انقلابیون ارتجاعی

59

نویسنده: زهره اولیایی

ابتدا در یک پیش‌گفتار کوتاه باید بگویم هرآنچه که می‌خوانید نه از سر کین‌ورزی بلکه از روی «رفاقت» و رنجی‌ست که همه‌مان «اخیراً» گاه کم و گَه زیاد برده‌ایم و این ما را به خشم وا داشته است. 

رفقای ما فکر می‌کنند در همه و هرحال باید کاری کرد و نباید هیچ‌وقت دست از پا نشست و اگر این‌طور نباشد ابتذال و انگل‌وارگی گریبانِ انقلابی‌گریِ‌شان را خواهد گرفت که در خوش‌بینانه‌ترین حالت باید گفت(!) این رویکرد، چیزی نیست جز چپ رویِ کودکانه. رفقا ما که از نیّت پاکتان خبر داریم. امّا باید بگویم «جاده‌ی جهنم را انسان‌های خوب سنگفرش می‌کنند». 
رفقای ما در تئوری، مارکسیست‌هایی رادیکال و در عمل، شبه‌آنارشیست‌های عشقِ خیابان و تجمع و «علنی‌بازی»هایی هستند که در فکر خود، حرکات‌شان گام‌های رو به جلو است، ولی در عمل ده‌ها گام رو به عقب می‌روند که پس از هر حرکت «جنبش کارگری باید با بهت و عجز، سِیر این عقبگرد را مشاهده کند و وقتی که در چنگال دشمن قرار دارد با امید به درگاه مَجاز، کمپین و هشتگ‌بازی و نسیم توییتری راه بیاندازد تا مگر فرجی بشود» باید از این رفقا پرسید:
«نصرت [شما اسم هرکس را می‌خواهید بگذارید] چه می‌کنی سَرِ این پرتگاه ژرف؟ با پای خویش تن به دل خاک می‌کشی؟»
کسی که با مطالعه و مشاهده‌ی عملکرد امنیّتیِ چهل ساله‌ی این حکومت، مخصوصاً مشاهده‌ی این دو سال اخیر، میزان اختناقِ حاکم بر بطن جامعه و تمرکز امنیتیِ هیستیریک بر مطالبه و فعالیتِ کارگری را نفهمد، فاقد شعور انقلابی‌ست. فقط با نگاهی مختصر و اجمالی به رویداد هفت تپه و فولاد و… دستگیری و شکنجه‌ی کارگران حق‌طلب، راست راست چرخیدن دزد بزرگ، شرکت میزان صفر درصدیِ کرنش حاکمیت در برابر مطالبات کارگران و خلاصه هرآنچه رفقایمان در مورد این وقایع تلخ اخیر خوب می‌دانند. می‌توان همه‌چیز را درباره‌ی گام بعدی فهمید؛ (فعالیت غیرعلنی) نه بلندگو برداشتن و جلوی مجلس رفتن و سپس دستگیر شدن و از این دست شیطنت‌های بچگانه، که مثال‌هایش آنقدر زیاد است که برای شمردن و ذکر کردنشان این مجال بسیار تنگ است. ولی حتما همینجا درنگ کنید و به این اعمال و عوارضشان که حیّ و حاضر در حال اتلاف نیرو و زمان است فکر کنید. به همه‌ی رفقای در زندان مان، به همه‌ی آنها که در انتظار دادگاه و یا حکمشان‌اند و خلاصه کنم؛ به هر آنچه که می‌توانست از دست نرود ولی از دست رفت فکر کنید و درس بگیرید.
جای تاسّف فراوان است که این امر تبدیل به یک دور باطلِ ارتجاعی شده. کل ماجرا از این قرار است:
به بهانه ی «جلوی ضررو از هر جا بگیری منفعته» مکرّراً فاجعه به بار بیاوری و حالا تلاش بکنی که جلوی ضرر را بگیری. واقعیت این است که با این شیوه‌ی عمل نه تنها رفرم در راستای بهبود وضعیت معیشتی کارگران و متعاقباً انقلاب در حدّ یک رویا خواهد ماند، بلکه جنبش کارگری را با آنچه بعد از کشتار دهه‌ی شصت سعی بر ترمیم خود داشته به همراه سرِ سوزن امیدِ باقی مانده و جوانانِ تازه چشم به وقایع گشوده‌ی درجه یکی که انقلابیون بالقوه‌ای هستند [که می‌توانند با خط مشی درست و مشخص راه را چاره باشند] به باد فنا خواهد داد. اما فی‌الحال این رویه این جوانانِ ازهمه‌جا بی‌خبر را به دست حاکمیت دژخیمی خواهد سپرد که هیچ «سُرخی» را تاب نمی‌آورد و نخواهد آورد و در حتی بهترین حالت برایشان شش الی هشت سال زندان حکم می‌کند که به قول معروف «بروند برای خودشان».
