از کمون پاریس تا روژآوا؛ از درسیم تا تهران – نه فقط اداره شورایی، که سوسیالیسم است امر ما!

479

بخش اول – شرح مسئله

متن پیش روی تحلیلی است بر وضعیت موجود با احتساب و اعتقاد براینکه امر رهایی خلق ها در شرایط کنونی و در سپهر اجتماعی ایران به صورت آنی امکان پذیر نبوده، که این مسئله از جایی آغازیدن یافته و با سعی و کوشش و به واسطه ی اراده ی عمومی به شکل تدریجی می تواند توسعه یابد. این متن اساساً معتقد است که:

یک) فروپاشی حکومت بدین مفهوم که بساط قدرت ورزی آن در سراسر ایران برچیده شده و آزادی یک شبِ پدیدار گردد، جز ناممکنات است. این حکومت، یا دست کم بخش های وسیعی از آن، آنچنان که همگان مطلع اند، راه و جایی برای فرار ندارد. احتمال بسیار قوی آن است که حتی در صورت کوتاه شدن دست های حاکمیت از مناطق پیرامونی، ایشان همچنان در نقاطی همچون تهران، یزد و قم مقاومت خواهند کرد. در این میان سه مرکز حکومت، یعنی تهران به مثابه مرکز اقتصاد سرمایه دارانه، قم همچون مرکز تئوکراسی حکومتی و یزد همچون مرکز نیروهای ترمیم طلب بیشترین مقاومت ها را خواهند کرد. تبریز متاسفانه دنباله ی تهران است که شاید در مقاله ای دیگر بدان بازگشتم.

دو) لذا هر واقعه ای که منجر به فروپاشی حکومت مرکزی چه به صورت قطعی و یا نسبی گردد، نه تنها رهایی را تضمین نکرده که پدید آورنده دو حالت خواهد شد. الف) برقراری یک حکومت دست نشانده غربی که؛ ب) ناگزیر و با تهدیدهای حکومت فعلی و یا پسمانده های آن، از هم پاشیده و وارد وضعیت جنگ داخلی تمام عیار خواهیم شد.

سه) پیشاپیش احتمال مواردی نظیر کودتای ارتش، پیوستن نیروهای نظامی به صف مردم، پیشبرد یک انقلاب نرم سراسری از مخیله خارج است. حکومت ایران اولاً خود در نتیجه ی چنین پروسه ای یعنی “پیوستن صف نظامیان به مردم” یا شاید عکس آن بود، یعنی اصلاً ما با حکومت نظامیان طرف هستیم و شخص ولی فقیه پیش از هر چیز رئیس قوای مسلح، نظامی و امنیتی است. حکومت از تجربیات کودتاهای نظامی جهانی و منطقه ای به خوبی شناخت داشته، هرچند باید گفت که این مدل کودتاها خاص امپریالیسم امریکا درطول سالهای ۱۹۶۰ تا ۱۹۹۰ بوده که دوران آنها سپری شده است. همچنین حکومت انقلابات نرم سراسری از جمله مواردی که در جمهوری های شوروی و علی الخصوص آنچه در سال ۱۳۸۸ اتفاق افتاد را به خوبی می شناسد. لذا راه مقابله با تمام این­ها را نیز می­داند.

چهار) اینکه یک انقلاب ده روزه دیگر رخ داده، و فردای روز انقلاب همگان شاد و خرم به خانه ها بازخواهیم گشت هم ناممکن است و حتی اگر بخواهیم در حد یک احتمال هم پذیرای آن گردیم؛ نتیجه ای جز همان انقلاب ۵۷ را نخواهد داشت: نتیجه دوباره تکرار مضحک تاریخ خواهد شد، “همه چیز برای حاکمین جدید، هیچ چیز برای مردم!” 

مخلص کلام: هر واقعه ی اجتماعی ای، لزوماً یک انقلاب نیست. آنچه انقلابی بودن و نبودن یک واقعه را تعیین میبخشد، سیر حرکت آن در بعد و زمان-مکان در عمق خویش (محتوای آن) است که به شکل رخداد حقیقت موجودیت می یابد.

