پارادوکسهای نظام؛ از ژرفای اقتصادی تا سطوح گفتمانی

285

۱. شکاف طبقاتی: به باور مارکس به مثابه بزرگترین تئوریسین انقلاب در تاریخ انسان، شکاف طبقاتی، و مناسبات تولید عنصر تعیین کننده در جوامع انسانی به جهت گذار از وضعیت های سیاسی و اجتماعی به دورانهای جدید است. فاصله ی درآمد و سطح رفاه اقشار و طبقات مختلف می تواند باعث  پیدایش برخورد قهر آمیز و طغیان طبقه ی زیرین و فرودستان در مقابل حکومت همچون دستگاه نگهدارنده ی مناسبات گردد.

اولین نشانه های زوال یک حکومت می تواند در عریان شدن شکاف اقتصادی پدیدار گردد. یقیناً تجمیع وافر سرمایه بدون فقر مطلق در سوی دیگر ممکن نیست. خرده بورژوازی هیچگاه و حتی در انقلاب فرانسه چنان سوژه ی انقلابی عمل نکرده، عصیان زاده ی نوعی از خصم  و همزاد فقر است.

هرگونه خواست ریزش نظم اجتماعی و بر هم زدن میز بازی در روان آدمی در طرف بازنده ممکن است. رفرمیسم ایدئولوژی بورژوازی غیر حکومتی و انقلاب امر ناگذیر فرودستان است. با این وصف می توان عریان شدن شکاف طبقاتی و فاصله ی  فقر و غنا را محرک جدی ریزش ساخت قدرت برشمرد. در ایران فعلی این فاصله کاملاً نمایان گشته.

تهران را می توان بر اساس مناطق مختلف و جایگاه طبقاتی ساکنان با خطوط  دقیق مشخص کرد، از یک  خیابان مشخص به بالا پورشه سواران و مرفه های بی درد و از همان  خیابان به پایین فقر شدید و گرسنگی  مفرط. نشانه های توجه جامعه به این امر هم  در کمپین  فرزندت کجاست و بولد شدن پسر فلان سفیر و ساکن امریکا بودن بهمان مسئول دید. آیا حاکمیت ایران می تواند در راستای  تعدیل این شکاف گام  بر دارد؟ مطلقاً خیر.

چرا که در جوامع سرمایه داری غربی که گاهاً تعدیل هایی روی داده، نهاد دولت همچون پاسدار وضعیت سرمایه دار به نحوی به لحاظ ابزاری و بوروکراتیک دارای تمایز با سرمایه دار است و از این جهت  پلیس  سرمایه است و گاهاً می تواند دخالت هایی در جهت کم کردن شکاف طبقاتی هر چند تاکتیکی  انجام  دهد. اما  در  ایران سرمایه همان دولت است و دولت همان سرمایه، یعنی قاضی و متهم  و دادستان یکی است. هر گونه عمل در راستای تضعیف سود و رانت عاری از منطق می شود.

لاجرم هرگونه تغییرِ هر چند کوچک در وضعیت تنها می تواند انقلابی باشد، کمااینکه شکست مطلق رفرمیسم در ایران از سال ۷۶به این سو این امر را نشان می دهد. از جمله حفظ دره ی طبقاتی حال حاضر  برای حاکمیت، حکم ناموس را دارد و از رایج شدن واژگانی مانند سیاه نمایی و القائات دشمنان می توان دریافت  که  از نظر دولت  و حکومت مشکل  دیده  شدن شکاف است نه خود  شکاف.

باری میتوان این عقیده را داشت که زوال از این جنبه  نه  محتمل ، بلکه اجتناب ناپذیر است و هر اصلاحی  نام  دیگر  انقلاب است.

۲. قدرت گفتمانی: بە عقیدە ی فوکو ابزار سلطه تنها قوە ی قهریە و قدرت سخت نیست. مدارس، بیمارستانها، رسانە و حتی ادارات دولتی بخشی از یک وضعیت کلان ترند کە یک جامعە ی مشخص را ادارە و سلطه را میسر می کنند.

