آموزش؛ راهی برای گریز از مرگ

200

شاید بتوان گفت نه ­تنها بنیادی ­ترین مقوله­ ی انسان شناختی، بلکه جاندارشناختی که تا کنون مطرح شده در ارتباطی تنگاتنگ با مسئله­ ی آموزش بوده است. افلاطون در کتاب سمپوزیوم از زبان دیوتیما مدعی می­ شود که همه­ ی جانداران علی­ الخصوص انسان در عشق هستند. وی عشق را تلاشی برای کسب خیر و جاودانگی به نحو توأمان می­داند. همه­ انسان­ها در شوق و اشتیاق رسیدن به وضعیت بهتر و فرار از مرگ یا رسیدن به جاودانگی هستند.

از منظر افلاطون کسب خیر و جاودانگی تنها از طریق تولید مثل ممکن است. تمام انسان­ها در بدن و روح خود نطفه ­هایی دارند و با کاشتن این نطفه ­ها در زیبایی می­ توانند خودشان را بازتولید کرده و به خیر برسند.

افلاطون زیبایی را به دو دست­ی عمده تقسیم می ­کند: یکی زیبایی جسمی و دیگری زیبایی نفسانی. نیز اضافه می­کند که میزان خیر و جاودانگی که بارور کردن هرکدام از این زیبایی­ ها به بار می ­آورد متفاوت است.

آدمی به واسطه بارور کردن زیبایی بدنی از مرگ می­ گریزد؛ ولی این گریز از مرگ موقتی و فانی است و چه­ بسا هیچ خیری نصیب انسان نمی­ کند. اما زیبایی نفسانی که خود دارای سلسله مراتب است می ­تواند خیر و جاودانگیِ نه ­فقط بالاتری؛ بلکه همیشگی به بار بیاورد. زیبایی نفسانی حوزه­ آموزش است، البته اگر معنای واژه­ آموزش را تا آنجا بسط دهیم که تربیت را هم در بر بگیرد. به یک معنا می ­توان گفت که تمام پروژه­ ی افلاطون در رساله جمهوری چیزی به­ غیر از پایدیا یا تربیت نیست.

به ­بیان دیگر شهر و آموزش لازم و ملزوم یکدیگرند. آموزش و تربیت به معنای بازتولید خود در نفس دیگری است و به واسطه ­ی همین بازتولید است که شهروندان جمهوری از مرگ فرار کرده و به خیر می­ رسند. اگر بخواهیم توضیح مفصل­تری بدهیم، ماجرا از این قرار است: شهر به واسطه­ وصلت­های نفسانی شهروندان پدید می­آید. این وصلت که تنها از طریق آموزش بارور می­شوند، مسئله مرگ را برای شهروندان مرتفع می­کند، بدین نحو که شهروندان از طریق بازتولید خود در نفوس یکدیگر از مرگ جسته و در حافظه­ شهر باقی می­مانند.

البته کسب خیر و جاودانگی از همان ابتدا در نظام طبقاتی که ترسیم شده به نحوی تشکیکی ممکن است. به بیان دیگر در متافیزیک افلاطونی نه­ تنها شهر دارای سلسله مراتب طبقاتی است که هر یک از این طبقات برای کار خاصی تربیت می­ شوند، بلکه برای هر یک از طبقات مراتبی از زیبایی وجود دارد که بارور کردن آن جاودانگی و خیر متناظرش را به بار می­آورد.

چنانکه در میان زیبایی­ های نفسانی پایین­ ترین مرتبه به زیبایی فنون و هنرها تعلق می­گیرد و از این رو پیشه ­وران پایین­ ترین بهر­مندی از خیر و جاودانگی نصیبشان خواهد شد. در مرتبه­ ی بالاتر این جنگجویان هستند که به واسطه پاسداری از ارزش­ ها و رشادت­هایشان در جنگ به مرحله­ ی بالاتری از جاودانگی و خیر نائل می­شوند؛ اما جاودانگی حقیقی و خیر اعلاء نصیب طبقه­ حاکم است.

این طبقه حاکم است که خود زیبایی یا خود خیر را می­بیند و به همین واسطه قادر می­گردد تا تمام نفوس شهروندان را بارور کرده و از طریق این باروری به جاودانگی و خیر حقیقی نائل گردد. حتی اگر نادیده بگیریم که در نظام طبقاتی افلاطونی گروهی به نام بردگان وجود دارند که حقی برای زاد و ولد نفسانی برایشان وجود ندارد و تنها مانند حیوانات برای زاد ولد بدنی آزادند.