بخش دوم

یک) لذا هر واقعه سیاسی-اجتماعی که نافی تداوم حکومت موجود باشد به معنی پیروزی نو بر کهنه نیست. نو خواهی میتواند به شکست بی انجامد، حداقل به صورت مقطعی و آنکه خیز دوباره ی آن، موکول میگردد به زمانی دیگر و البته مکانی دیگر. برآمد موقعیت انقلابی مستلزم شرایط عینی و ذهنی بسیار است که با باخت رفتن آن، برآمد دوباره ی آن برای نیروهای انقلابی در آن موقعیتِ خاص به سختی ممکن است. سحر حرکت دیالکتیکی تاریخیِ انقلابات نیز در همینجاست؛ نمیدانیم صاعقه حقیقت، یعنی رخداد اجتماعی بار دیگر در کجا به زمین خواهد نشست؛ اما هرجا که باشد، نیروهای حقیقت جوی جهانی را با خود همراه خواهد ساخت، آن نیروی “تحول خواهی” که همراه نگردد، براساس موازین انقلابی و پرنسیب ها، انقلابی نیست.

دو) هر مواجهه ی اجتماعی نیز به معنای برخورد نو با کهنه نیست. این امر نه فقط در علوم اجتماعی که در آموزه های اعصار کهن از جمله نگرش دینی با پارادایم های خاص خود نیز تعریف گشته است؛ یعنی در آنجا که جبهه جنگِ انقلابی و مواجهات میتواند همیشه در سویی حق و در سوی دیگر باطل را دارا باشد و ایضاً مواجهه دو جبهه باطل! از این منظر با پدیداری این مواجهات، کهنه ی حاکمه در سوی ناحق است، اما نیروی تازه پدیدار گشته مستلزم زمان است تا حقیقت مندی و نو بودن خویش را اثبات کند، یا بهتر است گفته شد با دو پارگی، اباطیل به سویی رفته و حقایق آشکار گردند.

سه) فاز اعلی مشتمل بر مرزبندی آکتورها دست کم در سه کاتگوری است؛ باطل، باطل و حقیقت؛ خط اول، خط دوم و خط سوم؛ ارتجاع داخلی، ارتجاع خارجی و جوامع. و هم اینک، جمهوری اسلامی، لیبرال ها و سوسیالیست ها (جامعه گرایان یا معتقدین به خط مشی توده ای، در آنجا که جهانی بهتر، تنها به واسطه اراده ی جمعی خلق های تحت ستم میسر میگردد). تجربتاً و طبیعتاً تمایز خط سوم از خط دوم در اولین لحظات عروج تضادها تا حدودی ناممکن است. این دو تا حدودی در هم اند. چنانچه خط سوم بتواند خویش را از خط دوم تمایز بخشد، یعنی با زدودن آثار خط خیانت/فرصت طلبی، آنگاه است که میتواند تداوم و احیاناً پیروزی خویش را تثبیت کند.

مثال: طبقه کارگر ایران به مثابه یکی از نیروهای معارض حکومت سرمایه داری که هنوز نتوانسته با امثال منصور اسانلوها تعیین تکلیف کند، پس همچنان در خطر نابودی است. اگرچه میتواند سبب فروپاشی حکومت گردد، اما به سبب ناروشنی های فراوان از چیستی خود، هرلحظه در بازی مرگ و زندگی در خطر نابودی است. فعالین کارگری نباید مورد لخ والسارا فراموش دارند.

بخش سوم – انقلاب خاورمیانه

چه خوش بداریم یا نه، به طور مشخص انقلاب خاورمیانه آغازیدن گرفته است. تضاد در این میان فی ما بین حکومت های فعلاً موجود و نیروهای مخالف است. اما آنچه ما را نسبت بدین انقلاب بدبین میکند، عدم جدایی سره از ناسره است. در ایران ۱۳۸۸، رهبری نارضایتی عمومی در دستان نیروهای قدرتگرای ترمیم طلب بوده و لذا شکستش قطعی. در یمن، نارضایتی عمومی در دست حوثی ها هست. در فسطین نیروهای سازشگری نظیر فتح و حماس که در ذات خود چیزی نیستند جز تداوم تمدن غیردموکراتیک، هیرارشیک و مردسالار سکته طولانی را بر اراده مقاومتجوی خلق ها تحمیل کرده اند.  در عراق مراجع تقلید شیعی و در شمال افریقا اخوان المسلمین همچنان تعیین کننده اند.