دولت زمانی بر شهروندان حاکمیت دارد کە بتواند اغراضش را خیر، و  هر چە را  کە قدرت و احاطە اش را بە چالش بکشد، شر جلوه دهد. اصطلاح رژیم های حقیقت بر همین تبین استوار است. به نحوی میتوان ادیان را هم در گذشته و چه بسا اکنون در همین زمینه تبین و فهم کرد. رابطه ی مهندسی افکار با قدرت دست کم به عنوانی  یکی  از ابزارهای  سلطه انکار ناپذیر است.  بر این مبنا میتوان یکی از نشانه های زوال یک قدرت سیاسی را در از دست دادن جایگاه و کارکردش همچون برسازنده ی حقیقت دانست .

برای نمونه حکومت ایران در دهه ی شصت و مشخصاً در دوران جنگ هشت ساله به طرق مختلف این ابزار و توانایی را در دست داشت. این امر یقیناً در عدم شکست مطلق ایران در جنگ تاثیر به سزایی داشت.  حکومت ایران در حال حاضر از  چنین قدرتی محروم است. فرهنگ و هنجارهای بخش عمده ای از مردم با آنچه مورد نظر حکومت است کاملاً متفاوت و غالباً متضاد است. ایدئولوژی دینی از هرزمان دیگر در تاریخ دارای مشروعیت کمتر است. سنبل های قدرت همچون حجاب  تبدیل به چالش بزرگی مابین اکثریت توده و  حاکمیت  شده است.

مبلغان مذهبی  از نگاه مردم دیگر گوشه نشینان زاهد  نیستند، بلکه تاجران و سیاستمداران غالباً به دور از اخلاقند. دستگاه های تبلیغاتی و صدا و تصویر رسمی حاکمیت در اوج بی اعتباری به سر می برند  و همچنین در جنگ تبلیغاتی رسانه های غربی کاملا بازنده شده اند، اکنون اذهان ایرانیان بیش از دولت و قدرت در دست اپوزیسیون پروغرب و  پروپاگاندای  صنعت فرهنگ غربی است. پزشکان، مدیران، مقامات  و هرم  اداری و سازمانی کشور بدون نیاز به فکت و تحقیق فاسد شناخته می شوند. 

زبان مشترک مابین حکومت و مردم از بین رفته، اگر جوان متولد دهه ی شصت سخن حاکمیت را می فهمید اما نمی پذیرفت، دیگر جوان متولد دهه ی هفتاد هیچ درکی از واژگان کلیدی  رسمی ندارد،  یک دبیرستانی  و دانشگاهی  شیفته ی  فرهنگ  و  شیوه ی زیست سکولار  است. جشن و مهمانی می رود، شراب  می نوشد  و رابطه اش با جنس مخالف  تبدیل به امری  روتین شده  و این  تمام و کمال  در تناقض  با ارزشهای تبلیغ شده ی حکومتی است.

به این معنا ساختار دیگر توانی برای حقیقت سازی ندارد. چه بسا گزاره های صادق و جاری از  دهان حکومت به دلیل جایگاه گفتن،  کاذب می شوند. معهذا در فراسوی این موارد امیدی بە ترمیم  نیست، چرا کە ایدئولوژی حاکم، تا آنجا خودش است که دارای  این  مشخصه ها باشد و در جاییکه ترمیم شود دیگر خودش  نیست.

۳. پارادوکس سیاست خارجی: دهە ی شصت شعار عدالت اجتماعی هنوز در گفتمان رسمی محلی از اعراب داشت. از اوایل دهه ی هفتاد روند سریع لیبرالیزە کردن اقتصاد بە دست جمعی تکنوکرات حول هاشمی آغاز شد و در قالب برنامە های چشم انداز کوتاە و بلند مدت وارد عرصە شد. اشرافیت عاری از قباحت شد و واژگانی همچون  مستضعفین بە  تاریخ ادبیات سیاسی پیوستند. توسعە در سخیف ترین قرائتش شعار روز شد. نیاز به تعامل با غرب و فاصله ی هر چه سریع تر از شور انقلابی احساس شد. غافل از اینکه هسته ی  بنیادی حفظ قدرت در دست حکام، دقیقاً در نوعی از  فاصله گذاری پوپولیستی از غرب بود.

