به برادر و رفیق بزرگم اسماعیل بخشی

11

هان اسماعیل!
انگشت اشاره ات به کدامین سو ست؟
آزادی؟
تا برای زمین و زمان ترانه ای بخوانی
رنگین تر از بهار
همچنان که کارگران را به بند در می کِشند.
سرودی که از بر کنند
تمامِ زنان و کارگران
و کودکان هم زمان که تل آجر را
رج میزنند
زیر لب زمزمه کنان
سرود تو را تکرار کنند.
هان اسماعیل!
بگو به کدامین سو انگشت اشاره ات می رود
وقتی مشت ها همچون گره بر طناب دار
ایستاده چون قامتِ سرو های کهن
برای گذر از کرختی این شومِ شب-دراز
ترانه ای بایسته بود
زمزمه را به سخن کشیدی
و اینک زمانه ی فریاد است
و تو فریاد را رسا تر و پر حراره تر از نور
برهنه کرده ای.
اسماعیل! اسماعیل!
روزگار آهن و سنگ است
هزاره ی تزویر!
دشنه از پشتِ در همچون جامِ رنگین نگاه میکند
و تو آنگاه بود
که برخاستی.
به سرود سرو و کوهستان
به ترانه ی باران برخاستی.
و ما نه دست دعا
که نظاره بودیم همه!
و تکرار بودیم و تکرار و تو آنگاه که در بند
هزاران هزار اسمعیل را
به گریه نشستی!
هان اسماعیل بگو!
گریزی هست این سرآغازِ پایان را؟
تفنگ ها و جوخه های نیم افراشته
چون پرچمِ استسمار و ستم.
سرود بهار
سرودِ عجیبی ست
بوی خون و باروت است
بوی یاس نورسته.

کسرا تبریزی (هیربد)

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.