ترکیه نیز دستخوش تغییرات اساسی است. از سویی حزب عدالت و توسعه تمرکز قدرت در دست دولت را بیش از پیش کرده و جریانات مخالف نیز تا اینجای کار، قدرت متوقف کردن آنرا نداشته اند، هرچند از سرعت آن کاسته اند. آنچه ترکیه را متمایز کرده و ما را خوش بین میکند به برگشتن ورق در عرصه سیاست، تمایز صف حق از باطل، تمایز صف سوسیالیسم از لیبرالیسم و فرصت طلبی؛ و به یک معنی جدایی و تمایز گذاری بین صفوف خلق از دشمنان خلق در مواجهه با دستگاه حکومتی است. این معقوله در ایران به شدت غائب است، یا آنچنان نمودار نیست، تا آنجا که بسیاری از رفقا نیز در برابر اراده حکومت از سویی و رقبای پروامپریالیست اش نظیر سلطنت طلبان، احزاب خمسه ی کوردستان و… پیشاپیش اعلام شکست کرده اند. البته ناگزیر باید بدانیم که این موضع نیز نه برآمد تحلیل علمی و عملی انقلابی، که محصول آفت نظری شکست طلبانه و تنزه طلبی  خرده بورژوایی است. اینها پیشاپیش عنصر تعیین کننده اراده جمعی در اداره جمعی و تحولات اجتماعی را وا داده اند. 

اما سازمانهای چپگرای انقلابی ترکیه امر رهایی یابی/رهایی بخشی را در هر دو ساحت مبارزه قانونی و ضدقانونی، پارلمانی و شورشی، شهری و کوهستانی، اجتماعی و مسلحانه به پیش  میبرند. چپ انقلابی ترکیه، از حزب کمونیست مارکسیست-لنینیست(TKP-ML)، تا حزب مارکسیست لنینیست کمونیست(MLKP)، حزب مائوئیست(MKP) و مهمتر از همه حزب کارگران کوردستان (PKK) بر این امر متفق اند که انقلاب از کوردستان آغازیده و با تثبیت آن در زاگرس، می توان تا استانبول و حتی بیش از آن پیش رفت. از این منظر نه تنها تلاشهایی جدی تری را رقم زده اند، بلکه درقیاس با رفقا و جریانات موجود در ایران، توهمی به انقلاب با مدل قیام  نمونه۱۹۱۷ روسیه ندارند، مدلی که لنین نیز تکرار دوباره ی آن در دیگر زمانها و مکانها را نامحتمل قلمداد کرد.

در این میان حزب کمونیست ترکیه، که همان جریان برادرخوانده حزب توده­ ی ایران و از مجموعه احزاب اردوگاهی است به دلیل نقش مخرب اش در اتحادیه های کارگری یعنی نقشی که از طریق اصلاحات اتحادیه ی اروپا و دولت بدان واگذار شده، مورد قهر تمامی جریانات انقلابی ترکیه بوده و جز موانع انقلاب به حساب می آید. رهبری این حزب سالها پیش به طور مشخص حزب کارگران کوردستان را جریانی فاشیستی نامیده و از این مسیر حکومت ترکیه را به محق به سرکوبی این جنبش انقلابی کوردستان میکرد. مشابه همین صدا امروز از زبان حکمتیست های تهران که کارگزار روزنامه های دولت امنیتی روحانی هستند به گوش میرسد، که به حبس هم رفته و اما چند ساعت بعد آزاد می‌شوند! به نظر می رسد که ایشان به واسطه اختیارات دولتی حتی بخشی از فعالین نامدار جنبش کارگری و اتوبوس رانی تهران را نیز با دارودسته های معتقد به “تئوری حل اختلاف تختخوابی” از جمله طرفداران علی رضا ثقفی-منصور حکمت با خود همراه داشته اند. نگرانی آن میرود که رهبران کارگری اتوبوس رانی تهران که مخالف سندیکاسازی های دولتی هستند، به سرنوشت منصور اسانلوها دچار شوند.