تمامی  ادبیات  حاکمیت  به عاریت  گرفته شده از کمونیزم و به شیوه ای تماماً مغلوط و ناقص بود. تضاد منافع حکومت  با  غرب، از جمله در  چالش های  قدیمی  خاورمیانه ، همچون فلسطین و اسراییل از طرفی  و  نیاز دولت هاشمی و خاتمی به تنش زدایی و مناسبات با غرب از طرفی دیگر برای جمهوری اسلامی تبدیل به سردرگمی  بزرگی شد. تشنگی دولت های پیاپی برای آزادسازی اقتصادی و خصوصی سازی  هر امر عمومی و در آن سو  تمایل به حفظ قدرت غیر دمکراتیک در قرائت بورژوایی آن، از سیستم  یک غول بی شاخ و دم و پارادوکسیکال ساخت.

تمجید صندوق  بین المللی پول از ایران به جهت حرکت سریع و سراسیمه به سوی نئولیبرالیزم و بی توجهی به شکاف فقیر و غنی از سویی و محکوم شدن توسط نهادهای قدرت غرب به جهت دخالت ایران و دست اندازی در منافع عام سرمایه د  منطقه  باعث شد که حاکمیت اوج بی برنامه گی را از خود به نمایش گذارد. به وضوح  امریکا تسلیم مطلق می خواهد و ایران حفظ جایگاه  منطقه ایی و البته هر دو در حفظ توتالیتاریزم  متفق القولند. تنها مسیر  گذار از این چالش تغییر ماهیت  بنیادیست  که  غرب آنرا پذیرا باشد و  یقیناً حاکمیت  به خوبی آگاه است که این امر به معنای تخریب هسته ی سخت قدرت است. لذا به شیوه ی نارنجی و غیر  قهر آمیز حل معضل تقریبا منتفی است.

۴. چالش سرکوب: از دی۹۷ ماە تاکنون اعتراضات داخلی در ایران به طور مداوم و رادیکال در جریان بوده است. دی ماه با قوه ی قهریه سرکوب شد، چندی بعد گاهاً راه تعامل در پیش گرفته شد. زوار مدیریت کلان از دست رفته و تقدس امر قدسی حتی در ادبیات حاکمیت رو به زوال نهاده است. اصلاحات پتانسیل گفتماتی را از دست داده و روحانی آلت قتاله ی امکان تغییر هر چند سطحی شد. سرکوب ناگزیر  شهید می سازد و شهید خمیر مایه ی طغیان بعدی می شود. بر خلاف تصور سابق، توانایی سرکوب بسیار محدود است و جسارت در میان توده روبه فزونی نهاده. نیروهای امنیتی و نظامی دیگر بر مبنای ایدئولوژی وارد کارزار نمی شوند، بلکه در تردید و دودلی با نگاهی به فیش حقوقی به خیابان می آیند. امکان حصر رسانه ای مردم  به حداقل رسیده، چنانکه در تاکتیک  ناموفق فیلترینگ تلگرام به وضوح دست کوتاه حکومت به نمایش گذاشته شد.

پلیس نقش  خود را چونان حافظ امنیت به عامل ناامنی و رعب و وحشت تحویل نموده و از طرف دیگر  و در بمباران اپوزیسیون دچار پرابلم وجدانی شده. در آنسو با توجه به سویه ی پر رنگ بحران اقتصادی در اعتراضات و همچنین کسر بودجه ی حکومتی امکان تطمیع  هم  بسیار پایین آمده.

به هر جهت از نظر نگارنده امکان سرکوب هم  تا حدود زیادی منتفی است.