در جمهوری افلاطونی خیر و جاودانگی به نحوی کاملاً آپارتاید گونه تقسیم می­گردد و از قضا این تقسیم به واسطه­ سلسله مراتب انحصاری آموزش محقق شده است.  مثلاً یک کفاش فقط می­باید کفاشی بداند. او نه تنها اجازه­ دانستن ریاضیات را ندارد، بلکه اجازه­ آموزش ساخت تخت را هم ندارد. او می­ باید بهترین کفش را بسازد، کفشی که به کمک جنگجویان بیاد تا از کیان دولت شهر که همان امنیت طبقه­ حاکم است پاسداری کند تا از این رهگذر فیلسوف-شاه بدون مزاحم و در کمال آرامش به تولید مثل نفسانی خود مشغول باشد و خیر و جاودانگی حقیقی را از آن خود کند.

تقسیم آپارتایدگونه خیر و جاودانگی تنها به نظام فکری افلاطون محدود نیست؛ بلکه این  بی­عدالتی که خود حاصل بی­عدالتی در آموزش می­باشد در تمام دنیای مد‍رن ساری و جاری است.  نه تنها در دنیای مدرن حق آموزش عمومی نشد و میزان بهر­مندی از آن بسته به میزان قدرت، ثروت و‍‍‍ ‍‍‍جایگاه طبقاتی متفاوت می­گردد؛ بلگه پیدایش شیوه­ مدرن آموزش و همچنین پیدایش رسانه ­های انحصارطلبی در حق تولید مثل نفسانی را به میزان بسیار زیادی تشدید کرده است. ‍

علاوه براین در عصر ما، یعنی در دنیای پسا نیچه ­ای که دیگر خدایی وجود ندارد که ضامن ارزش­های معرفت­ شناختی باشد و حقیقت به جای آنکه یافتنی باشد تا حد زیادی بافتنی و ساختنی گشته است، طبقه­ حاکم یعنی صاحبان آکادمی رسانه و به بیان کامل­تر صاحبان قدرت سیاسی و اقتصادی با ساختن ارتشی از استعاره­ ها و جا زدن این استعاره به عنوان حقیقت و آموختن این حقیقت ساختگی به توده، بهره­ کشی را به حد نهایت خود رسانده ­اند.

بدین نحو که با وادشتن طالبان دانش به بازتولید استعاره ­هایی که وضعیت موجود را تثبیت می­کند، انباشت استعاری را بر حفره­ بی ­بنیاد وجود خودشان تا آنجا بالا می­برند که امکان هر گونه انقلاب یا دگرگونی که وضعیت برانداز بوده و بقای آنها را با خطر مواجه می­کند، منتفی می­گردد.

اگر چه در نظام فکری افلاطون آموزش و حق تولید مثل نفسانی ناعادلانه بود؛ اما این بی­ عدالتی دست کم مبتنی بر شالوده­ای آنتولوژیک و متافیزکی قرار داشت که به نحو ذاتی و مستقل از طبقه­ حاکم برقرار بود. اما در عصر ما حقیقت دیگر خودش نیست، بلکه حقیقت تابعی است از منفعت، یعنی خیر و جاودانگی طبقه حاکم. در واقع در عصر حاضر، طبقه­ حاکم برای ارضا عشق خود یعنی میل نطفه کاشتن در زیبایی نیاز به تبیین هیچ روایتی ندارد که از طریق آن هستی و سلسله طبقات را تحت نظم درآورد. بلکه نیاز خود به خیر و جاودانگی را به عنوان جواز و مشروعیت تملک و انحصار خیر و جاودانگی می­داند.

او نیازی به نطفه کاشتن در نفوس دیگران ندارد، چراکه هیچ­ نفسی به غیر از نفس خود را زیبا نم ی­یابد. طبقه حاکم تنها با خود هم بستر می­گردد، از خود باردار می­شود، از خود متولد می­شود و چه بسا به غیر از کیست و حباب چیزی نمی­زاید. اما این رسالت آکادمی و رسانه ­ای است که طبقات زیرین را در سودای کسب دانش به دایگان و ندیمگان این فرزند نامشروع جعلی بگمارد. آموزش دو میوه دارد: فنا و بقاء؛ فنای جویندگان دانش و بقای سازندگان آن!

فرهاد شفیع زاده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.