شاید به بتوان گفت در سوریه نیز تقسیم بندی بازیگران عرصه سیاست به منوال ترکیه است. حال که این مقوله آنچنان که مستحضر هستید در شمال و غرب سوریه طور دیگری رقم خورد. در عدم حضور فعال نیروهای انقلابی ایران، سوریه نیز می رود که با حذف داعش از میدان جنگ، وضعیتی تراژیک تر از پیش یابد. اینکه در این خصوص مدیریت انقلابی روژاوا چا باید بکند مورد بحث این نوشته نیست.

اما به هر جهت در سوریه، حکومت مرکزی در سویی، اپوزیسیون راست در سویی و اپوزیسیون چپ در سمت روژآوا صف بندی کرده اند. اگر تا کنون به سبب وجود داعش، این هر سه نیرو با هم  تا حدودی مماشات میکردند، اما در نبود خطر بزرگتر (در اینجا داعش!) میرود که نبرد نهایی برای تعیین تکلیف در سوریه رقم بخورد. در این مواجهه هر نیرویی که بتواند تنها بر یکی دیگر از نیروها توفیق یابد، عین آن است که بر سومی نیز پیروز شده است. یا ارتجاع قوام خواهد یافت، یا انقلاب!

از این منظر انقلاب خاورمیانه ناگزیر از رشد است، مگرنه احتمال دچار گشتن به وضعیت کمون پاریس در روژاوا نیز بسیار خواهد بود. اما این توسعه جغرافیایی نه فقط در خاک سوریه، که باید و میتواند در خاک ترکیه، عراق و ایران نیز رقم بخورد. نتیجه این امر نه فقط تثبیت موقعیت پیش آمده در روژآوا، که رادیکالیزه تر نمودن سوسیالیسم در مناطق آزاد شده هم هست. تقریباً همگان متفقیم که سوسیالیسم در یک کشور-درحالی که کاپیتالیسم آنرا محصاره کرده و آنرا در خطر نابودی قرار میدهد- ممکن نیست، مگر با بر سریره قدرت ماندن نیروی نظامی که از مقبولیت درونی سوسیالیسم و بعداً مقبولیت جهانی آن شدیداً خواهد کاست. یعنی در حالتی که نظام مدیریت اجتماعی/مشارکتی به دستگاه قهریه در شرایط مداوماً اضطراری فروکاسته شده و سوسیالیسم را تا مقام غیرسوسیالیسم و حتی ضدسوسیالیسم فرو بکاهد، مثل آنچه درشوروی، چین و یا کوبا در میان و بلند مدت اتفاق افتاد.

بخش چهارم – تجربیات تاریخی

آنچنان که میدانیم شوروی تحت رهبری استالین ابتدائاً از منظر اعتقاد به برقراری سوسیالیسم در یک کشور مورد نقد بود و از سوی دیگر به جهت مرزگستری هایش و این طنز تلخ تاریخ است. چینِ پس از بیماری و مرگ مائو تسه دون آنچنان تن به محاصره و عدم صادر کردن انقلاب داد که ناگزیر به باز کردن تمامی درها برای ورود کاپیتالیسم در دو وجهه بازار-ایدئولوژی به درون تمامی منافذ سوسیالیسم انقلابی گشت. نهایتاً آنچه از چین باقی ماند یک حزب قدرت سیاسی، یک طبیعت مرده و یک جامعه ی شدیداً اتمیزه شده است. هرچند مقاومت های پراکنده هنوز و البته در خارج از بدنه حزب کمونیست در جریان است. کره شمالی و کوبا بعدتر دو راه متفاوت از هم را برگزیدند، لذا در یکی کاپیتالیسم تدریجاً نفوذ و سوسیالیسم فرو میریزد و در دیگری با روی کار آمدن رهبری سلطنتی-نظامی، سوسیالیسم پیشاپیش فرو ریخته، فقط مانده تا بازار آن فتح و منابع طبیعی اش تاراج گردد؛ البته اگر هنوز چیزی برای تاراج باقی مانده باشد.

سرکوب خونین قیام اسپارتاکیست های آلمان، سرکوب اتونوم های ایتالیا در فرمت کنترل کارگری کارخانه ها و پیش از همه تجربه ی پیروزی و شکست کمون پاریس در ۱۸۷۱ نیز در همین دسته است. به نظر میرسد که امپریالیسم و قدرت های برآمده از ذهنیت و مادیت تمدن طبقاتی و مردسالار نیز در صدد تحمیل یکی از همین موارد بر روژآوا هستند؛ یا تسلیمیت، یا جنگ و سرکوب تمام عیار.