۵. تجزیه ی نامحسوس: نظام حاکم  بر ایران در عین  تکیە بر کلید واژه ی اسلامی و شعار بی ربط نه شرقی نه غربی یک سیستم کاملاً سرمایه داری و البته با ویژگی های خاص خود است. لکن همین کلید واژه ی اسلامی علنا در پی هویت یک دست، چه از جنبه ی اتنیکی و چه مذهبی است. بالطبع این کنش بدون واکنش نبوده. کوردستان و آذربایجان و غیره همچون اتنیک و زبان و سنی و بهایی و اقلیت های دیگر چونان مذهب،  پرت افتادگان  را به گرایشی سریع  به گریز از مرکز سوق داده  و از قضا این کیس ها با پروژه ی  ساخت قدرت های کوچک و کمپرادور امریکا کاملا سازگارند. تجزیه ی ایران حتمی نیست؛ اما  ادامه ی  این روند یقیناً راهی جز تجزیه در پی ندارد. چه بسا می توان گفت که تجزیه در اذهان  روی  داده  و تنها حرکت ماتریال و جهشی در یک رخداد نیاز دارد.

۶. فساد سیستماتیک: به عقیده ی نگارنده، کل داد و ستد در یک اقتصاد کاپیستالیستی ذاتاً فساد است. با این وجود جلسە ی استیضاح ربیعی وزیر کار را می توان بە عنوان مشتی از خروار ریزش داخلی و ریشە دواندن عمیق فساد ساختاری حتی در قرائت سرمایه دارانه ی آن در ایران  نظارە کرد، نمایندگان تە ریش داری کە هر کدام آگاهی از فساد وزیر و نمایندگان و مقامات دیگر را بە مثابە برگ برندە خود می نگرند.

در تلاشی پیشاپیش ناکام، مقامات سعی دارند کە فساد را همچون رذایل اخلاقی و نامتعارف جلوه دهند که با برخورد تند و خشن می توان آنرا به حداقل رساند که خود  این  فهم  دارای  دو  اشکال بنیادیست:

یک: نهاد متولی امر برخورد با مفاسد که همان قوه ی قضاییه است به مراتب از دیگر نهادهای  فاسد، فاسد تر است و کارت و آتو دست دیگران دارد. لذا امکان برخورد قاطع ندارد و هر گونه برخوردی هم ضربه به جناحی  خواهد بود که خود بخشی از آن است.

دو: ایراد دیگر این است کە فساد در چنین سیستمی و نظام بازتولیدی امری خارج از ماهیت نیست. ماهیت  همان فساد است و چرخە ناگزیر فسادزاست ودست یازیدن بە هر عامل فسادی دقیقا ضربە بە کلیت است.

۷. هر کدام از موارد ذکر شدە بە خودی خود می تواند یک بحران قلمداد شود. اما این گونه نیست که حکام سرمایه داری در نقاط دیگر جهان، هیچگاه در تاریخ  از سد آنها نگذشته باشند. نه فقط رژیم های سرمایه، بلکه قدرتهای چپ گرا هم  گاهاً با چنین چالش هایی روبرو  بوده اند. برای مثال از جنبه ی اقتصادی اکنون دولت نیکولاس مادرو در ونزوئلا هم  با بحران کم سابقه ی اقتصادی روبرواست.  به یک دلیل  نه چندان پیچیده بحران در ونزوئلا قابل عبور است. انتخابات پارلمانی اخیر در ونزئلا که در اوج  بحران انجام شد، نشان داد که غالب مردم، اولاً هنوز همگام با دولتند و دولت تجسد اراده ی مردم است. بر همین مبنا مقاومت یکپارچه در مقابل فشار امریکا در میان مرم جاری و ساری است. اما در ایران  به هیچ وجه چنین وضعی در جریان نیست و حتی گاهاً از تحریم و فشار خارجی استقبال میشود. این امر ناشی از نوعی نهلیسم سیاسی است که چهل سال فاصله ی عمیق دولت و مردم ایجاد کرده است.

فرهاد شفیع زاده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.