بخشی از آن رفقا هم که مجبور به فرار از کشور می‌شوند و این‌ها هم به قول معروف «می‌روند پی کارشان» که یا سپس فراموش ‌شوند و یا در حالتی ایدئال در کنج انزوای خویش به سمت داخل تزهای رنگارنگ و بی‌ربط پرتاپ کنند (سر صحبت من با آن دسته که کار سیاسی را بهانه‌ای می‌کنند برای مهاجرت و هزاران کثافت‌کاری دیگر).
«قربانیانِ مرحله اوّل»، رفقای در بازداشت و انفرادی‌های جانگزا هستند که ده‌ها روز در محفظه‌ای تماماً غیرقابل‌وصف در آن گرمای جان‌فرسا، چاه توالتی بسیار آلوده و بدبو در فاصله‌ی یک متری صورتشان قرار دارد و این فقط بخش ناچیزی از زجرهای رفقای در بندمان است و حقّا که در برابر تمام آنچه خودشان درباره‌ی صدمات روحی و جسمی می‌دانند و ما در این بیرون نمی‌دانیم قابل چشم‌پوشی است. ما نمی‌توانیم بفهمیم وقتی ندا و عاطفه کتک می‌خوردند و تحقیر می‌شدند چه مزّه‌ای داشت. ما سختی اعتصاب غذای رفقای بلاتکلیفمان را نمی‌دانیم و انتظار خانواده‌ی رفقایمان برای یک لحظه دیدن فرزندشان را نمی‌فهمیم، ما حتی از شمردن رنجی که بر رفقایمان می‌رود عاجزیم، پس گفتن درباره‌اش هم روا نیست مخصوصاً اگر با این رویکرد که آنها بروند و خود را خیلی شیک به دست دژخیمان بسپارند هم موافق باشیم [صادقانه اگر بگویم تمامِ این نقد به بخش اعظمی از خودِ رفقایی که در زندان‌اند هم هست].
ما نمی‌خواهیم بازگوی زجر آنان در زندان باشیم زیرا اساساً فاقد صلاحیت در بیانِ چنین امری هستیم و چه بسا اگر تلاشِ بیش از حدّی در این راستا بکنیم در به ابتذال کشاندن و اپیدمیک کردن واژه‌ی زندان و زندانی و شکنجه و… به سبکی کاملا فیتیش‌گونه کوشیده‌ایم. نه، نمی‌گویم بی‌خیالِ رفقای دستگیر شده باشیم، آنچه من در تمام این متن به آن اشاره کردم به طور خلاصه، پافشاری در پرداختن به فعالیتی‌ست که دستگیر شدن در آخرین مرحله‌ی آن قرار دارد. زیرا پس از دستگیریِ هر رفیق، ما موظفیم صدایش باشیم [و همانطور که پیش‌تر گفتم این وظیفه‌تراشی‌ها و اتلاف انرژی‌ها و اصراف زمان‌ها برای گندروبی هم از لطمات همین رویکرد کودکانه است].
ماجرا فقط به همین‌جا ختم نمی‌شود. باید کوتاه بگویم چرا که فعالیت ایمن و البته دقیق بر این امر استوار است. هر آن «چیز» و هر آن «کس» که پس از بازجوییِ قربانیانِ مرحله‌ی اول فاش یا دستگیر شود در دسته‌بندی «قربانیان مرحله‌ی دوم قرار می‌گیرد». به همین ترتیب با یک تجمع که مثلا برای اعتراض به دستمزد و وضع معیشتی کارگر است (مطالبه‌ای که در این مرحله از تاریخِ حاکمیتِ فعلی اساساً تبدیل به دستاورد نخواهد شد) زنجیره‌ای از قربانیان را سبب می‌شود که می‌توانست به وجود نیاید تا صدماتی متعدد و جبران‌ناپذیر را بر پیکره‌ی جنبش کارگری ایران وارد نیاورد.