وضعیت کنونی را در این خصوص چنین باید رمز گشایی کرد: اینکه روژآوا همچنان مورد تهدید تمدن طبقاتی، استعمارگر و مردسالار است، نشان از عدم تسلیمیت او و مقاومت همچنانی اش دارد. اما مسئله برای ما (به طور خاص) گریز از این سرنوشت محکوم به شکست برای سوسیالیسم و لذا رقم زدن شکست برای کاپیتالیسم است. مسئله دقیقاً گریز از جبر تاریخی تمدنی است که شکست را بر اراده عمومی در حوزه خوددفاعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی هزاران سال است که تحمیل نموده تا آقایی خویش را تداوم بخشد. گریز از جبر این آقایان، سیاست ورزی همچون یک خانم،  کدبانو یا ضعیفه گی نیست. این را باید به رفسنجانی ها واگذار کرد، یعنی آن نیرویی که نمود بارز ضعیفه سازی اجتماعات زیر یوغ کاپیتالیسم جهانی و هر تمدن هیرارشیک دیگر است.

میدانیم که نه رفسنجانی، نه مسعود بارزانی و یا فتح الله گولن همچون نوکران و ضعیفه های اندرونی صندوق بین المللی پول و نئولیبرالیسم، و نه نظام الملک طوسی و نه صلاح الدین ایوبی همچون مایملک سلاطین و خلفا، طلایه دار حل مشکلات اجتماعی نیستند. تا آنجا که میدانیم امر و وظیفه نیروهای قدرت و سرمایه محور، تنها انباشت و مدیریت هرچه بیشتر این دو بوده، حال آنکه تمرکز قدرت و انباشت سرمایه، برای ما همچون جوامع، مسئله و درد اصلی است و لذا درهمکوبی و فروپاشی حکومت سرمایه امر و شوق ماست. در بطن آشکارا گشتن چنین مواجهات اجتماعی ای است که انقلاب خاورمیانه وقوع می یابد. این انقلاب یا به سرانجام خواهد رسید یا گورکن نسلی از انقلابیون خواهد گشت.

بخش نهایی – یک تحلیل 

انقلاب چه خوش بداریم و چه نه، تا آنجا که به خاصیت مرزبندی آکتورهای سیاسی در سه کاتگوری حاکمیت، رقبای حکومت و اراده جوامع (جامعه گرایی، سوسیالیسم) بازمیگردد، تنها در گستره کوردستان است که تا حد بالایی بروز یافته است. در باقی موارد مرز بین نیروی دوم، یعنی رقبای هم ذات حاکمیت و اراده خلق ها همچنان ناروشن بوده و هرآینه امکان آن وجود دارد که نیروی مقاومت جوامع یا بتوسط نیروی دوم خورده یا توسط حکومت ها خُرد گشته و از این منظر تلاششان در این مقطع تاریخی و در جغرافیای خاورمیانه هیچ گاه به سوسیالیسم ختم نشود.

مسبب وقوع هر یک از این موارد متوجه ضعف جنبش سوسیالیستی در سراسر خاورمیانه است که امروز خجولانه و آنجا که میخواهد کار توده ای بکند، اصطلاح سوسیالیسم را با مواردی نظیر اداره شورایی خام اندیشانه و …تعویض میدهد. در این راستا اخیراً نیز مباحثی دم دستی و نادقیق در فضای بین فعالین سیاسی چپگرا و انقلابی در جریان است که شوق زده از آنچه در هفت تپه در جریان است استنتاجات غیرعلمی و غیرعملی بیرون میکشند. تو گویی در هفت تپه چیزی در حد یک انقلاب تمام عیار در جریان است که ما از آن بی خبریم! نه جنابان! آنجا هنوز خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار صاحب نفوذ هستند. هنوز یبرق خامنه ای بالا می‌رود! هنوز رضا رخشان های خائن هستند! 

