فلاکتی به نامِ دوآلیسم

94

نظام دوآلیستی که نظامِ اندیشه ورزی بشریت در عصر منطق (logos) از یونان باستان تا به امروز است، محصولِ تمدنِ طبقاتی ذاتاً زن ستیز و لذا استبدادزده است. همانگونه که خودِ این نظامِ ذهنیتی هم مولد و نیز بازتولید کننده ی نظم طبقاتی، مردمحور و ایضاً استعمارگر نیز هست. یعنی ستم در بعد زمان، با هرآنچه پیر شدن این شیوه فکری مدام در سه حوزه طبقه برتر، جنس برتر و شهر برتر گسترش و تعمیق یافته است. 

نظامِ دوآلیستی، نظامِ شقه شدنِ ذهن و عین، نظامِ تخاصمِ دوگانه های جمع ناشدنی و ستیزِ حل نشدنیِ خودی و غیرخودی ست که در نهایت به مونیسم یا تمامیت خواهی و استبداد منجر می‌شود، حال در هیبت یک فرد یا هیئت مشورتی مردان حقه باز و زورگو در مرکز بر علیه پیرامونشان. دیالکتیک به ما میگوید هر جا که دوآلیته ها مطرح میشوند، حداقل یک حالت، عنصر و نیروی سومی نیز باید شکل گرفته باشد.

نیرویی که نه حاکم است و نه محکومیت را می‌پذیرد. نیرویی که به دلیلِ فلاکتِ دوآلیسم حاکم، هواره به مثابه پدیده ای تعیین کننده و پیش برنده یا دیده نشده یا که قویاً سرکوب شده؛ اما هزاران سال آشکارا و خاموش مقاومت کرده و همین خط نیز در واقع عامل پیشرفت تاکنون موجود بوده است. ما این نیرو را در اعصار گوناگون با ترم های رایج آن عصر می‌شناسیم که شاید بتوان فراگیرترین آنها در بعد زمانی و مکانی را تحت عنوان نیروهای “حقیقت جویی” تعریف کرد.

ذهنیتِ دوآلیستی قادر به دیدنِ تضادها، تشخیصِ پیوندِ بین پدیده ها و درکِ دیالکتیکیِ بینِ آنها نیست، بلکه تنها می‌خواهد یکی را در زیر دیگری له کند، اما همچنان نیز بقای آن را تداوم بخشیده تا برتری خود را نیز هماره بازتاب دهد. اصل بازتولید طبقه کارگر در عصر حاکمیت سرمایه را بدین صورت هم می‌توان درک کرد. از آنجا که این ذهنیت از دنیای ذهنیِ خود به قضاوتِ پدیده های بیرونی می پردازد، آنها را همچون ذهنِ بدوی و رشد نیافته اش، خطی و فاقد پیچیدگی می پندارد یا در واقع بدین صورت پیچیدگی های اجتماعی را به شکلی سرکوبگرانه برای آسایش حاکمیت خود ساده سازی می‌کند، همگان را به بره های شبان، برده های برده داران، رعیای زمینداران و کارگران صاحبین سرمایه تقلیل می‌دهد.

البته این مورد آخری جای بحث دارد. از آن جهت که برای اولین بار در تاریخ، حاکمیت نظم دوآلیستی نه فقط با استثمار نیروی کار، که با بحران بیکارسازی نیز تداوم خویش را تثبیت می‌کند که در نوع خود بی‌نظیر است. روانکاویِ ذهنیتِ دوآلیستی همچون سادگیِ خودِ این “دو”ی مشخص شده، ساده و روشن است. درواقع چنین ذهنیتی، خود خواستارِ دیکتاتوریِ خود بر دیگری ست.

این چنین فردی یا همسری خودکامه و مردمحور است و یا کارفرمایی زورگو و مستبد، یعنی فردی که جهالت و تهی بودگی اخلاقی اش را با برون فکنی به جامعه برمیگرداند و همانگونه نیز میلِ درونی خود به دیکتاتوری را برای جامعه مانیفست می‌کند. البته چنین ذهنیتی با تمام مدعیات پر طمطراق خود پشت واژگانی نظیر ترقی، صنعت، تکنولوژی و حتی علم در غرایزِ ابتدایی خود نیز درمانده است و مغزیست که هنوز به پیچیدگی‌های انسانِ اجتماعیِ مدرن نرسیده است. غرایزی مصنوعی و از همین رو متوحش. دچار یک تنبلیِ مفرط برای اندیشیدن، گوارشِ ضعیف و نارس برای هضمِ مفاهیمِ فلسفی و اجتماعی و نیز مغزی تکامل نیافته برای درکِ ماتریالیزم دیالکتیکِ هستیِ اجتماعی.

