین جریانات معتقد به برساخت نظام مدیریتی سوسیالیستی شورایی، حال آنکه هر دو به نوبه خود دارای نفوذ سازمانی در روژهلات کوردستان و نفوذ اجتماعی در باقی نقاط ایران هستند باید هر چه سریعتر و براساس اضطرار سیاسی، گام‌هایی برای ایجاد جبهه ای سوسیالیستی را برداشته و در صورت امکان دیگر سازمان‌های در تبعید را نیز با بحث و تصمیم گیری مشترک به جبهه مذکور دعوت نمایند.

البته در این راستا و در تقابل با حکومت جمهوری اسلامی از سویی و اپوزیسیون پروامپریالیست از سوی دیگر، باید گامهایی محتاطانه برداشته و از همپیمانی با جریاناتی که بنابر خصلت های غیرانقلابی و ناصادقانه با شعار اتحاد، اما با روشی فرصت طلبانه در پی سرباز سازی برای سازمان-گروه های حقیر خود هستند بر حذر باشند؛ بهتر است رفقا فعالین چپ نوین و نهادهای مدنی مستقل موجود در جنبش های کارگری، ملی، زنان و زیست محیطی را بجای سازمان‌های مطرود خارج کشور اساس کار خویش برای ایجاد جبهه مذکور قرار دهند.

آنچنان که به نظر می‌رسد اتحاد این دو جریان سوسیالیستی انقلابی می‌تواند نور امید بر دل فعالین داخل تابیده و به مثابه مدلی موفق بساط پراکندگی و تفرقه را از بین فعالین و خرده گروه های موجود جمع کند.

پیش به سوی انقلاب

پیش به سوی ایجاد جبهه مشترک انقلابی

زنده باد سوسیالیسم شورایی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.