حتی میخواهم مختصراً آن برنامه شورای مستقلی که در هفت تپه علم گشت را نیز زیر تیغ نقد ببرم که در میان بسیاری همچون یک ایدئال سخن از آن است. این شورا رهسپار سوسیالیسم نیست! ضد آن است! سرمایه داری دولتی است! همانکه که هزاران صفحه کتاب در نقد آن انگاشت شده. اگر حافظه تاریخی ندارید، حداقل کتاب هایتان را باز کنید! شرایط مطروحه در هفت تپه در بهترین حالت چنین است: کارگرانی در هیئت نمایندگان تبدیل به کارگزاران سرمایه خواهند شد، آنجا که تملک بر وسائل تولید، نه به کارگران که به دولت بازخواهد گشت! این ایده نه مربوط به سوسیالیسم و نظام شورایی که عملاً منتج خواهد شد به اتحادیه های فاسد کارگری! اگر مارکس نخوانده اید و اگر نمیدانید سوسیالیسم ماهیتاً چیست، اگر انقلابی نیستید -حال که زمانی هم پرچم ارتش رهایی بخش و جنگ دراز مدت خلق را از زندان برافراشته بودید؟- حداقل عامل ترویج فساد کارگری نباشید.

رفقا! لوکزامبورگ نمیتوانست پایبند به ایده شوراها بماند، بی آنکه نظری به روسیه انقلابی داشته باشد، این نه ممکن بود و نه اخلاقی. نمیشد در آلمان ۱۹۱۹ طرح انقلاب ریخت، بی آنکه با وجود تمام انتقادات، در اهداف خود، وظیفه گسترش و تقویت انقلاب روسیه را در دستور کار نگذاشت. رفقا نمیشد در اروپای دهه شصت و هفتاد میلادی بحث از مبارزه ضدامپریالیستی در فرانسه، آلمان، ایتالیا به میان آورد و الجزایر و فلسطین را نادیده گرفت، این نه تنها غیراخلاقی و غیرعلمی، که درغلطیدن به دریوزگی محض بود.

امروز نیز سرکوب رژیم حاکمه و امپریالیسم از شما همین را میخواهد: “شوراهای تخیلی شوش و … که در حد یک سندیکا هم عمل نمیکنند را ترویج کنید چون خطری ندارد”؛ اما کوردستان و رخداد روژآوا را نادید بگیرید تا ما آنرا به محاق نابودی بکشانیم، سکوت بسیاری در این خصوص معنادار است! رفقا به این بازی تن ندهیم! عدم توجه نظری و تلاش عملی ما به سمت روژآوا به طور خاص و کوردستان به طور عام به مثابه آماده ترین منطقه خاورمیانه در جهت ایجاد سرنوشت و آینده ای سوسیالیستی عین خیانت است، عدم جسارت انقلابی است، هم دست شدن در نابودی آرمان روژآواست. به این خطا در نغلطید. تاریخِ آیندگان ما را از این بابت نخواهد بخشید، آنچنان که ما نیز کائوتسکی ها وتوده-اکثریت را! در مسیر شکستن انزوای روژآوا کوشا و بسط خاورمیانه سوسیالیستی تا آنجا که به وظایف ما در برابر حکومت سرمایه داری جمهوری اسلامی باز میگردد، وفادار بمانیم.

اگر همچون سوسیالیست ها و انقلابیون راستین چنین احساس میکنید که در معادلات روژآوا و کوردستان جایی ندارید، این عدم عطف و لطف شماست؛ از این جهت تقاضامندم اگر احساس میکنید در برساخت سوسیالیسم قرن بیست و یکم نقش اولیه و اساسی ندارید، چون کسی برای نسخه های روشنفکری تان تره هم خورد نمیکند، از خود بی آغازید، خود را مورد نقد قرار دهید. بهتر است این ضرب المثل قدیمی را در دستور کار خود قرار دهید که میگوید: “یک سوزن به خود، یک جوالدوز به دیگران”، نقشه راهتان را با ستارگان انقلاب ترسیم کنید نه آنکه عملاً و همچون یک خرده بورژوای حقیر اینطور استنباط کنید که “دیگی که برای من نجوشد، میخواهم سر سگ در آن بجوشد.” لذا اخطار میدهم: “این بازی خطرناک است!”

وحید محمدی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.