بیش از آنکه (متکامل) بشود، اراده به داشتن و تملک دارد. به همین تعبیر هزاران سال است که تنها بین ده تا چهارده درصد مغز خود را بکار می‌برد. این فلاکت البته مختص عوام یا گروه های فکری خاصی نیست و بدون استثناء در تمام گروه های فکری و حتی درمیان مدعیان آلترناتیو برای وضع موجود می‌توان آن را دید و تشخیص داد. اما بحرانی که چنین ذهنیتی مسبب آن است، تنها به فراگرد فرد و دنیای ذهنیِ او ختم نمی شود. بلکه چنین افراد همواره فلاکتِ دوآلیستیِ خود را با جملاتی مانندِ “اکثریتِ گوسفند” که لابد انگاره متقابل “اقلیت دانایی همهست”، “زود بودن دموکراسی برای مردم”، “ضرورتِ دیکتاتوری” و مانندِ آن را به اجتماع تحمیل می‌کند.

اما آیا راه حلی عملی برای برون رفت از این بن بستِ فکری نیز وجود دارد؟ ما در جمع رفقای خیابان روشی داریم با نامِ “خودت بر خودت فرمان بران”. در این روش تنها پیشنهاد ما این است: “هر کسی ایده خلاقانه ای دارد، خود آن‌را به منصه وجود درآورد”. اگر خروجی این تز عملکردی پوینده بود، دیگران نیز در این “خودفرمانی” و “خودآیینی” خودبخود همراه خواهند شد. 

اما این امر، یعنی فراروی از ذهنیت دوآلیستیِ فعالیت فکری و یدی، فرمانده و فرمانبر نیز در مرحله کنونی پیچیدگی های خود را داراست. یعنی عمدتاً با بحرانی مواجه می‌شویم که حاصلِ انباشتِ فلاکتهای حاصل شده از تحلیل برپایه دوآلیسم است. انباشتی از حقارتِ حاصل از عدمِ تواناییِ تفکرنظری، انباشتِ خشونتِ حاصل از ستیزِ دوآلیته ها و ناتوانیِ خلقِ سنتزی وحدت بخش. حاصل این انباشت، بحرانی است که در آن افراد هم از جامعه ی حزبی خسته اند و هم درنبودِ احزاب، احساسِ فقدان اراده و خلاقیت می‌کنند.

این بحرانِ ایستایی و رو به جمود، نوعاً همان وضعیتی است که لنین آن را اینگونه توصیف می‌کند: “انقلاب زمانی رخ می‌دهد که بالایی‌ها دیگر نمی‌توانند حکومت کنند و پایینی ها نمی‌توانند تحمل کنند”، اما گرامشی این بحث را در زمانه ظهور فاشیسم طور دیگری نیز تدوین می‌کند، یعنی هنگامه ای که “کهنه نمی‌تواند ادامه دهد و نو قادر به ظهور نیست”.

اگر در اولی با حضور نیروی حقیقت جو/انقلابی راه با تمام مصائبش به انقلاب ختم می‌شود، اما در نبود و عدم سازمانیافتگی و آمادگی این نیرو، نتیجه جز تشدید بحران و برآمد فاشیسم نخواهد بود، همانکه ایران پس از انقلاب ۵۷ نیز آنرا تجربه کرد. 

اما وضعیت های این چنینی بسیار شبیه به وضعیتِ زایمانی نیز هستند که به دلیلِ فقدان ماما، جانِ مادر و فرزند هردو در خطر نابودی ست. شاید شباهتِ این وضعیت به “زایمان” و عناصرِ زنانه ی “ماما و مادر و نوزاد” بیش از هر زمانی به اهمیتِ نقش زنان تأکید دارد. زنی که در این نظامِ ذهنی و عینی، بعنوانِ اولین محکوم و سرکوب شده ی تاریخی، پیوندی عمیق و ریشه ای با استثمار، استعمار و سرکوب دیگر محکومانِ تاریخی دارند.

ماریا خراسانی – وحید محمدی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.