آنچه این رفقای ما از فهم آن عاجزند «ارتجاع، عمل بی‌بازده، بارگذاریِ غلط، واپس‌گرایی و به عبارتی تاثیرِ اعداد منفی» است. در راستای همین سخن مثالی می‌زنم:
رفیقی با طعنه از من پرسید؛ رفیق اگر با تجمعِ فلان روز مخالفی پس با چه چیز موافقی؟ باید تفسیر، تحلیل و درنهایت، پاسخ این سوال را در خود این سوال جستجو کرد و باید بارها به خود سوال رجوع کرد و هر بار بیشتر آموخت. این رفیق آنقدر به راهی که در آن قرار دارد ایمان دارد که راه دیگری برایش تعریف نشده و به خود مجال شک کردن نمی‌دهد و راهی جز آن را بیراهه و هر سخنِ نقدی را گمراه‌کننده می‌داند. «چنین رفقایی اگر در نقطه‌ی شروع بیایستند و حرکت نکنند به مقصد نزدیک‌ترند» زیرا مسیری که برای عزیمت به مقصد گزیده‌اند از اساس هیچ ربطی به مقصد ندارد و پس از شروع، لحظه به لحظه آن‌ها و هم قطارانش را از مقصد دورتر و دورتر می‌کنند. اما به نقل از مارکس در کتاب هجدهم برومر لوئی بناپارت: «اکنون به نظر می‌رسد جامعه به جایی عقب‌تر از نقطه‌ی حرکتش برگشته؛ اما درواقع فقط از همین حالاست که جامعه می‌باید نقطه‌ی عزیمت انقلابیش را بیافریند، یعنی موقعیت، مناسبات و شرایطی را پدید آورد که یک انقلاب مدرن به معنای جدّی کلمه بدان نیاز دارد» و پی‌ریزِ این انقلاب در درجه‌ی اول نیازمند نقدِ درون جنبشی‌ست نه خصومت پراکنی و برخوردهای کودکانه.
چندی پیش اکبر معصوم بیگی، کیوان صمیمی و کاظم فرج‌الهی پیام‌هایی برای حمایت از زندانیان تجمع روز جهانی کارگر از خود منتشر کردند. در وهله‌ی اول باید گفت صرفاً حمایت از رفقای در زندان یک وظیفه است و جای درنگی باقی نمی‌گذارد؛ اما آن چیز که قابل نقد و بررسی‌ست محتوای پیام‌های ایشان است. برای مثال اکبر معصوم‌بیگی طوری دنبال دلایل دستگیری می‌گردد و از دستگیر شدن رفقایمان متعجب است که انگار در یک جامعه‌ی فرا دموکراتیک زیست می‌کند و انگار نه انگار که خودش زندان رفته‌ی این سیستم است و گویا نمی‌داند که این سیستم، کوتاه‌ترین موج صدایی را برنمی‌تابد و یکسره خفه‌اش می‌کند و این در حالتی است که در جایی از پیام، رژیم را سرکوبگر خطاب می‌کند. انگار ماهیت رژیم چیزی جز توحش و سرکوب است. کیوان صمیمی نیز در پیام خود در یک فرمول مکانیکی و رفرمیستی در تجمع‌های اینچنینی حضور یافتن را نشانه‌ی وجدان بیدار و امتناع از حضور در چنین تجمعاتی را به مثابه «انفعال و بی‌تفاوتی و الکی خوشی» تلقّی می‌کند. وی حضور افراد در چنین تجمعاتی را ابزار تولید مقاومت می‌داند و علناً با همین نگاه ابزاری و بی‌بازده از موضعی درون سیستمی اما منتقد می‌گوید «باید به این جوانان جایزه داد نه اینکه دستگیرشان کرد». ایشان با در پیش گرفتن این نگاه، به رویه‌ای دامن می‌زند که باعث دستگیری سریع و سوخت شدن نیروهای انقلابی و دارای پتانسیل می‌شود ؛ متاسفانه ایشان در شناختن دشمن، سخت دچار اشتباه است و به شکلی اعجاب‌آور در جایی از پیام، در خطاب به حاکمیت، نصیحت‌وار می‌گوید «نباید در چنین شرایطی که دشمن برایمان شاخ و شانه می‌کشد بهانه دستش بدهیم». آری این جمله از دهان کیوان صمیمی خارج شد و فقط باید با کف دست به پیشانی کوفت و گفت: «وا اصفا…». همین یک جمله سراسر بیانگر موضع و مشی رفرمیستی ایشان است که منجر به حمایت ایشان از چنین رویکردهای مضر و بعضا خطرناک می‌شود.
باری این متن قصد داشت که فضیلتی را که امروز رفقا برای زندان رفتن و به زندان افتادن و فعلی در این سطح اخته برمی‌گزینند را کوتاه مورد نقد قرار دهد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.